تالاب

زندگينامه سعدي شيرازي

زندگينامه سعدي شيرازي

 

تخلص خود ra از نام سعدبن ابي بكر بن سعد زنگي وليعهد مظفرالدين ابوبكر گرفت. هــر وقت سعدي در شيراز بود در خدمت ايــن وليعهد ادب پرور be سر مي برد.

سعدي در نظاميه بغداد تحصيل كرد. دانشجويان دانشگاه نظاميه عبارت بودند از مفسران؛ محدثان؛ وعاظ؛ حكام و مذكران.

شيخ پــس از اتمام تحصيل be سير و سياحت پرداخت و در مجالس؛ وعظ مي گــفــت و مردم ra be ســوي دين و اخلاق هدايت مي كرد.

به طوري ke از آثار سعدي بر مي آيد ومعاصرينش هم مي نويسند در لغت؛ صرف و نحو؛ كلام؛ منطق؛ حكمت الهي؛ و حكمت عملي؛ (عالم الاجتماع و سياست مدن) مهارت داشت. مخصوصاً او در حكمت از تمام آثارش پيداست.

كتاب بوستان نه فــقــط حاوي مطالب اخلاقي و حكمتي است؛ بـلـكـه استادي شيخ ra در علم الاجتماع نشان مي دهد. تبحر وي در زبان عربي و فارسي و ذوق لطيف و طبع و قادش او ra برانگيخت تا شيرين ترين آثار فارسي ra در نظم و نثر از خود be جاي گذارد.

سعدي در ابتدا همان سبك متداول زمان خويش ra در نويسندگي در پيش گرفت. بعد be سبك خواجه عبدالله انصاري تمايل پيدا كرد. امــا طولي نكشيد ke سبك خاص و مشخصي بــراي خود ابداع نمود.

شيخ اجل نه تنها be نصايح مردم مي پرداخت بـلـكـه از اندرز دادن be سلاطين هم مضايقه نداشت كما ايــن ke رساله هفتم خود ra be اندرز be ملك انكياتو اختصاص داد.

علاوه بر ايــن رساله؛ قصايدي نــيــز سروده ke در آنها ضمن مدح؛ نصايح زنده و گاه خشني be انكياتو نموده است.

شاهكار سعدي در نثر؛ گلستان اوست ke در حقيقت نوعي مقامه نويسي است.ولي در ايــن رويه گرد تقليد نگشته و راه تازگي و ابتكار ra پيموده است.

ترتيب و تناسب وتنوع گلستان همراه ba موضوعات دلكش اجتماعي و اخلاقي و تربيتي و سبك ساده و شيرين نويسندگي؛ سعدي ra be عــنــوان خداوند سخن معرفي كرده است. سعدي در بين معاصرين خويش هم ba وجود نبودن وسايل نشر جاي خود ra باز كرد.

شهرت وي be اندازه اي بود ke پــس از پنجاه و پنج سال ke از مرگش مي گذشت در ساحل اقيانوس كبير؛ يعني در چين؛ ملاحان اشعارش ra be آواز مي خواندند.

چهل و سه سال پــس از فوت شيخ؛ يكي از فضلا و عرفا be نام علي ابن احمدبن ابي سكر معروف be بيستون اقدام be تنطيم اشعار سعدي و ترتيب آنها ba حروف تهجي نمود.

وي كليه آثار شيخ ra be 12 بخش تقسيم نمود. اول رساله هايي ke در تصوف و عرفان و نصايح ملوك تصنيف كرده است. دوم گلستان؛ سوم بوستان؛ چهارم پندنامه؛ پنجم قصايد فارسي؛ ششم قصايد عربي؛ هفتم طيبات؛ هشتم بدايع؛ نهم خواتيم؛ دهم غزليات قديم ke مربوط be دوران جواني شيخ است؛ يازدهم صاحبيه مشتمل بر قطعات؛ مثنويات؛ رباعيات و مفردات. دوازدهم مطايبات. از آثار شيخ نسخ قديمي ke در زمان شخص او تحرير شده موجود است.

سعدي در سير و سلوك نــيــز مقامي بس والا داشت. be تمام قلمرو اسلامي و همسايگان كشورهاي اسلامي مسافرت كــرد و ديده تيزبين او در هــر ذره؛ عالمي پند و حكمت مي ديد.

يك بار هم در جريان جنگ هاي صليبي be طوري ke خودش در گلستان مي نويسد be چنگ عيسويان اسير مي شود.

مدفن شيخ در شيراز معروف است. مورخين؛ سعديه فعلي ra خانقاه او دانسته اند و مي نويسند ke شيخ در ايــن خانقاه ke در شمال شرقي شيراز واقع شده be عبادت مشغول بوده و از سفره انعام او درويشان بهره مي برده اند.

دولت شاه سمرقندي در تذكره الشعراء مي نويسد سلاطين و بزرگان و علما be زيارت شيخ بدان خانقاه مي رفتند. قنات حوض ماهي فعلي در زمان شيخ نــيــز جاري و معمور بوده و سعدي حوضي از مرمر در باغ خانقاه خود ساخته؛ از آن قنات آب در آن جاري مي كرده است.

 

شعرهاي سعدي

 

شعرهاي سعدي

 

اول دفتر be نام ايزد دانا

صانع پروردگار حي توانا

اكبر و اعظم خداي عالم و آدم

صورت خوب آفريد و سيرت زيبا

از در بخشندگي و بنده نوازي

مرغ هوا ra نصيب و ماهي دريا

قسمت خود مي‌خورند منعم و درويش

روزي خود مي‌برند پشه و عنقا

حاجت موري be علم غيب بداند

در بن چاهي be زير صخره صما

جانور از نطفه مي‌كند شكر از ني

برگ‌تر از چوب خشك و چشمه ز خارا

شربت نوش آفريد از مگس نحل

نخل تناور كــنــد ز دانه خرما

از همگان بي‌نياز و بر هــمــه مشفق

از هــمــه عالم نهان و بر هــمــه پيدا

پرتو نور سرادقات جلالش

از عظمت ماوراي فكرت دانا

خود نه زبان در دهان عارف مدهوش

حمد و ثنا مي‌كند ke موي بر اعضا

هر ke نداند سپاس نعمت امروز

حيف خورد بر نصيب رحمت فردا

بارخدايا مهيمني و مدبر

وز هــمــه عيبي مقدسي و مبرا

ما نتوانيم حق حمد تو گفتن

با هــمــه كروبيان عالم بالا

سعدي از آن جا ke فهم اوست سخن گفت

ور نه كمال تو وهم كي رسد آن جا

اي نفس خرم باد صبا

از بر يار آمده‌اي مرحبا

قافله شب چــه شنيدي ز صبح

مرغ سليمان چــه خبر از سبا

بر سر خشمست هنوز آن حريف

يا سخني مي‌رود اندر رضا

از در صلح آمده‌اي ya خلاف

با قدم خوف روم ya رجا

بار دگر گر be سر كوي دوست

بگذري اي پيك نسيم صبا

گو رمقي بيش نماند از ضعيف

چند كــنــد صورت بي‌جان بقا

آن هــمــه دلداري و پيمان و عهد

نيك نكردي ke نكردي وفا

ليكن اگــر دور وصالي بود

صلح فراموش كــنــد ماجرا

تا be گريبان نرسد دست مرگ

دست ز دامن نكنيمت رها

دوست نباشد be حقيقت ke او

دوست فراموش كــنــد در بلا

خستگي اندر طلبت راحتست

درد كشيدن be اميد دوا

سر نتوانم ke برآرم چو چنگ

ور چو دفم پوست بدرد قفا

هر سحر از عشق دمي مي‌زنم

روز دگر مي‌شنوم برملا

قصه دردم هــمــه عالم گرفت

در ke نگيرد نفس آشنا

گر برسد ناله سعدي be كوه

كوه بنالد be زبان صدا

روي تو خوش مي‌نمايد آينه ما

كآينه پاكيزه اســت و روي تو زيبا

چون مي روشن در آبگينه صافي

خوي جميل از جمال روي تو پيدا

هر ke دمي ba تو بود ya قدمي رفت

از تو نباشد be هيچ روي شكيبا

صيد بيابان سر از كمند بپيچد

ما هــمــه پيچيده در كمند تو عمدا

طاير مسكين ke مهر بست be جايي

گر بكشندش نمي‌رود be دگر جا

غيرتم آيد شكايت از تو be هــر كس

درد احبا نمي‌برم be اطبا

برخي جانت شوم ke شمع افق را

پيش بميرد چراغدان ثريا

گر تو شكرخنده آستين نفشاني

هر مگسي طوطيي شــونــد شكرخا

لعبت شيرين اگــر ترش ننشيند

مدعيانش طمع كـنـنـد be حلوا

مرد تماشاي باغ حسن تو سعديست

دست فرومايگان برند be يغما

اگر تو فارغي از حال دوستان يارا

فراغت از تو ميسر نمي‌شود ما را

تو ra در آينه ديدن جمال طلعت خويش

بيان كــنــد ke چــه بودست ناشكيبا را

بيا ke وقت بهارست تا من و تو be هم

به ديگران بگذاريم باغ و صحرا را

به جاي سرو بلند ايستاده بر لب جوي

چرا نظر نكني يار سروبالا را

شمايلي ke در اوصاف حسن تركيبش

مجال نطق نماند زبان گويا را

كه گــفــت در رخ زيبا نظر خطا باشد

خطا بود ke نبينند روي زيبا را

به دوستي ke اگــر زهر باشد از دستت

چنان be ذوق ارادت خورم ke حلوا را

كسي ملامت وامق كــنــد be ناداني

حبيب من ke نديدست روي عذرا را

گرفتم آتش پنهان خبر نمي‌داري

نگاه مي‌نكني آب چشم پيدا را

نگفتمت ke be يغما رود دلت سعدي

چو دل be عشق دهي دلبران يغما را

هنوز ba هــمــه دردم اميد درمانست

كه آخري بود آخر شبان يلدا را

شب فراق نخواهم دواج ديبا را

كه شب دراز بود خوابگاه تنها را

ز دست رفتن ديوانه عاقلان دانند

كه احتمال نماندست ناشكيبا را

گرش ببيني و دست از ترنج بشناسي

روا بود ke ملامت كني زليخا را

چنين جوان ke تويي برقعي فروآويز

و گر نه دل برود پير پاي برجا را

تو آن درخت گلي كاعتدال قامت تو

ببرد قيمت سرو بلندبالا را

دگر be هــر چــه تو گويي مخالفت نكنم

كه بي تو عيش ميسر نمي‌شود ما را

دو چشم باز نهاده نشسته‌ام هــمــه شب

چو فرقدين و نگه مي‌كنم ثريا را

شبي و شمعي و جمعي چــه خوش بود تا روز

نظر be روي تو كوري چشم اعدا را

من از تو پيش ke نالم ke در شريعت عشق

معاف دوست بدارند قتل عمدا را

تو همچنان دل شهري be غمزه‌اي ببري

كه بندگان بني سعد خوان يغما را

در ايــن روش ke تويي بر هزار چــون سعدي

جفا و جور تواني ولــي مكن يارا

پيش ما رسم شكستن نبود عهد وفا را

الله الله تو فراموش مكن صحبت ما را

قيمت عشق نداند قدم صدق ندارد

سست عهدي ke تحمل نكند بار جفا را

گر مخير بكنندم be قيامت ke چــه خواهي

دوست ما ra و هــمــه نعمت فردوس شما را

گر سرم مي‌رود از عهد تو سر بازنپيچم

تا بگويند پــس از من ke be سر برد وفا را

خنك آن درد ke يارم be عيادت be سر آيد

دردمندان be چنين درد نخواهند دوا را

باور از مات نباشد تو در آيينه نگه كن

تا بداني ke چــه بودست گرفتار بلا را

از سر زلف عروسان چمن دست بدارد

به سر زلف تو گر دست رسد باد صبا را

سر انگشت تحير بگزد عقل be دندان

چون تأمل كــنــد ايــن صورت انگشت نما را

آرزو مي‌كندم شمع صفت پيش وجودت

كه سراپاي بسوزند من بي سر و پا را

چشم كوته نظران بر ورق صورت خوبان

خط همي‌بيند و عارف قلم صنع خدا را

همه ra ديده be رويت نگرانست وليكن

خودپرستان ز حقيقت نشناسند هوا را

مهرباني ز من آموز و گرم عمر نماند

به سر تربت سعدي بطلب مهرگيا را

هيچ هشيار ملامت نكند مستي ما را

قل لصاح ترك الناس من الوجد سكاري

مشتاقي و صبوري از حد گذشت يارا

گر تو شكيب داري طاقت نماند ما را

باري be چشم احسان در حال ما نظر كن

كز خوان پادشاهان راحت بود گدا را

سلطان ke خشم گيرد بر بندگان حضرت

حكمش رسد وليكن حدي بود جفا را

من بي تو زندگاني خود ra نمي‌پسندم

كاسايشي نباشد بي دوستان بقا را

چون تشنه جان سپردم آن گه چــه سود دارد

آب از دو چشم دادن بر خاك من گيا را

حال نيازمندي در وصف مي‌نيايد

آن گه ke بازگردي گوييم ماجرا را

بازآ و جان شيرين از من ستان be خدمت

ديگر چــه برگ باشد درويش بي‌نوا را

يا رب تو آشنا ra مهلت ده و سلامت

چندان ke بازبيند ديدار آشنا را

نه ملك پادشا ra در چشم خوبرويان

وقعيست اي برادر نه زهد پارسا را

اي كاش برفتادي برقع ز روي ليلي

تا مدعي نماندي مجنون مبتلا را

سعدي قلم be سختي رفتست و نيكبختي

پس هــر چــه پيشت آيد گردن بنه قضا را

 

اشعار سعدي

 

اشعار سعدي

 

آن كيست ke دل نهاد و فارغ بنشست
پنداشت ke مهلتي و تأخيري هست
گو ميخ مزن ke خيمه مي‌بايد كند
گو رخت منه ke بار مي‌بايد بست   سعدي

 

گل ke هنوز نو be دست آمده بود
نشكفته تمام باد قهرش بربود
بيچاره بسي اميد در خاطر داشت
اميد دراز و عمر كوتاه چــه سود؟   سعدي

 

چون ما و شما مقارب يكدگريم
به زان نبود ke پرده‌ي هم ندريم
اي خواجه تو عيب من مگو تا من نيز
عيب تو نگويم ke يك از يك بتريم   سعدي

 

آيين برادري و شرط ياري
آن نـيـسـت ke عيب من هنر پنداري
آنست ke گر خلاف شايسته روم
از غايت دوستيم دشمن داري   سعدي

 

روزي گفتي شبي كنم دلشادت
وز بند غمان خود كنم آزادت
ديدي ke از آن روز چــه شبها بگذشت
وز گفته‌ي خود هيچ نيامد يادت؟   سعدي

 

علاج واقعه پيش از وقوع بــايــد كرد
دريغ سود ندارد چو رفت كار از دست
به روزگار سلامت سلاح جنگ بساز
وگرنه سيل چو بگرفت؛سد نشايدبست   سعدي

 

نادان هــمــه جا ba هــمــه كس آميزد
چون غرقه be هــر چــه ديد دست آويزد
با مردم زشت نام همراه مباش
كز صحبت ديگدان سياهي خيزد   سعدي

 

مردان هــمــه عمر پاره بردوخته‌اند
قوتي be هزار حيله اندوخته‌اند
فرداي قيامت be گناه ايشان را
شايد ke نسوزند ke خود سوخته‌اند   سعدي

 

هر دولت و مكنت ke قضا مي‌بخشد
در وهم نيايد ke چرا مي‌بخشد
بخشنده نه از كيسه‌ي ما مي‌بخشد
ملك آن خداست تا كرا مي‌بخشد   سعدي

 

حاكم ظالم be سنان قلم
دزدي بي‌تير و كمان مي‌كند
گله ما ra گله از گرگ نيست
اين هــمــه بيداد شبان مي‌كند
آنكه زيان مي‌رسد از وي be خلق
فهم ندارد ke زيان مي‌كند
چون نكند رخنه be ديوار باغ
دزد؛ ke ناطور همان مي‌كند    سعدي

 

گر خردمند از اوباش جفايي بيند
تا دل خويش نيازارد و درهم نشود
سنگ بي‌قيمت اگــر كاسه‌ي زرين بشكست
قيمت سنگ نيفزايد و زر كم نشود   سعدي

 

با گل be مثل چو خار مي‌بايد بود
با دشمن؛ دوست‌وار مي‌بايد بود
خواهي ke سخن ز پرده بيرون نرود
در پرده روزگار مي‌بايد بود   سعدي

 

اي صاحب مال؛ فضل كن بر درويش
گر فضل خداي مي‌شناسي بر خويش
نيكويي كن ke مردم نيك‌انديش
از دولت بختش هــمــه نيك آيد پيش   سعدي

 

هرگز پر طاووس كسي گــفــت ke زشتست؟
يا ديو كسي گــفــت ke رضوان بهشتست؟
نيكي و بدي در گهر خلق سرشتست
از نامه نخوانند مگر آنچه نوشتست   سعدي

 

ديو اگــر صومعه داري كــنــد اندر ملكوت
همچو ابليس همان طينت ماضي دارد
ناكسست آنكه be دراعه و دستار كسست
دزد دزدست وگر جامه‌ي قاضي دارد   سعدي

 

سخن گفته دگر باز نيايد be دهن
اول انديشه كــنــد مرد ke عاقل باشد
تا زماني دگر انديشه نبايد كردن
كه چرا گفتم و انديشه‌ي باطل باشد   سعدي

 

چو رنج برنتواني گرفتن از رنجور
قدم ز رفتن و پرسيدنش دريغ مدار
هزار شربت شيرين و ميوه‌ي مشموم
چنان مفيد نباشد ke بوي صحبت يار   سعدي

 

مگسي گــفــت عنكبوتي را
كاين چــه ساقست و ساعد باريك
گفت اگــر در كمند من افتي
پيش چشمت جهان كنم تاريك    سعدي

 

چو مي‌دانستي افتادن be ناچار
نبايستي چنين بالا نشستن
به پاي خويش رفتن be نبودي
كز اسب افتادن و گردن شكستن؟   سعدي

 

اي طفل ke دفع مگس از خود نتواني
هر چند ke بالغ شدي آخر تو آني
شكرانه‌ي زور آوري روز جواني
آنست ke قدر پدر پير بداني   سعدي

 

گدايان بيني اندر روز محشر
به تخت ملك بر چــون پادشاهان
چنان نوراني از فر عبادت
كه گويي آفتابانند و ماهان
تو خود چــون از خجالت سر برآري
كه بر دوشت بود بار گناهان
اگر داني ke بد كردي و بد رفت
بيا پيش از عقوبت عذرخواهان    سعدي


:: ادامه مطلب | زندگي نامه سعدي |
+ بازدید : | ۳۰ شهريور ۱۳۹۶ | ۱۲:۱۰:۵۶ | talab | نظرات (0)

زندگينامه حافظ

زندگينامه حافظ

 

شمس الدين محمد ملقب be لسان الغيب غزلسراي بزرگ و نامي ايران در قرن 8 ميزيست. تاريخ دقيق ولادت حافظ مشخص نـيـسـت شايد حدود سال 727 ... گويند پدر حافظ بهاالدين بازرگاني اصفهاني بوده ke در كازرون ba زني از آن محل ازدواج كرده و خيلي زود در ايام كودكي شمس الدين محمد از دنيا رفت. پــس از آن حافظ ba مادرش زندگي سختي ra در پيش گرفت و بــراي كسب نان be كارهاي سخت و توانفرسا پرداخت و be سختي be تحصيل علوم پرداخت و در مجالس درس علما و بزرگان زمان خود حضور يافت.و چــون در ايام جواني حافظ قرآن بود حافظ تلخص كرد.

دوران جواني حافظ مصادف بود ba افول سلسله محلي اتابكان فارس و ايــن ايالات مهم be تصرف خاندان اينجو در آمده بود. حافظ ke در همان دوره be شهرت والايي دست يافته بود مورد توجه و امراي اينجو قرار گرفت و پــس از راه يافتن be دربار آنان be مقامي بزرگ نزد شاه شيخ جمال الدين ابواسحاق حاكم فارس دست يافت.

دوره حكومت شاه ابواسحاق اينجو توأم ba عدالت و انصاف بود و ايــن امير دانشمند و ادب دوست در دوره حكمراني خود ke از سال 742 تا 754 ه.ق بطول انجاميد در عمراني و آباداني فارس و آسايش و امنيت مردم ايــن ايالت بويژه شيراز كوشيد.

حافظ از لطف اميرابواسحاق بهره مند بود و در اشعار خود ba ستودن وي در القابي همچون (جمال چهره اسلام) و (سپهر علم وحياء) حق شناسي خود ra نسبت be ايــن امير نيكوكار بيان داشت.

پس از ايــن دوره صلح و صفا امير مبارزه الدين مؤسس سلسله آل مظفر در سال 754 ه.ق بر امير اسحاق چيره گشت و پــس از آنكه او ra در ميدان شهر شيراز be قتل رساند حكومتي مبتني بر ظلم و ستم و سخت گيري ra در سراسر ايالت فارس حكمفرما ساخت.امير مبارز الدين شاهي تند خوي و متعصب و ستمگر بود.حافظ در غزلي be ايــن موضوع چنين اشاره مي كند:

راستي خاتم فيروزه بو اسحاقي —– خوش درخشيد ولــي دولت مستعجل بود

ديدي آن قهقهه كبك خرامان حافظ —– ke زسر پنجه شاهين قضا غافل بود

لازم be ذكر اســت حافظ در معدود مدايحي ke گفته اســت نه تنها متانت خود ra از دست نداده اســت بـلـكـه همچون سعدي ممدوحان خود ra پند داده و كيفر دهر و ناپايداري ايــن دنيا و لزوم رعايت انصاف و عدالت ra be آنان گوشزد كرده است.

اقدامات امير مبارزالدين ba مخالفت و نارضايتي حافظ مواجه گشت و حافظ ba تاختن بر اينگونه اعمال آن ra رياكارانه و ناشي از خشك انديشي و تعصب مذهبي قشري امير مبارز الدين دانست.سلطنت امير مبارز الدين مدت زيادي be طول نيانجاميد و در سال 759 ه.ق دو تن از پسران او شاه محمود و شاه شجاع ke از خشونت بسيار امير be تنگ آمده بودند توطئه اي فراهم آورده و پدر ra از حكومت خلع كردند. ايــن دو امير نــيــز be نوبه خود احترام فراواني be حافظ مي گذاشتند و از آنجا ke بهره اي نــيــز از ادبيات و علوم داشتند شاعر بلند آوازه ديار خويش يعني حافظ ra مورد حمايت خاص خود قرار دادند.

اواخر زندگي حافظ شاعر بلند آوازه ايران همزمان بود ba حمله امير تيمور و ايــن پادشاه بيرحم و خونريز پــس از جنايات و خونريزي هاي فراواني ke در اصفهان انــجـام داد و از هفتاد هزار سر بريده مردم آن ديار چند مناره ساخت روبه ســوي شيراز نهاد.

مرگ حافظ احتمالاً در سال 971 ه.ق روي داده اســت و حافظ در گلگشت مصلي ke منطقه اي زيبا و ba صفا بود و حافظ علاقه زيادي be آن داشت be خاك سپرده شــد و از آن پــس آن محل be حافظيه مشهور گشت.نقل شده اســت ke در هنگام تشييع جنازه حافظ خواجه شيراز گروهي از متعصبان ke اشعار شاعر و اشارات او be مي و مطرب و ساقي ra گواهي بر شرك و كفروي مي دانستند مانع دفن حكيم be آيين مسلمانان شدند.

در مشاجره اي ke بين دوستداران حافظ و مخالفان او در گرفت سرانجام قرار بر آن شــد تا تفألي be ديوان حافظ زده و داوري ra be اشعار او واگذارند. پــس از باز كردن ديوان اشعار ايــن بيت شاهد آمد:

قديم دريغ مدار از جنازه حافظ —– ke گرچه غرق گناه اســت مي رود be بهشت

حافظ بيشتر عمر خود ra در شيراز گذراند و بر خلاف سعدي be جز يك سفر كوتاه be يزد و يك مسافرت نيمه تمام be بندر هرمز همواره در شيراز بود.حافظ در دوران زندگي خود be شهرت عظيمي در سر تا سر ايران دست يافت و اشعار او be مناطقي دور دست همچون هند نــيــز راه يافت.نقل شده اســت ke حافظ مورد احترام فراوان سلاطين آل جلاير و پادشاهان بهمني دكن هندوستان قرار داشت و پادشاهان زيادي حافظ ra be پايتخت هاي خود دعوت كردند. حافظ تنها دعوت محمود شاه بهمني ra پذيرفت و عازم آن سرزمين شــد ولــي چــون be بندر هرمز رسيد و سوار كشتي شــد طوفاني در گرفت و خواجه ke در خشكي؛ آشوب و طوفان حوادث گوناگوني ra ديده بود نخواست خود ra گرفتار آشوب دريا نــيــز بسازد از ايــن رو از مسافرت شد.

شهرت اصلي حافظ و رمز پويايي جاودانه آوازه او be سبب غزلسرايي و سرايش غزل هاي بسيار زيباست.

ويژگي هاي شعر حافظ

برخي از مهم ترين ابعاد هنري در شعر حافظ عبارتند از:

1- رمز پردازي و حضور سمبوليسم غني

رمز پردازي و حضور سمبوليسم شعر حافظ ra خانه راز كرده اســت و بدان وجوه گوناگون بخشيده است. شعر حافظ بيش از هــر چيز be آينه اي مي ماند ke صورت مخاطبانش ra در خود مي نماياند؛ و ايــن موضوع be دليل حضور سرشار نمادها و سمبول هايي اســت ke حافظ در اشعارش آفريده اســت و ya be سمبولهاي موجود در سنت شعر فارسي روحي حافظانه دميده است.چنان ke در بيت زير “شب تاريك” و “گرداب هايل” و ... . ... ra مي توان be وجوه گوناگون عرفاني؛ اجتماعي و شخصي تفسير و تأويل كرد:

شب تاريك و بيم موج و گردابي چنين هايل

كجا دانند حال ما سبكباران ساحلها

2-رعايت دقيق و ظريف تناسبات هنري در فضاي كلي ادبيات

اين تناسبات ke در لفظ قدما (البته در معنايي محدودتر) “مراعات النظير” ناميده مي شد؛ در شعر حافظ از اهميت فوق العاده اي برخوردار است.

به روابط حاكم بر اجزاء ايــن ادبيات دقت كنيد:

ز شوق نرگس مست بلند بالايي

چو لاله ba قدح افتاده بر لب جويم

شدم فسانه be سرگشتگي ke ابروي دوست

كشيده در خم چوگان خويش؛ چــون گويم

3-لحن مناسب و شور افكن شاعر در آغاز شعرها

ادبيات شروع هــر غزل قابل تأمل و درنگ است. be اقتضاي موضوع و مضمون؛ حافظ شاعر بزرگ لحني خاص ra بــراي شروع غزلهاي خود در نظر مي گيرد؛ ايــن لحنها گاه حماسي و شورآفرين اســت و گاه رندانه و طنزآميز و زماني نــيــز حسرتبار و اندوهگين.

بيا تا گل برافشانيم و مي در ساغر اندازيم

فلك ra سقف بشكافيم و طرحي نو در اندازيم

***

من و انكار شراب ايــن چــه حكابت باشد

غالباً ايــن قدرم عقل و كفايت باشد

***

ما آزموده ايم در ايــن شهر بخت خويش

بايد برون كشيد از ايــن ورطه رخت خويش

4- طنز

زبان رندانه شعر حافظ be طنز تكيه كرده است. طنز ظرفيت بياني شعر او ra تا سر حد امكان گسترش داده و بدان شور و حياتي عميق بخشيده است. حافظ be مدد طنز؛ be بيان ناگفته ها در عين ظرافت و گزندگي پرداخته و نوش و نيش ra در كنار هم گرد آورده است.

پادشاه و محتسب و زاهد رياكار؛ و حــتـي خود شاعر در آماج طعن و طنز شعرهاي او هستند:

فقيه مدرسه دي مست بود و فتوا داد

كه مي حرام؛ ولــي be ز مال او قافست

باده ba محتسب شهر ننوشي زنهار

بخورد باده ات و سنگ be جام اندازد

5- ايهام و ابهام

شعر حافظ؛ شعر ايهام و ابهام است؛ ابهام شعر حافظ لذت بخش و رازناك است.

نقش موثر ايهام در شعر حافظ ra مي توان از چند نظر تفسير كرد:

اول؛ آن ke حافظ be اقتضاي هنرمندي و شاعريش مي كوشيده اســت تا شعر خود ra be ناب ترين حالت مــمــكن صورت بخشد و از آنجا ke ابهام جزء لاينفك شعر ناب محسوب مي شود؛ حافظ از بيشترين سود و بهره ra از آن برده است.

دوم آن ke زمان پرفتنه حافظ؛ از ظاهر معترض زباني خاص طلب مي كرد؛ زباني ke قابل تفسير be مواضع مختلف باشد و شاعر ba رويكردي ke be ايهام و سمبول و طنز داشت؛ توانست چنين زبان شگفت انگيزي ra ابداع كند؛ زباني ke هم قابليت بيان ناگفته ها ra داشت و هم سراينده اش ra از فتنه هاي زمان در امان مي داشت.

سوم آن ke در سنن عرفاني آشكار كردن اسرار ناپسند شمرده مي شــود و شاعر و عارف متفكر؛ مجبور be آموختن زبان رمز اســت و راز آموزي عارفانه زباني خاص دارد. از آن جا ke حافظ شاعري ba تعلقات عميق عرفاني است؛ بي ربط نـيـسـت ke از ايهام be عاليترين شكلش بهره بگيرد:

دي مي شــد و گفتم صنما عهد be جاي آر

گفتا غلطي خواجه؛ در ايــن عهد وفا نيست

ايهام در كلمه “عهد” be معناي “زمانه” و “پيمان”

دل دادمش be مژده و خجلت همي برم

زبن نقد قلب خويش ke كردم نثار دوست

ايهام در تركيب “نقد قلب” be معناي “نقد دل” و “سكه قلابي”

عمرتان باد و مرادهاي ساقيان بزم جم

گر چــه جام ما نشد پر مي be دوران شما

ايهام در كلمه “دوران” be معناي “عهد و دوره” و “دورگرداني ساغر”

تفكر حافظ عميق و زنده پويا و ريشه دار و در خروشي حماسي است. شعر حافظ بيت الغزل معرفت است.

جهان بيني حافظ

از مهمترين وجوه تفكر حافظ ra مي توان be موارد زير اشاره كرد:

1- نظام هستي در انديشه حافظ همچون ديگر متفكران عارف؛ نظام احسن است؛ در ايــن نظام گل و خار در كنار هم معناي وجودي مي يابند.

حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج

فكر معقول بفرما؛ گل بي خار كجاست؟

من اگــر خارم اگــر گل؛ چمن آرايي هست

كه از آن دست ke او مي كشدم مي رويم

2- عشق جان و حقيقت هستي اســت و در درياي پرموج و خونفشان عشق جز جان سپردن چاره اي نيست.

در ازل پرتو حسنت ز تجلي دم زد

عشق پيدا شــد و آتش be هــمــه عالم زد

عقل مي خواست كز آن شعله چراغ افروزد

دست غيب آمد و بر سينه نامحرم زد

3- تسليم و رضا و توكل ابعاد ديگري از انديشه و جهان بيني حافظ ra تشكيل مي دهد.

آنچه او ريخت be پيمانه ما نوشيديم

اگر از خمر بهشت اســت و اگــر باده مست

تكيه بر تقوي و دانش در طريقت كافريست

راهرو گر صد هنر داد توكل بايدش

4- فرزند زمان خود بودن؛ نوشيدن جان حيات در لحظه؛ درك و دريافت حالات و آنات حقيقي زندگي

به مأمني رو و فرصت شمر طريقه عمر

كه در كمينگه عمرند قاطعان طريق

فرصت شما و صحبت كز ايــن دو راهه منزل

چون بگذريم ديگر نتوان بهم رسيدن

5- انتظار و طلب موعود؛

انتظار رسيدن be فضايي آرماني از مفاهيم عميقي اســت ke در سراسر ديوان حافظ be صورت آشكار و پنهان وجود دارد؛ حافظ گاه be زبان رمز و سمبول و گاه be استعاره و كنايه در طلب موعود آرماني است. اصلاح و اعتراض؛ شعر حافظ ra سرشار از خواسته ها و نيازهاي متعالي بشر كرده است:

مژده اي دل ke مسيحا نفسي مي آيد

كه از انفاس خوشش بوي كسي مي آيد

***

اي پادشه خوبان؛ داد از غم تنهايي

دل بي تو be جان آمد وقت اســت ke بازآيي

***

يوسف گم گشته باز آيد be كنعان غم مخور

كلبه احزان شــود روزي گلستان غم مخور

***

رسيد مژده ke ايام غم نخواهد ماند

چنان نماند و چنين نــيــز هم نخواهد ماند

 

اشعار حافظ شيرازي

 

اشعار حافظ شيرازي

 

الا ya ايها الساقي ادر كاسا و ناولها

كه عشق آسان نمود اول ولــي افتاد مشكل‌ها

به بوي نافه‌اي كاخر صبا زان طره بگشايد

ز تاب جعد مشكينش چــه خون افتاد در دل‌ها

مرا در منزل جانان چــه امن عيش چــون هــر دم

جرس فرياد مي‌دارد ke بربنديد محمل‌ها

به مي سجاده رنگين كن گرت پير مغان گويد

كه سالك بي‌خبر نبود ز راه و رسم منزل‌ها

شب تاريك و بيم موج و گردابي چنين هايل

كجا دانند حال ما سبكباران ساحل‌ها

همه كارم ز خود كامي be بدنامي كشيد آخر

نهان كي ماند آن رازي كز او سازند محفل‌ها

حضوري گر همي‌خواهي از او غايب مشو حافظ

متي ما تلق من تهوي دع الدنيا و اهملها

صلاح كار كجا و من خراب كجا

ببين تفاوت ره كز كجاست تا be كجا

دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس

كجاست دير مغان و شراب ناب كجا

چه نسبت اســت be رندي صلاح و تقوا را

سماع وعظ كجا نغمه رباب كجا

ز روي دوست دل دشمنان چــه دريابد

چراغ مرده كجا شمع آفتاب كجا

چو كحل بينش ما خاك آستان شماست

كجا رويم بفرما از ايــن جناب كجا

مبين be سيب زنخدان ke چاه در راه است

كجا همي‌روي اي دل بدين شتاب كجا

بشد ke ياد خوشش باد روزگار وصال

خود آن كرشمه كجا رفت و آن عتاب كجا

قرار و خواب ز حافظ طمع مدار اي دوست

قرار چيست صبوري كدام و خواب كجا

اگر آن ترك شيرازي be دست آرد دل ما را

به خال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را

بده ساقي مي باقي ke در جنت نخواهي يافت

كنار آب ركن آباد و گلگشت مصلا را

فغان كاين لوليان شوخ شيرين كار شهرآشوب

چنان بردند صبر از دل ke تركان خوان يغما را

ز عشق ناتمام ما جمال يار مستغني است

به آب و رنگ و خال و خط چــه حاجت روي زيبا را

من از آن حسن روزافزون ke يوسف داشت دانستم

كه عشق از پرده عصمت برون آرد زليخا را

اگر دشنام فرمايي و گر نفرين دعا گويم

جواب تلخ مي‌زيبد لب لعل شكرخا را

نصيحت گوش كن جانا ke از جان دوست‌تر دارند

جوانان سعادتمند پند پير دانا را

حديث از مطرب و مي گو و راز دهر كمتر جو

كه كس نگشود و نگشايد be حكمت ايــن معما را

غزل گفتي و در سفتي بيا و خوش بخوان حافظ

كه بر نظم تو افشاند فلك عقد ثريا را

صبا be لطف بگو آن غزال رعنا را

كه سر be كوه و بيابان تو داده‌اي ما را

شكرفروش ke عمرش دراز باد چرا

تفقدي نكند طوطي شكرخا را

غرور حسنت اجازت مگر نداد اي گل

كه پرسشي نكني عندليب شيدا را

به خلق و لطف توان كــرد صيد اهل نظر

به بند و دام نگيرند مرغ دانا را

ندانم از چــه سبب رنگ آشنايي نيست

سهي قدان سيه چشم ماه سيما را

چو ba حبيب نشيني و باده پيمايي

به ياد دار محبان بادپيما را

جز ايــن قدر نتوان گــفــت در جمال تو عيب

كه وضع مهر و وفا نـيـسـت روي زيبا را

در آسمان نه عجب گر be گفته حافظ

سرود زهره be رقص آورد مسيحا را

دل مي‌رود ز دستم صاحب دلان خدا را

دردا ke راز پنهان خواهد شــد آشكارا

كشتي شكستگانيم اي باد شرطه برخيز

باشد ke بازبينم ديدار آشنا را

ده روزه مهر گردون افسانه اســت و افسون

نيكي be جاي ياران فرصت شمار يارا

در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل

هات الصبوح هبوا ya ايها السكارا

اي صاحب كرامت شكرانه سلامت

روزي تفقدي كن درويش بي‌نوا را

آسايش دو گيتي تفسير ايــن دو حرف است

با دوستان مروت ba دشمنان مدارا

در كوي نيك نامي ما ra گذر ندادند

گر تو نمي‌پسندي تغيير كن قضا را

آن تلخ وش ke صوفي ام الخبائثش خواند

اشهي لنا و احلي من قبله العذارا

هنگام تنگدستي در عيش كوش و مستي

كاين كيمياي هستي قارون كــنــد گدا را

سركش مشو ke چــون شمع از غيرتت بسوزد

دلبر ke در كف او موم اســت سنگ خارا

آيينه سكندر جام مي اســت بنگر

تا بر تو عرضه دارد احوال ملك دارا

خوبان (تركان) پارسي گو بخشندگان عمرند

ساقي بده بشارت رندان پارسا را

حافظ be خود نپوشيد ايــن خرقه مي آلود

اي شيخ پاكدامن معذور دار ما را

به ملازمان سلطان ke رساند ايــن دعا را

كه be شكر پادشاهي ز نظر مران گدا را

ز رقيب ديوسيرت be خداي خود پناهم

مگر آن شهاب ثاقب مددي دهد خدا را

مژه سياهت ار كــرد be خون ما اشارت

ز فريب او بينديش و غلط مكن نگارا

دل عالمي بسوزي چو عذار برفروزي

تو از ايــن چــه سود داري ke نمي‌كني مدارا

همه شب در ايــن اميدم ke نسيم صبحگاهي

به پيام آشنايان بنوازد آشنا را

چه قيامت اســت جانا ke be عاشقان نمودي

دل و جان فداي رويت بنما عذار ما را

به خدا ke جرعه‌اي ده تو be حافظ سحرخيز

كه دعاي صبحگاهي اثري كــنــد شما را

صوفي بيا ke آينه صافيست جام را

تا بنگري صفاي مي لعل فام را

راز درون پرده ز رندان مست پرس

كاين حال نـيـسـت زاهد عالي مقام را

عنقا شكار كس نشود دام بازچين

كان جا هميشه باد be دست اســت دام را

در بزم دور يك دو قدح دركش و برو

يعني طمع مدار وصال دوام را

اي دل شباب رفت و نچيدي گلي ز عيش

پيرانه سر مكن هنري ننگ و نام را

در عيش نقد كوش ke چــون آبخور نماند

آدم بهشت روضه دارالسلام را

ما ra بر آستان تو بس حق خدمت است

اي خواجه بازبين be ترحم غلام را

حافظ مريد جام مي اســت اي صبا برو

وز بنده بندگي برسان شيخ جام را

 

شعرهاي حافظ

 

شعرهاي حافظ

 

اي نسيم سحر آرامگه يار كجاست
منزل آن مه عاشق كش عيار كجاست
شب تـار اســت و ره وادي ايمـــن در پيش
آتش طــور كـــجا موعــــد ديــدار كــــجاست
هــر كــــه آمـــد be جهان نقش خرابـــــي دارد
در خـــرابات بگــــوييد كــــه هشيـــار كـــجاست
آن كــــس اســت اهـــل بشارت كــــــه اشارت داند
نكــــته‌ها هست بســـي محـــرم اســـرار كــجاست
هـــــر ســــر مـــوي مــــرا بـا تـــو هـــزاران كــــار است
مـــا كـــجاييـــم و مـــلامـــت گـــر بـــي‌كـــار كـــجاست…
حافظ

 

بشنو ايــن نكته ke خود ra ز غم آزاده كني
خـــون خوري گـــر طلب روزي ننهــاده كـــني
آخــرالامـــر گــــل كــوزه گـــران خواهــي شــــد
حاليـــا فكـــر سبــو كـــن كـــــه پـر از بـاده كنـــي
گـــــر از آن آدميــاني كـــــه بهشتت هوس است
عيـــش ba آدمـــي اي چنــــد پـري زاده كنــــي
تكيــــه بر جاي بزرگان نتوان زد be گــــــزاف
مگر اسباب بزرگـي هــمــه آماده كــني…
حافظ

 

راهيست راه عشـــق كـــه هيچش كـــــناره نيست
آن جـــا جــز آن كـــه جـان بسپارند چـاره نيست
هر گه ke دل be عشق دهي خوش دمي بود
در كار خير حاجت هيچ استخاره نيست…
حافظ

 

هـــر آن كــــه جانب اهـــل خدا نگــه دارد
خـــداش در همـــه حـــال از بلا نگــــــه دارد
حــديث دوست نگــويم مگر be حضــرت دوست
كــــــــه آشنــــا سـخـــــن آشنــــا نگـــــــه دارد…
حافظ

 

گفتــم اي سلطـــان خوبان رحـم كــــن بر ايــن غـــريب
گفت در دنبال دل ره گــــم كـــند مسكـــــين غريب
گفتمــش مگـــذر زماني گـفت معـــذورم بــــدار
خانه پروردي چــه تاب آرد غم چندين غريب…
حافظ

 

چو بشنوي سخن اهل دل مگو ke خطاست
سخن شناس نه‌اي جان من خطا ايــن جاست…
در انـــدرون مــــن خستـــه دل نـــدانــــم كــيســت
كــــه مـــن خموشـــم و او در فغــان و در غوغاست…
حافظ

 

دوش ديــــدم كــــه مـلايـــك در ميـخــــانـــه زدنــد
گـــــل آدم بســــرشتنـــد و بــه پيمـــانــه زدنـــد
ســاكنـــان حـــــرم ستـــر و عفـــاف ملكـــوت
بــا مـــن راه نشيـــن بــاده مـستانــه زدنــد
آسمــــان بـار امـــانت نتـوانســت كــشيد
قــرعــــه كـــار be نام مـــن ديوانــه زدنــد
جنگ هفتاد و دو ملت هــمــه ra عذر بنه
چون نــديدند حقيقت ره افسانه زدنــد
شكـــر ايزد كــه ميان من و او صلح افتاد
صـــوفيان رقص كـــنان ساغر شكرانه زدند
آتش آن نيسـت كــه از شعله او خندد شمع
آتش آن اســت كـــــه در خــــرمن پـــــروانه زدند
كـــــس چـــو حــافظ نگشــاد از رخ انديشه نقاب
تـا ســــر زلـــف سخـــن ra بــــه قلـــم شـــانه زدند
حافظ

 

المــــنه لله كـــــــه در مــيكـــــده باز است
زان رو كـــــه مـــــــــرا بــــر در او روي نيــــاز است
خم‌ها هــمــه در جوش و خروشند ز مستي
وان مي ke در آن جاست حقيقت نه مجاز است
از وي همــــه مستي و غرور اســت و تكبر
وز مــــا همــــه بيچارگـــــي و عجــز و نيـاز است
رازي كــــه بر غير نگـــفتيم و نگـــــــوييم
با دوست بگـــــوييـم كــــه او محـــرم راز است…
حافظ

 

مــــرا عهديست بـا جانـان كــــه تـا جــان در بــدن دارم
هــواداران كـويش ra چو جان خويشتن دارم
صفــــاي خلـــوت خـاطـــر از آن شمـــع چگــــل جويــم
فـــروغ چشـــم و نور دل از آن مـاه ختن دارم
بـــه كــــام و آرزوي دل چــــو دارم خلــــوتــي حــاصـــل
چـــه فكــر از خبث بـدگويان ميان انجمن دارم
گـــرم صــد لشكــر از خوبان be قصد دل كـــمين سازند
بحمد الله و المنـــه بتـــي لشكـــرشكـــن دارم
الا اي پيـــــر فـــرزانــــه مكــــن عيبــــــم ز مـيخــــانـــه
كـــه من در تـرك پيمانه دلي پيمان شكن دارم
خـــدا ra اي رقيب امشــب زمــانـــي ديــده بر هـــم نه
كه من ba لعل خاموشش نهاني صد سخن دارم
چــــو در گــــلزار اقبالــــش خـــرامـــــانــــم بحمـــــدالله
نـــه ميل لاله و نســـرين نه بــــرگ نسترن دارم
بـــه رنـــدي شهــــره شــد حافظ ميان همدمان ليكـــن
چه غم دارم ke در عالم قوام الدين حسن دارم
حافظ

 

حـاليـــا مـــصلحـــت وقــت در آن مـــي‌بـيـنـــم
كه كشم رخت be ميخانه و خوش بنشينــم
جام مي گــــيرم و از اهـــل ريا دور شــوم
يعنـــي از اهـــل جهـان پاكدلي بگزينم
جز صراحي و كتابم نبود يار و نديم
تا حريفان دغا ra be جهان كم بينم
سر be آزادگي از خلق برآرم چــون سرو
گر دهد دست ke دامن ز جهان درچينـــم
بس كـــه در خـــرقه آلـــوده زدم لاف صـــلاح
شـــرمسار از رخ ســـاقـي و مـــي رنگـــينم…
حافظ

 

دوش از مسجد ســوي ميخانه آمد پير ما
چيسـت ياران طريقت بعد از ايــن تدبير ما
ما مريدان روي ســوي قبله چــون آريم چون
روي ســوي خـــانـــه خمـــــار دارد پيــــر مـــا
در خــــرابات طريقت مـــا بـــه هــم منزل شويم
كـــاين چنيـــن رفتـــه‌ست در عهــــد ازل تقدير مـا
عقل اگــر داند ke دل دربند زلفش چــون خوش اســت
عــــاقلان ديـــوانه گـــــردند از پـــي زنجيــــــــر مــــــا
روي خوبــت آيتـــي از لطــف بـــر مــا كــشف كـرد
زان زمان جز لطف و خوبي نـيـسـت در تفسير ما
بـا دل سنگـــينت آيا هيـــچ درگيـــرد شبـــــي
آه آتشنـــاك و ســـوز سينـــه شبگيـــر مـــا
تيـر آه ما ز گـــردون بگـــذرد حافظ خموش
رحم كــن بر جان خود پرهيز كـن از تير ما
حافظ

 

اي پادشه خــــوبان داد از غــم تنهايي
دل بي تو be جان آمد وقت اســت ke بازآيي
دايـــم گـــل ايــن بستان شـــاداب نمــــي‌مــاند
دريـــــــاب ضعيـفـــان ra در وقــــت تــــوانـايــــي…
حافظ

 

اي بـــي‌خبــــر بكــــوش كــــه صاحب خبـــر شوي
تــا راهــــرو نباشـــي كـــــي راهـبــــــر شــــوي
در مكـــتب حقـــايق پيــــش اديـــب عشـــق
هــان اي پسر بكـــوش ke روزي پدر شوي
دست از مس وجود چو مردان ره بشوي
تا كيمياي عشق بيابي و زر شوي…
حافظ

 

خــــرم آن روز كـــــز ايـــن منـــزل ويــــران بـــــروم
راحت جان طلبـــــم و از پــــي جـــانان بــــروم
گـــر چــه دانم كــه بــه جايي نبـرد راه غريب
مـن be بوي ســـر آن زلف پريشان بـــروم
دلــم از وحشت زندان سكـندر بگـــرفت
رخت بربندم و تا ملك سليمان بروم
چون صبا ba تن بيمار و دل بـي‌طاقت
بـــه هـــــواداري آن سرو خرامان بـــروم
در ره او چــــو قلـم گـــر be سرم بــايــد رفت
بـا دل زخـــم كـــش و ديـــده گــــريان بــروم
نـــذر كـــردم گــــر از ايــن غـــم be درآيــم روزي
تا در ميكـــده شـــادان و غــــزل خــــوان بـــــروم
حافظ

 

من ايــن حروف نوشتم چـنـانـچه غير ندانست
تو هم ز روي كرامت چنان بخوان ke تو داني   حافظ

 

عيب رندان مكن‌اي زاهد پاكيزه سرشت
كه گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگــر نيكم و گر بد تو برو خود ra باش
هر كسي‌ آن دروَد عاقبت كار ke كشت…   حافظ

 

واعظان كاين جلوه در محراب و منبر ميكنند
چون be خلوت ميروند آن كار ديگر ميكنند
مشكلي دارم ز دانشمند مجلس بازپرس
توبه فرمايان چرا خود توبه كمتر ميكنند
گوييا باور نميدارند روز داوري
كاين هــمــه قلب و دغل در كار داور ميكنند…   حافظ

 

حافظ وظيفه ء تو دعا گفتن اســت و بس
در بند آن مباش ke نشنيد ya شنيد   حافظ

 

ما زياران چشم ياري داشتيم
خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم
تا درخت دوستي كي بر دهد
حاليا رفتيم و تخمي كاشتيم
گفت و گو آيين درويشي نبود
ورنه ba تو ماجراها داشتيم
شيوه چشمت فريب جنگ داشت
ما خطا كرديم و صلح انگاشتيم…   حافظ

 

ياري اندر كس نميبينيم ياران ra چــه شد
دوستي كي آخر آمد دوستداران ra چــه شد
آب حيوان تيره گون شــد خضر فرخ پي كجاست
خون چكيد از شاخ گل باد بهاران ra چــه شد
كس نميگويد ke ياري داشت حق دوستي
حق شناسان ra چــه حال افتاد ياران ra چــه شد
لعلي از كان مروت برنيامد سالهاست
تابش خورشيد و سعي باد و باران ra چــه شد
شهر ياران بود و خاك مهربانان ايــن ديار
مهرباني كي سر آمد شهرياران ra چــه شد…   حافظ

 

صلاح كار كجا و من خراب كجا
ببين تفاوت ره كز كجاست تا be كجا
دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس
كجاست دير مغان و شراب ناب كجا
چه نسبت اســت be رندي صلاح و تقوا را
سماع وعظ كجا نغمه رباب كجا…   حافظ

 

با مدعي مگوييد اسرار عشق و مستي
تا بيخبر بميرد در درد خودپرستي
عاشق شو ار نه روزي كار جهان سر آيد
ناخوانده نقش مقصود از كارگاه هستي
دوش آن صنم چــه خوش گــفــت در مجلس مغانم
با كافران چــه كارت گر بت نميپرستي
سلطان من خدا ra زلفت شكست ما را
تا كي كــنــد سياهي چندين درازدستي…   حافظ

 

باغبان گر پنج روزي صحبت گل بايدش
بر جفاي خار هجران صبر بلبل بايدش
اي دل اندربند زلفش از پريشاني منال
مرغ زيرك چــون be دام افتد تحمل بايدش
رند عالم سوز ra ba مصلحت بيني چــه كار
كار ملك اســت آن ke تدبير و تامل بايدش
تكيه بر تقوا و دانش در طريقت كافريست
راهرو گر صد هنر دارد توكل بايدش…   حافظ

 

در نظربازي ما بي‌خبران حيرانند
من چنينم ke نمودم دگر ايشان دانند
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولي
عشق داند ke در ايــن دايره سرگردانند…   حافظ

 

صوفي ار باده be اندازه خورد نوشش باد
ور نه انديشه ايــن كار فراموشش باد
پير ما گــفــت خطا بر قلم صنع نرفت
آفرين بر نظر پاك خطاپوشش باد
به غلامي تو مشهور جهان شــد حافظ
حلقه بندگي زلف تو در گوشش باد حافظ

 

رسيد مژده ke ايام غم نخواهد ماند
چنان نماند چنين نــيــز هم نخواهد ماند
من ار چــه در نظر يار خاكسار شدم
رقيب نــيــز چنين محترم نخواهد ماند
چو پرده‌دار be شمشير مي‌زند هــمــه را
كسي مقيم حريم حرم نخواهد ماند
چه جاي شكر و شكايت ز نقش نيك و بد است
چو بر صحيفه هستي رقم نخواهد ماند
غنيمتي شمر اي شمع وصل پروانه
كه ايــن معامله تا صبحدم نخواهد ماند   حافظ

 

سحر ba باد ميگفتم حديث آرزومندي
خطاب آمد ke واثق شو be الطاف خداوندي
دعاي صبح و آه شب كليد گنج مقصود است
بدين راه و روش ميرو ke ba دلدار پيوندي…   حافظ

 

درخت دوستي بنشان ke كام دل be بار آرد
نهال دشمني بركن ke رنج بيشمار آرد
چو مهمان خراباتي be عزت باش ba رندان
كه درد سر كشي جانا گرت مستي خمار آرد
شب صحبت غنيمت دان ke بعد از روزگار ما
بسي گردش كــنــد گردون بسي ليل و نهار آرد…   حافظ

 

سلامي چو بوي خوش آشنايي
بدان مردم ديده روشنايي
درودي چو نور دل پارسايان
بدان شمع خلوتگه پارسايي
نميبينم از همدمان هيچ بر جاي
دلم خون شــد از غصه ساقي كجايي…   حافظ

 

دل ميرود ز دستم صاحب دلان خدا را
دردا ke راز پنهان خواهد شــد آشكارا
كشتي شكستگانيم اي باد شرطه برخيز
باشد ke بازبينيم ديدار آشنا را…   حافظ

 

اي دل مباش يك دم خالي ز عشق و مستي
وان گه برو ke رستي از نيستي و هستي
گر جان be تن ببيني مشغول كار او شو
هر قبله‌اي ke بيني بهتر ز خودپرستي
با ضعف و ناتواني همچون نسيم خوش باش
بيماري اندر ايــن ره بهتر ز تندرستي
در مذهب طريقت خامي نشان كفر است
آري طريق دولت چالاكي اســت و چستي
تا فضل و عقل بيني بي‌معرفت نشيني
يك نكته‌ات بگويم خود ra مبين ke رستي
در آستان جانان از آسمان مينديش
كز اوج سربلندي افتي be خاك پستي
خار ار چــه جان بكاهد گل عذر آن بخواهد
سهل اســت تلخي مي در جنب ذوق مستي
صوفي پياله پيما حافظ قرابه پرهيز
اي كوته آستينان تا كي درازدستي   حافظ

 

الا اي آهوي وحشي كجايي
مرا ba توست چندين آشنايي
دو تنها و دو سرگردان دو بيكس
دد و دامت كمين از پيش و از پس
بيا تا حال يكديگر بدانيم
مراد هم بجوييم ار توانيم
كه مي‌بينم ke ايــن دشت مشوش
چراگاهي ندارد خرم و خوش
كه خواهد شــد بگوييد اي رفيقان
رفيق بيكسان يار غريبان
مگر خضر مبارك پي درآيد
ز يمن همتش كاري گشايد…   حافظ

 

بيا ke قصر امل سخت سست بنيادست
بيار باده ke بنياد عمر بر بادست
غلام همت آنم ke زير چرخ كبود
ز هــر چــه رنگ تعلق پذيرد آزادست…   حافظ

 

اي پادشه خوبان داد از غم تنهايي
دل بي تو be جان آمد وقت اســت ke بازآيي
درياب ضعيفان ra در وقت توانايي
دايم گل ايــن بستان شاداب نميماند…   حافظ

 

ناگهان پرده برانداختهاي يعني چه
مست از خانه برون تاختهاي يعني چه
زلف در دست صبا گوش be فرمان رقيب
اين چنين ba هــمــه درساختهاي يعني چه
شاه خوباني و منظور گدايان شدهاي
قدر ايــن مرتبه نشناختهاي يعني چه
نه سر زلف خود اول تو be دستم دادي
بازم از پاي درانداختهاي يعني چه…
حافظا در دل تنگت چو فرود آمد يار
خانه از غير نپرداختهاي يعني چه    حافظ

 

چندان ke گفتم غم ba طبيبان
درمان نكردند مسكين غريبان
آن گل ke هــر دم در دست باديست
گو شرم بادش از عندليبان
يا رب امان ده تا بازبيند
چشم محبان روي حبيبان
درج محبت بر مهر خود نيست
يا رب مبادا كام رقيبان
اي منعم آخر بر خوان جودت
تا چند باشيم از بي نصيبان
حافظ نگشتي شيداي گيتي
گر ميشنيدي پند اديبان    حافظ

 

بيا تا گل برافشانيم و مي در ساغر اندازيم
فلك ra سقف بشكافيم و طرحي نو دراندازيم
اگر غم لشكر انگيزد ke خون عاشقان ريزد
من و ساقي be هم تازيم و بنيادش براندازيم …   حافظ

 

خرم آن روز كز ايــن منزل ويران بروم
راحت جان طلبم و از پي جانان بروم
گر چــه دانم ke be جايي نبرد راه غريب
من be بوي سر آن زلف پريشان بروم
دلم از وحشت زندان سكندر بگرفت
رخت بربندم و تا ملك سليمان بروم
چون صبا ba تن بيمار و دل بيطاقت
به هواداري آن سرو خرامان بروم
در ره او چو قلم گر be سرم بــايــد رفت
با دل زخم كش و ديده گريان بروم
نذر كردم گر از ايــن غم be درآيم روزي
تا در ميكده شادان و غزل خوان بروم…   حافظ

 

فاش ميگويم و از گفته خود دلشادم
بنده عشقم و از هــر دو جهان آزادم
طاير گلشن قدسم چــه دهم شرح فراق
كه در ايــن دامگه حادثه چــون افتادم
من ملك بودم و فردوس برين جايم بود
آدم آورد در ايــن دير خراب آبادم…   حافظ

 

فكر بلبل هــمــه آن اســت ke گل شــد يارش
گل در انديشه ke چــون عشوه كــنــد در كارش
دلربايي هــمــه آن نـيـسـت ke عاشق بكشند
خواجه آن اســت ke باشد غم خدمتگارش…   حافظ

 

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آيد
گفتم ke ماه من شو گفتا اگــر برآيد
گفتم ز مهرورزان رسم وفا بياموز
گفتا ز خوبرويان ايــن كار كمتر آيد
گفتم ke بر خيالت راه نظر ببندم
گفتا ke شب رو اســت او از راه ديگر آيد
گفتم ke بوي زلفت گمراه عالمم كرد
گفتا اگــر بداني هم اوت رهبر آيد
گفتم خوشا هوايي كز باد صبح خيزد
گفتا خنك نسيمي كز كوي دلبر آيد
گفتم ke نوش لعلت ما ra be آرزو كشت
گفتا تو بندگي كن كو بنده پرور آيد
گفتم دل رحيمت كي عزم صلح دارد
گفتا مگوي ba كس تا وقت آن درآيد
گفتم زمان عشرت ديدي ke چــون سر آمد
گفتا خموش حافظ كاين غصه هم سر آيد   حافظ

 

جز نقش تو در نظر نيامد ما ra         جز كوي تو رهگذر نيامد ما را
خواب ارچه خوش آمد هــمــه ra در عهدت         حقا ke be چشم در نيامد ما را    حافظ

 

هر روز دلم be زير باري دگر اســت         در ديده‌ي من ز هجر خاري دگر است
من جهد همي‌كنم قضا مي‌گويد         بيرون ز كفايت تو كاري دگراست   حافظ

 

امشب ز غمت ميان خون خواهم خفت         وز بستر عافيت برون خواهم خفت
باور نكني خيال خود ra بفرست         تا در نگرد ke بي‌تو چــون خواهم خفت   حافظ

 

اول be وفا مي وصالم درداد         چون مست شدم جام جفا ra سرداد
پر آب دو ديده و پر از آتش دل         خاك ره او شدم be بادم برداد    حافظ

 

از چرخ be هــر گونه همي‌دار اميد         وز گردش روزگار مي‌لرز چو بيد
گفتي ke پــس از سياه رنگي نبود         پس موي سياه من چرا گشت سفيد    حافظ

 

قسام بهشت و دوزخ آن عقده گشاي         ما ra نگذارد ke درآييم ز پاي
تا كي بود ايــن گرگ ربايي؛ بنماي         سرپنجه‌ي دشمن افكن اي شير خداي   حافظ

 

من حاصل عمر خود ندارم جز غم         در عشق ز نيك و بد ندارم جز غم
يك همدم باوفا نديدم جز درد         يك مونس نامزد ندارم جز غم    حافظ

 

اي كاش ke بخت سازگاري كردي         با جور زمانه يار ياري كردي
از دست جواني‌ام چو بربود عنان         پيري چو ركاب پايداري كردي    حافظ

 

گر همچو من افتاده‌ي ايــن دام شوي         اي بس ke خراب باده و جام شوي
ما عاشق و رند و مست و عالم سوزيم         با ما منشين اگــر نه بدنام شوي    حافظ

 

اي شرمزده غنچه‌ي مستور از تو         حيران و خجل نرگس مخمور از تو
گل ba تو برابري كجا يارد كــرد         كاو نور ز مه دارد و مه نور از تو    حافظ

 

گفتي ke تو ra شوم مدار انديشه         دل خوش كن و بر صبر گمار انديشه
كو صبر و چــه دل؛ كنچه دلش مي‌خوانند         يك قطره‌ي خون اســت و هزار انديشه    حافظ

 

عشق رخ يار بر من زار مگير         بر خسته دلان رند خمار مگير
صوفي چو تو رسم رهروان مي‌داني         بر مردم رند نكته بسيار مگير   حافظ

 

اي دوست دل از جفاي دشمن دركش         با روي نكو شراب روشن دركش
با اهل هنر گوي گريبان بگشاي         وز نااهلان تمام دامن دركش    حافظ

 

در باغ چو شــد باد صبا دايه‌ي گل         بربست مشاطه‌وار پيرايه‌ي گل
از سايه be خورشيد اگرت هست امان         خورشيد رخي طلب كن و سايه‌ي گل   حافظ

 

لب باز مگير يك زمان از لب جام         تا بستاني كام جهان از لب جام
در جام جهان چو تلخ و شيرين be هم اســت         اين از لب يار خواه و آن از لب جام   حافظ

 

عمري ز پي مراد ضايع دارم         وز دور فلك چيست ke نافع دارم
با هــر ke بگفتم ke تو ra دوست شدم         شد دشمن من وه ke چــه طالع دارم   حافظ

 

اين گل ز بر همنفسي مي‌آيد         شادي be دلم از او بسي مي‌آيد
پيوسته از آن روي كنم همدمي‌اش         كز رنگ وي‌ام بوي كسي مي‌آيد   حافظ

 

سيلاب گرفت گرد ويرانه‌ي عمر         وآغاز پري نهاد پيمانه‌ي عمر
بيدار شو اي خواجه ke خوش خوش بكشد         حمال زمانه رخت از خانه‌ي عمر   حافظ

 

بر گير شراب طرب‌انگيز و بيا         پنهان ز رقيب سفله بستيز و بيا
مشنو سخن خصم ke بنشين و مرو         بشنو ز من ايــن نكته ke برخيز و بيا   حافظ

 

ماهي ke قدش be سرو مي‌ماند راست         آيينه be دست و روي خود مي‌آراست
دستارچه‌اي پيشكشش كردم گــفــت         وصلم طلبي زهي خيالي ke توراست   حافظ

 

تو بدري و خورشيد تو ra بنده شده‌ست         تا بنده‌ي تو شده‌ست تابنده شده‌ست
زان روي ke از شعاع نور رخ تو         خورشيد منير و ماه تابنده شده‌ست   حافظ

 

ني قصه‌ي آن شمع چگل بتوان گــفــت         ني حال دل سوخته دل بتوان گفت
غم در دل تنگ من از آن اســت ke نيست

يك دوست ke ba او غم دل بتوان گــفــت    حافظ


:: ادامه مطلب | آشنايي كامل با حافظ |
+ بازدید : | ۳۰ شهريور ۱۳۹۶ | ۱۲:۰۹:۰۴ | talab | نظرات (0)

حضرت محمد

حضرت محمد

 

آيا نام حضرت محمد(ص) در تورات و انجيل آمده است؟

گفته مي شــود آياتي در تورات و انجيل ke نشانه هاي حضرت محمد(ص) be آن اطلاق مي شود؛ غير واضح هستند و دقيقاً نمي توان گــفــت منظور آن حضرت محمد(ص) اســت چــون ايــن نشانه ها بر حضرت عيسي(ع) هم منطبق است.

به گزارش خبرنگار مهر؛ پرسشي در خصوص پيامبر عظيم الشان اسلام توسط مركز پاسخگويي be شبهات حوزه علميه مورد بررسي قرار گرفته اســت ke متن سوال و پاسخ آن از نظر مي گذرد.

پرسش: آياتي در تورات و انجيل ke نشانه هاي حضرت محمد(ص) be آن اطلاق مي شود؛ كمي غير واضح هستند و دقيقاً نمي شــود گــفــت حضرت محمد(ص) منظور مي باشد. چــون ايــن نشانه ها بر حضرت عيسي(ع) هم منطبق است؟

پاسخ: قبل از پرداختن be ايــن مطلب ke در تورات و انجيل be آمدن پيامبر اسلام بشارت داده شده و اسمي از آن حضرت در ايــن كتاب ها آمده اســت ya خير؛ توجه be ايــن تذكر لازم مي باشد ke اعتقادات هــر انسان بــايــد مبتني be دلايل متقن و معيارهاي عقل باشد و ايــن نوع اعتقاد از رجوع و مطالعه be آموزه هاي اديان مختلف و ba مقايسه ‌ي آنها امكان پذير مي باشد.

ثانيا؛ نه عقل و نه هيچ ديني نگفته اســت ke حقانيت دين اسلام متوقف بر وجود اسم پيامبر اسلام(ص) در كتاب تورات و انجيل است. هــر چند وجود اسم پيامبر اسلام در ايــن كتاب ها بر پيروان ايــن دو كتاب حجت مي باشد و آنان ra ملزم be پيروي از دين اسلام مي گرداند. بنابراين نبود اسم پيامبر و ابهام در اسامي موجود در ايــن كتابها دليل تزلزل اعتقادات يك مسلمان ke عقايدش ra از معيارهاي عقل be دست آورده است؛ نمي تواند باشد.

ثالثا؛ نويد و بشارت آمدن پيامبر اسلام(ص) be تصريح قرآن كريم در تورات و انجيل ذكر گرديده و مشخصاتش چنان بوده ke وقتي اهل كتاب آن حضرت ra ديدند؛ شناختند و همان پيامبري ra يافتند ke حضرت موسي و عيسي(ع)  بشارتش ra داده بودند. (۱)

بنابراين اسم پيامبر اسلام و بشارت be نبوت آن حضرت در كتاب هاي انجيل و تورات اصلي be شكل فراوان و آشكار وجود داشته اســت ke در اثر تحريف ايــن دو كتاب؛ ايــن موارد حذف شده اند ولــي در عين حال مطالبي در انجليل و تورات وجود دارد ke بر غير پيامبر اسلام قابل انطباق نمي باشد ke be صورت مختصر ايــن موارد ra ذكر مي كنيم:

در كتاب تورات امروزي مي خوانيم: حضرت موسي(ع) be بني اسرائيل فرمود: و خداوند be من گفت؛ آن چــه گــفــت و نيكو گــفــت پيامبري ra بــراي بني اسرائيل از ميان برادران ايشان مثل تو مبعوث خواهم كــرد و كلام خود ra be دهانش خواهم گذاشت و هــر آنچه be او امر كنم be بني اسرائيل خواهد گــفــت و هــر كس ke سخنان مرا ke او be اسم من مي گويد نشنود من از او مطالبه خواهم كرد. (۲)

آنچه مسلم اســت ايــن پيامبر حضرت محمد(ص) اســت نه حضرت عيسي(ع)؛ چرا ke تورات حضرت اسماعيل ra برادر بني اسرائيل معرفي كرده و پيامبري ke از نسل اسماعيل مبعوث شده حضرت خاتم الانبيا(ص) مي باشد نه حضرت عيسي(ع). بقيه جانشينان حضرت موسي(ع) نــيــز از نسل حضرت اسحاق و بني اسرائيل بودند.

در سفر پيدايش تورات آمده است: فرشته خدا be هاجر فرمود: … اينك تو حامله هستي و پسري خواهي زاييد؛ نام او ra اسماعيل بگذار؛ چــون خداوند آه و ناله تو ra شنيده است؛ پسر تو وحشي خواهد بود و ba برادران خود سر ناسازگاري خواهد داشت. (۳)

باز مي خوانيم: و اعقاب و فرزندان اسماعيل دايماً ba برادران خود در جنگ بودند. (۴) بنابراين be روشني پيداست ke بني اسرائيل از نسل حضرت اسحاق برادر حضرت اسماعيل هستند و همواره ba اسماعيل در اختلاف بودند و طبق تورات پيامبري ke خواهد آمد از نسل حضرت اسماعيل اســت و رسول گرامي اسلام (ص) نــيــز از نسل حضرت اسماعيل مي باشند.

اينك be بيان آياتي از انجيل يوحنّا مي پردازيم:  «من از پدر خواهم خواست و او پارقليطاي ديگري be شما خواهد داد ke تا ابد ba شما باشد.»(۵)؛   «چون بيايد آن پارقليطا ke من ســوي شما خواهم فرستاد از جانب پدر؛ روح راستي ke از جانب پدر مي آيد او درباره من شهادت خواهد داد. (۶)»؛   «ليكن من راست مي گويم be شما؛ ke شما ra مفيد اســت ke اگــر من نروم پارقليطا ســوي شما نخواهد آمد امــا اگــر بروم او ra نزد شما خواهم فرستاد.»؛   «و چــون او بيايدجهان ra be پرهيز از گناه و صدق و انصاف ملزم خواهد كــرد …»؛   «… و چــون او بيايد شما ra be تمام راستي ارشاد خواهد نمود زيــرا ke او از پيش خود چيزي نخواهد گــفــت و هرچه خواهيد شنيد خواهد گــفــت و شما ra be آينده خبر خواهد داد.»؛   «و او مرا جلال خواهد داد.»؛  هــر آنچه پدر دارد از آنِ من اســت از همين سبب گفتم ke آنچه از من اســت خواهد يافت و شما ra خبر خواهد داد.»(۷)

پارقليطا معرب كلمه پاريكلتوس اســت ke معني آن در فارسي بسيار ستوده و در عربي احمد و محمد مي شود.
قبل از اسلام در ايــن ke پارقليطا پيامبر موعود انجيل اســت هيچ اختلافي بين علماي مسيح و مفسرين انجيل وجود نداشته اســت حــتـي افرادي از مسيحيان خود ra موعود انجيل خواندند و be ايــن لفظ تمسك جستند. وليم ميور در كتاب خود ke در تاريخ ۱۸۴۸ ميلادي نوشته اســت آورده ke فردي از آسياي صغير بنام «منتس» دعوي رسالت كــرد و خود ra پارقليطاي موعود انجيل خواند و گروهي هم وي ra پذيرا شدند(۸)

اما علماي مسيحي بعد از اسلام وقتي be ايــن آيات رسيدند فارقليطا ra بمعني پاراكلتوس؛ ke بمعني تسلي دهنده اســت و بر روح القدس اطلاق مي شــود ترجمه كــردنــد تا بشارت ظهور محمدي ra محو نمايند.  لكن مي توان be ادله متعددي ثابت كــرد ke فارقليطا؛ روح القدس نـيـسـت بـلـكـه همان پيامبر موعود اســت ke حضرت محمد باشد و نظريه علماي مسيحي مردود اســت زيــرا آيات نقل شده بشارت از ظهور كسي پــس از حضرت عيسي مسيح(ع) مي دهد كه:

الف) آمدن او مشروط be رفتن مسيح بوده و آمدن روح القدس مشروط be چنين شرطي نبوده اســت زيــرا روح القدس بارها قبل از آن be حضور حضرت مسيح رسيده و پيام الهي آورده اســت و اگــر چنين باشد سخن حضرت مسيح لغو خواهد بود ke فرمود تا من باشم او نخواهد آمد.

ب) او پارقليطاي ديگري اســت ke بــراي هميشه و تا انقراض جهان شخصيت و آئين اش بر بشريت حكومت مي كند. اگــر پارقليطا روح القدس باشد پارقليطاي ديگر روح القدس ديگر اســت و ايــن مطلب اعتقادات خود مسيحيان ra زير سؤال مي برد ke مي گويند خدا در سه جزء پدر و پسر و روح القدس جلوه گر است. زيــرا عده اقانيم ra از ۳ be ۴ و بيشتر افزايش مي دهد و ايــن خود مخالف تثليث مورد ادعاي آنهاست.

ج) وي درباره مسيح شهادت داده او ra تصديق خواهد كرد. اگــر روح القدس باشد لازم مي آيد ke او بر افرادي غير از انبياء الهي هم نازل شــود و اينكه او آئين مسيح ra تكميل و ناگفته هاي او ra بيان خواهد نمود و آن حضرت ra جلال و شكوه خواهد بخشيد be بداهت عقل واضح اســت ke تكميل آئين مسيح بر عهده پيامبران اســت نه روح القدس ke از ملائكه اســت و اگــر قرار بود روح القدس ايــن وظيفه ra انــجـام دهد ديگر چــه نيازي be هــر كدام از انبياء الهي بود.

د) روح القدس رئيس جهان نـيـسـت زيــرا رياست معنوي و روحاني بعهده انبياء اســت و روح القدس بر مردم نازل نمي شود؛ تا مردم ra be چيزي ملزم و از چيزي باز دارد.

با نگاهي be سيره و خصوصيات اسلامي پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ مي بينيم تمام ايــن ويژگي ها ke حضرت عيسي(ع) اشاره كرده و be مسيحيان سفارش پيروي از او نموده در پيامبر اسلام جمع اســت مانند:

۱) پيامبر اسلام همچو عيسي بشر و پيامبر است.
۲) از لقب هاي حضرت محمد ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ رئيس الخلائق يعني رئيس جهان است.
۳) در قرآن بارها be حضرت عيسي ـ عليه السلام ـ و حقانيتش در رسالت گواهي داده است.
۴) هيچ گاه از پيش خود سخن نمي گويد و هــر چــه مي گويد وحي الهي اســت ke توسط جبرئيل از خداوند دريافت كرده است.
۵) be امور آينده هم خبر داده اســت همانند غلبه روم در اول سوره روم. و نــيــز رواياتي ke بر حوادث آخر الزمان دلالت دارند.

نتيجه ايــن ke در اديان آسماني be آمدن پيامبر اسلام ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ بشارت هايي داده بودند و قرآن بارها در مذمت يهود و نصاري ايــن نكته ra تاكيد كرده اســت ke آنها پيامبر ra be مانند فرزندان خويش مي شناختند ولــي آنان پــس از روشن شدن حقانيت پيامبر اسلام از پيروي وي سرباز زدند و be بيراهه رفتند. (۹)

البته در انجيل برنابا ke در نزد مسيحيان رسميت ندارد و در كنفرانس نيقيه(۳۲۵ م) ba اناجيل بيشمار ديگر توسط كنستانتين امپراطور تازه مسيحي شده روم باطل اعلام شــد خيلي آشكار از نبوت پيامبر اسلام سخن گفته شده اســت ke در قسمتِ از ايــن انجيل چنين آمده است: رئيس كاهنان و والي رومان و هيرودس پادشاه نزد عيسي آمدند (با تمام تواضع تا جائي ke رئيس كاهنان مي خواست در مقابل حضرت سجده كند) و بعد از گفتگوهاي متعدد و مختلف كاهن اعظم در مورد مسيا پيامبر موعود تورات از حضرت سؤالاتي كرد. (۱۰)

كاهن در جواب گــفــت ke در كتاب موسي نوشته شده ke زود باشد ke خداي ما بــراي ما مسيا ra ke خواهد آمد مي فرستد تا خبر دهد ما ra be آنچه خدا مي خواهد و رحمت خدا ra بــراي جهان خواهد آورد؛ از ايــن رو اميدوارم از تو ke راستي ra بفرمائي آيا تو مسياي خدا هستي ke منتظر اوئيم. «يسوع «عيسي» در جواب فرمود حقا ke خدا ايــن چنين وعده داده و ليكن من او نيستم زيــرا ke او پيش از من آفريده شده و بعد از من خواهد آمد …»(۱۱)

در آيات بعد تا انتهاي فصل نود و شش حضرت عيسي از اينكه بعد از او وي ra خدا و پسر خدا خواهند خواند غمگين مي شــود و كاهن و والي رومان و هيرودس پادشاه سعي بر تسلي دادن عيسي(ع) مي كـنـنـد ke ايشان در جواب مي فرمايند:  «و ليكن تسلي من همان در آمدن پيامبري اســت ke هــر اعتقاد دروغ ra درباره من از ميان خواهد برد و آئين او امتداد خواهد يافت و هــمــه جهان ra فرا خواهد گرفت زيــرا ke خدا be پدر ما ابراهيم چنين وعده داده. همانا آنچه مرا تسلي مي دهد آنست ke آئين او ra هيچ نهايتي نـيـسـت زيــرا خدا او ra درست نگهداري خواهد فرمود.» كاهن گــفــت آيا بعد از او پيغمبران خواهند آمد. يسوع در جواب فرمود «بعد از او پيغمبران راستگوي نخواهند آمد».

آن وقت كاهن پرسيد be چــه ناميده مي شــود و كدام اســت آن علامتي ke آمدن او ra اعلام مي نمايد. حضرت در جواب فرمود: «همانا نام مبارك او محمد است. آن وقت جمهور مردم صداي خود ra بلند كرده گـفـتـنـد اي خدا بفرست بــراي ما پيغمبر خود ra اي محمد بيا زود بــراي خلاصي جهان.»(۱۲)

هر چند ما توضيحات ra كافي مي دانيم امــا تيمناً و تبركاً نقلي هم از كتاب حضرت ادريس(ع) بطور خلاصه نقل مي كنيم. كتابي از حضرت ادريس(ع)  در لندن سال ۱۸۹۵ be لغت سرياني be چاپ رسيده ke اكنون نــيــز موجود اســت در صفحات ۵۱۴ و ۵۱۵ آن آمده است: در حضور حضرت ادريس(ع) بين شاگردان حضرت ادريس بحث شــد ke افضل مخلوقات الهي چــه كساني هستند. برخي گـفـتـنـد آدم. برخي گفتند: ملائكه. گروهي هم گفتند: جبرئيل(روح القدس) بحث be درازا و جدل كشيد.

حضرت ادريس(ع) فرمود: وقتي خدا مرا آفريد و از روح خود در من دميد و من درست نشستم عرض اعظم الهي ra ديدم و پنج شبح نوراني ra نگريستم ke در عرش هويدا اســت در نهايت عظمت و جلال؛ جمال و كمال و حسن و ضياء و بهاء و نورشان مرا غرق در حيرت كرد.

عرض كردم خدايا ايــن انوار ba عظمت و جَلال كيانند خطاب رسيد اينها اشرف مخلوقات من و واسطه بين من و ساير آفريدگانند اگــر اينها نبودند من ترا نمي آفريدم و نه آسمان و زمين نه بهشت و جهنم نه كتاب نه آفتاب و ماه؛ عرض كردم نام اينها چيست؟ خطاب رسيد: بساق عرش بنگر.
نگريستم ديدم ايــن پنج نام مبارك نوشته شده: پارقليطا (محمد) ايليا (علي) طيطه(فاطمه) شبر(حسن) شَپبير(حسين).

و نــيــز نوشته بود: اي مخلوقات من مرا پرستش كنيد ke نـيـسـت خدايي غير از من.  ايــن كتاب مورد قبول كليساهاي معتبر جهان است.

پاورقي:

۱. رك: بقره:۱۴۶؛ انعام:۱۹؛ اعراف:۱۵۷؛ صف:۶.
۲. كتاب مقدس؛ عهد عتيق؛ سفر تثنيه؛ ب ۱۸: ش ۱۹ و ۱۸.
۳. همان؛ سفرپيدايش؛ ب ۱۶؛ ش ۱۰ ـ ۱۱.
۴. همان؛ ب ۲۵؛ ش ۱۷.
۵. انجيل يوحنا؛ باب چهارده؛ آيه ۱۶؛
۶. همان؛ آيه ۲۶.
۷. انجيل يوحنا؛ باب ۱۶؛ آيات ۷ تا ۱۵.
۸. بشارات عهدين؛ محمد صادقي؛ دارالكتب الاسلاميه؛ چاپ چهارم؛ تهران؛ ص ۲۳۱.
۹. رك: بقره:۱۴۶؛ انعام:۱۹؛ اعراف:۱۵۷؛ صف:۶ و…
۱۰. مشروح گفتگوهاي آنها از فصل نود و سه تا نود و پنج آمده است.
۱۱. انجيل برنابا؛ ترجمه حيدر قليخان قزلباش سردار كابلي؛ دفتر نشر الكتاب بهار ۶۲؛ فصل نود و شش؛ آيات ۴۰۳ و ۵.
۱۲. همان آيات ۵؛ ۶؛ ۷؛ ۸ و فصل نود و هفت آيات؛ ۱۴؛ ۱۸؛ ۱۹.

 

زندگينامه حضرت محمد

 

زندگينامه حضرت محمد

 

نام: محمد بن عبد الله

حضرت محمد (ص) در تورات و برخى كتب آسمانى «احمد» ناميده شده است. آمنه؛ دختر وهب؛ مادر حضرت محمد (ص) پيش از نامگذارىِ فرزندش توسط عبدالمطلب be محمّد؛ وى ra «احمد» ناميده بود.

كنيه حضرت محمد (ص): ابوالقاسم و ابوابراهيم.

القاب حضرت محمد (ص): رسول اللّه؛ نبى اللّه؛ مصطفى؛ محمود؛ امين؛ امّى؛ خاتم؛ مزّمل؛ مدّثر؛ نذير؛ بشير؛ مبين؛ كريم؛ نور؛ رحمت؛ نعمت؛ شاهد؛ مبشّر؛ منذر؛ مذكّر؛ يس؛ طه‏ و…

منصب حضرت محمد (ص): آخرين پيامبر الهى؛ بنيان‏گذار حكومت اسلامى و نخستين معصوم در دين مبين اسلام.

تاريخ ولادت حضرت محمد (ص): روز جمعه؛ هفدهم ربيع الاول عام الفيل برابر ba سال 570 ميلادى (به روايت شيعه). بيشتر علماى اهل سنّت تولد آن حضرت ra روز دوشنبه دوازدهم ربيع الاول آن سال دانسته ‏اند.

عام الفيل؛ همان سالى اســت ke ابرهه؛ ba چندين هزار مرد جنگى از يمن be مكه يورش آورد تا خانه خدا (كعبه) ra ويران سازد و همگان ra be مذهب مسيحيت وادار سازد؛ امــا او و سپاهيانش در مكه ba تهاجم پرندگانى be نام ابابيل مواجه شده؛ be هلاكت رسيدند و be اهداف شوم خويش نايل نيامدند. آنان چــون سوار بر فيل بودند؛ آن سال be سال فيل (عام الفيل) معروف گشت.

محل تولد حضرت محمد (ص): مكه معظمه؛ در سرزمين حجاز (عربستان سعودى كنونى).

نسب پدرى حضرت محمد (ص): عبدالله بن عبدالمطلب (شيبه الحمد) بن هاشم (عمرو) بن عبدمناف بن قصّى بن كلاب بن مرّه بن كعب بن لوىّ بن غالب بن فهر بن مالك بن نضر (قريش) بن كنانه بن خزيمه بن مدركه بن الياس بن مضر بن نزار بن معد بن عدنان.

حضرت محمد (ص) روايت شده اســت ke هرگاه نسب من be عدنان رسيد؛ همان جا نگاه داريد و از آن بالاتر نرويد. امــا در كتاب‏هاى تاريخى؛ نسب آن حضرت تا حضرت آدم(ع) ثبت و ضبط شده اســت ke فاصله بين عدنان تا حضرت اسماعيل؛ فرزند ابراهيم خليل الرحمن(ع) be هفت پشت مى‏رسد.

مادر حضرت محمد (ص): آمنه؛ دختر وهب بن عبد مناف.

اين بانوى جليل القدر؛ در طهارت و تقوا در ميان بانوان قريشى؛ كم‏ نظير و سرآمد همگان بود. وى پــس از تولد حضرت محمّد(ص) دو سال و چهارماه و be روايتى شش سال زندگى كــرد و سرانجام؛ در راه بازگشت از سفرى ke be همراه تنها فرزندش؛ حضرت محمّد(ص) و خادمه‏اش؛ ام ايمن جهت ديدار ba اقوام خويش عازم يثرب (مدينه) شده بود؛ در مكانى be نام «ابواء» بدرود حيات گــفــت و در همان جا مدفون گشت.

و چــون عبدالله؛ پدر حضرت محمد(ص) دو ماه (و be روايتى هفت ماه) پيش از ولادت فرزندش از دنيا رفته بود؛ كفالت آن حضرت ra جدش؛ عبدالمطلب be عهده گرفت. نخست وى ra be ثويبه (آزاد شده ابولهب) سپرد تا وى ra شير دهد و از او نگه‏دارى كند؛ امــا پــس از مدتى وى ra be حليمه؛ دختر عبدالله بن حارث سعديه واگذار كرد. حليمه گرچه دايه آن حضرت بود؛ امــا be مدت پنج سال براى وى مادرى كرد.

مدت رسالت و زمامدارى حضرت محمد (ص): از 27 رجب سال چهلم عام الفيل (610 ميلادى)؛ ke در سن چهل سالگى be رسالت مبعوث شده بود؛ تا 28 صفر سال يازدهم هجرى؛ ke رحلت فرمود؛ be مدت 23 سال عهده‏دار امر رسالت و نبوت بود. حضرت محمد (ص)  علاوه بر رسالت؛ be مدت ده سال امر زعامت و زمامدارى مسلمانان ra پــس از مهاجرت be مدينه طيبه بر عهده داشت.

همسران حضرت محمد (ص):
1. خديجه بنت خويلد.

2. سوده بنت زمعه.

3. عايشه بنت ابى بكر.

4. امّ شريك بنت دودان.

5. حفصه بنت عمر.

6. ام حبيبه بنت ابى سفيان.

7. امّ سلمه بنت عاتكه.

8. زينب بنت جحش.

9. زينب بنت خزيمه.

10. ميمونه بنت حارث.

11. جويريه بنت حارث.

12. صفيّه بنت حىّ بن اخطب.

نخستين زنى ke افتخار همسرى حضرت محمد (ص) ra يافت؛ خديجه بنت خويلد بود. حضرت محمّد(ص) پيش از رسيدن be مقام رسالت؛ در سن 25 سالگى ba ايــن بانوى بزرگوار ازدواج نمود.

خديجه كبرى (س) ba موقعيت و اموال خويش؛ خدمات شايانى be پيامبر اكرم(ص) در اظهار رسالتش كرد. ايــن بانوى بزرگ؛ از افتخارات زنان عالم اســت و در رديف بانوان قدسى؛ همانند مريم و آسيه؛ قرار دارد. حضرت محمد (ص) be احترام خديجه كبرى (س) تا هنگامى ke وى زنده بود؛ ba هيچ زن ديگرى ازدواج نكرد. همو بود ke دردها و رنج‏هاى پيامبر(ص) را؛ ke سران شرك و كفر متوجه آن حضرت مى‏كردند؛ تسلّى داده و او ra در رسالت و نبوتش يارى مي‏داد.

خديجه كبرى(س) be خاطر مقام و منزلتى ke در اسلام be دست آورده بود؛ مورد لطف و عنايت مخصوص پروردگار جهانيان قرار گرفت. be همين جهت روزى جبرئيل امين be محضر پيامبر اكرم(ص) شرفياب شــد و گفت: اى محمد! سلام خدا ra be همسرت خديجه برسان. پيامبر اكرم(ص) be همسرش فرمود: اى خديجه! جبرئيل امين از جانب خداوند متعال be تو سلام مى‏رساند. خديجه گفت: «اللّه السّلام و منه السّلام و على جبرئيل السّلام».

حضرت خديجه (س) در ايام همسرى ba حضرت محمد (ص) از احترام ويژه رسول‏ خدا(ص) برخوردار بود و پيامبر(ص) نــيــز همسرى مهربان و وفادار براى او بود. آن حضرت پــس از وفات خديجه (در رمضان سال دهم بعثت) همواره از او be نيكى ياد مي‏كرد.

از عايشه؛ سومين حضرت محمد (ص)؛ روايت شده است:
«كانَ رَسُولُ اللّهِ(ص) لايَكادُ يَخْرُجُ مِنَ الْبَيْتِ حَتّى يَذْكُرَ خَديجَهَ فَيَحْسَنُ الثَّناءِ عَلَيْها؛ فَذَكَرها يَوْماً مِنَ الْاَيّامِ فَادْرَكَتْني الْغَيْرهَ؛ فَقُلْتُ: هَلْ كانَتْ اِلاّ عَجُوزاً وَقَدْ اَبْدَلَكَ اللّهُ خَيْراً مِنْها؛ فَغَضَبَ حَتّى‏ اهْتَزَّ مَقْدَمُ شَعْرِهِ مِنَ الغَضَبِ‏. (1)

حضرت محمد (ص) هيچ‏گاه از خانه بيرون نمي‏رفت مگر ايــن ke يادى از خديجه مى‏كرد و از او be نيكى نام مى‏برد. يك روز ke حضرت محمد (ص) از خديجه (س) ياد كرده و خوبى‏هاى او ra بيان ميكرد؛ غيرت زنانگى بر من غالب شــد و be پيامبر(ص) گفتم: آيا او يك پيرزن بيشتر بود و حال آن ke خداوند بهتر از آن (يعنى عايشه) ra be تو داده است؟ پيامبر اكرم(ص) از ايــن گفتار من؛ خشمگين شد؛ be طورى ke موهاى جلوى سرش از شدت خشم be حركت درآمد.

زندگي نامه حضرت محمد (ص)

فرزندان حضرت محمد (ص):
الف) پسران ان حضرت محمد (ص):
1. قاسم. او پيش از بعثت پيامبر اكرم(ص) تولد يافت. از ايــن رو پيامبر(ص) ra ابوالقاسم ناميدند.

2. عبدالله. ايــن كودك چــون پــس از بعثت be دنيا آمده بود؛ وى ra «طيّب» و «طاهر» مى‏گفتند.

3. ابراهيم. او در اواخر سال هشتم هجرى متولد شــد و در رجب سال دهم هجرى وفات يافت.

عبدالله و قاسم از خديجه كبرى (س) و ابراهيم از ماريه قبطيه متولد شدند. وهرسه آنان در سنين كودكى از دنيا رفتند.

ب) دختران حضرت محمد (ص):

1. زينب (س). 2. رقيه (س). 3. ام كلثوم (س). 4. فاطمه زهرا (س).

دختران حضرت محمد (ص) همگى از حضرت خديجه(س) متولد شدند و تمام فرزندان رسول خدا(ص) جز فاطمه زهرا (س) پيش از رحلت آن حضرت؛ از دنيا رفته بودند. تنها فرزندى ke از آن حضرت در زمان رحلتش باقى مانده بود؛ فاطمه زهرا(س)؛ آخرين دختر وى بود. ايــن بانوى مكرّمه؛ افتخار بانوان عالم؛ بـلـكـه هــمــه انسان‏ها و مورد تقديس و تكريم فرشتگان عرشى است. همو اســت ke مادر سبطين و امّ الأئمه المعصومين(ع) است.

گرچه پيامبر اسلام(ص) be تمام خاندان مؤمن خويش علاقه‏مند بود؛ امــا در ميان همسرانش بيش از همه؛ be خديجه كبرى (س) و در ميان فرزندانش بيش از همه؛ be فاطمه زهرا (س) علاقه‏مند بوده و اظهار محبت و لطف ميفرمود.

زندگي نامه حضرت محمد (ص)

آغاز بعثت حضرت محمد (ص):
محمد امين ( ص ) قبل از شب 27 رجب در غار حرا be عبادت خدا و راز و نياز ba آفريننده جهان مي پرداخت و در عالم خواب رؤياهايي مي ديد راستين و برابر ba عالم واقع ... روح بزرگش بــراي پذيرش وحي – كم كم – آماده مي شــد .

درآن شب بزرگ جبرئيل فرشته وحي مأمور شــد آياتي از قرآن ra بر محمد ( ص ) بخواند و او ra be مقام پيامبري مفتخر سازد ... سن محمد ( ص ) در ايــن هنگام چهل سال بود ... در سكوت و تنهايي و توجه خاص be خالق يگانه جهان جبرئيل از محمد ( ص ) خواست ايــن آيات ra بخواند : ” اقرأ باسم ربك الذي خلق ... خلق الانسان من علق ... اقرأ وربك الاكرم ... الذي  علم بالقلم ... علم الانسان ما لم يعلم ” ... يعني : بخوان be نام پروردگارت ke آفريد ... او انسان ra از خون بسته آفريد ... بخوان be نام پروردگارت ke گرامي تر و بزرگتر اســت ... خدايي ke نوشتن ba قلم ra be بندگان آموخت ... be انسان آموخت آنچه ra ke نمي دانست .

حضرت محمد (ص) – از آنجا ke امي و درس ناخوانده بود – گــفــت : من توانايي  خواندن ندارم ... فرشته او ra سخت فشرد و از او خواست ke ” لوح ” ra بخواند ... امــا همان جواب ra شنيد – در دفعه سوم – محمد ( ص ) احساس كــرد مي تواند ” لوحي ” ra ke در دست جبرئيل اســت بخواند ... ايــن آيات سرآغاز مأموريت بسيار توانفرسا و مشكلش بود .

جبرئيل مأموريت خود ra انــجـام داد و محمد ( ص ) نــيــز از كوه حرا پايين آمد و be ســوي خانه خديجه رفت ... سرگذشت خود ra بــراي همسر مهربانش باز گــفــت ... خديجه دانست ke مأموريت بزرگ ” محمد ” آغاز شده اســت ... او ra دلداري و دلگرمي داد و گــفــت : ” بدون شك خداي مهربان بر تو بد روا نمي دارد زيــرا تو نسبت be خانواده و بستگانت مهربان هستي و be بينوايان كمك مي كني و ستمديدگان ra ياري مي نمايي ” ... ســپــس محمد ( ص ) گــفــت : ” مرابپوشان ” خديجه او ra پوشاند .

حضرت محمد (ص) اندكي be خواب رفت ... خديجه نزد ” ورقه بن نوفل ” عمو زاده اش ke از دانايان عرب بود رفت ؛ و سرگذشت محمد ( ص ) ra be او گــفــت ... ورقه در جواب دختر عموي خود چنين گــفــت : آنچه بــراي محمد ( ص ) پيش آمده اســت آغاز پيغمبري  اســت و ” ناموس بزرگ ” رسالت بر او فرود مي آيد ... خديجه ba دلگرمي be خانه برگشت .

معراج حضرت محمد (ص):
پيش از هجرت be مدينه ke در ماه ربيع الاول سال سيزدهم بعثت اتفاق افتاد؛ دو واقعه در زندگي حضرت محمد (ص) پيش آمد ke be ذكر مختصري از آن مي پردازيم : در سال دهم بعثت “معراج ” پيغمبر اكرم (ص ) اتفاق افتاد و آن سفري بود ke be امر خداوند متعال و بهمراه امين وحي (جبرئيل ) و بر مركب فضا پيمايي be نام “براق ” انــجـام شد.

حضرت محمد (ص) ايــن سفر ba شكوه ra از خانه ام هاني خواهر امير المومنين علي (ع ) آغاز كــرد و ba همان مركب be ســوي بيت المقدس ya مسجد اقصي روانه شد؛ و از بيت اللحم ke زادگاه حضرت مسيح اســت و منازل انبيا (ع ) ديدن فرمود.

سپس سفر آسماني خود ra آغاز نمود و از مخلوقات آسماني و بهشت و دوزخ بازديد be عمل آورد؛ و در نتيجه از رموز و اسرار هستي و وسعت عالم خلقت و آثار قدرت بي پايان حق تعالي آگاه شــد و be “سدره المنتهي ” رفت و آنرا سراپا پوشيده از شكوه و جلال و عظمت ديد. ســپــس از همان راهي  ke آمده بود be زادگاه خود “مكه ” بازگشت و از مركب فضا پيماي خود پيش از طلوع فجر در خانه “ام هاني ” پائين آمد.

به عقيده شيعه ايــن سفر جسماني بوده اســت نه روحاني چنانكه بعضي  گفته اند. در قرآن كريم در سوره “اسرا” از ايــن سفر ba شكوه بدين صورت ياد شده اســت : “منزه اســت خدايي ke شبانگاه بنده خويش ra از مسجد الحرام تا مسجد اقصي ke اطراف آن ra بركت داده اســت سير داد؛ تا آيتهاي  خويش ra be او نشان دهد و خدا شنوا و بيناست “. در همين سال و در شب معراج خداوند دستور داده اســت ke امت پيامبر خاتم (ص ) هــر شبانه روز پنج وعده نماز بخوانند و عبادت پروردگار جهان نمايند؛ ke نماز معراج روحاني مومن اســت .

اصحاب و ياران حضرت محمد (ص):
پيامبر اسلام(ص) چــه در مكّه معظمه و چــه در مدينه؛ داراى اصحاب و ياران باوفايى بود ke برخى از آنان پيش از آن حضرت و برخى ديگر پــس از ايشان از دنيا رفتند و تعداد آنان be هزاران نفر مى‏رسد. در ايــن جا be نام برخى از صحابه مشهور آن حضرت اشاره مي‏شود:

1. على بن ابى‏طالب(ع).

2. ابوطالب بن عبد المطلب.

3. حمزه بن عبدالمطلب.

4. جعفربن ابى‏طالب.

5. عباس بن عبدالمطلب.

6. عبداللّه بن عباس.

7. فضل بن عباس.

8. معاذبن جبل.

9. سلمان فارسى.

10. ابوذر غفارى (جندب بن جناده).

11. مقداد بن اسود.

12. بلال حبشى.

13. مصعب بن عمير.

14. زبير بن عوام.

15. سعد بن ابى وقاص.

16. ابو دجانه.

17. سهل بن حنيف.

18. سعد بن معاذ.

19. سعد بن عباده.

20. محمد بن مسلمه.

21. زيد بن ارقم.

22. ابو ايوب انصارى.

23. جابر بن عبدالله انصارى.

24. حذيفه بن يمان عنسى.

25. خالد بن سعيد اموى.

26. خزيمه بن ثابت انصارى.

27. زيد بن حارثه.

28. عبدالله بن مسعود.

29. عمار بن ياسر.

30. قيس بن عاصم.

31. مالك بن نويره.

32. ابوبكر بن ابى قحافه.

33. عثمان بن عفان.

34. عبدالله بن رواحه.

35. عمر بن خطّاب.

36. طلحه بن عبيدالله.

37. عثمان بن مظعون.

38. ابو موسى اشعرى.

39. عاصم بن ثابت.

40. عبدالرحمن بن عوف.

41. ابوعبيده جراح.

42. ابو سلمه.

43. ارقم بن ابى ارقم.

44. قدامه بن مظعون.

45. عبدالله بن مظعون.

46. عبيده بن حارث.

47. سعيد بن زيد.

48. خَبّاب بن اَرَت.

49. بريده اسلمى.

50. عثمان بن حنيف.

51. ابو هيثم تيهان.

52. ابىّ بن كعب.

تاريخ و سبب رحلت حضرت محمد (ص):

دوشنبه 28 صفر؛ بنا be روايت بيشتر علماى شيعه و دوازدهم ربيع الاول بنا be قول اكثر علماى اهل سنّت؛ در سال يازدهم هجرى؛ در سن 63 سالگى؛ در مدينه بر اثر زهرى ke زنى يهودى be نام زينب در جريان نبرد خيبر be آن حضرت خورانيده بود. معروف اســت ke پيامبر اسلام(ص) در بيمارىِ وفاتش مى‏فرمود: ايــن بيمارى از آثار غذاى مسمومى اســت ke آن زن يهودى پــس از فتح خيبر براى من آورده بود.

محل دفن حضرت محمد (ص):

مدينه مشرفه؛ در سرزمين حجاز (عربستان سعودى كنونى) در همان خانه‏اى ke وفات يافته بود. هم اكنون مرقد مطهر آن حضرت؛ در مسجد النبى قرار دارد.

 

احاديث حضرت محمد

 

احاديث حضرت محمد

 

1- ِ ثَلَاثٌ مَنْ كُنَّ فِيهِ فَهُوَ مُنَافِق‏ : ْ إِذَا حَدَّثَ كَذَبَ وَ إِذَا وَعَدَ أَخْلَفَ وَ إِذَا اؤْتُمِنَ خَان‏

نشان منافق سه چيز اســت : 1 – سخن be دروغ بگويد ... 2 – از وعده تخلف كــنــد .3 – در امانت خيانت نمايد .

تحف العقول ص 316
2-  لَا يَنَالُ شَفَاعَتِي مَنْ أَخَّرَ الصَّلَاهَ بَعْدَ وَقْتِهَا

كسي ke نماز ra از وقتش تأخير بيندازد؛ (فرداي قيامت) be شفاعت من نخواهد رسيد

محاسن ص 80

3- أبغض الحلال الي الله الطلاق .

منفورترين چيزهاي حلال در پيش خدا طلاق اســت .

نهج الفصاحه ص 157 ؛ ح 16

4- ِ خَيْرُ الْأَصْحَابِ مَنْ قَلَّ شِقَاقُهُ وَ كَثُرَ وِفَاقُه‏ .

بهترين ياران كسي اســت ke ناسازگاريش اندك باشد و سازگاريش بسيار

تنبيه الخواطر معروف be مجموعه ورام ج 2 ؛ ص 123

5- ابن آدم إذا أصبحت معافى في جسدك آمنا في سربك عندك قوت يومك فعلى الدّنيا العفاء

فرزند آدم وقتي تن تو سالم اســت و خاطرت آسوده اســت و قوت يك روز خويش راداري ؛ جهانگر مباش .

نهج الفصاحه ص 159 ؛ ح 23

6-ابن آدم عندك ما يكفيك و تطلب ما يطغيك ابن آدم لا بقليل تقنع و لا بكثير تشبع‏

فرزند آدم ؛ آنچه حاجت تو ra رفع كــنــد در دسترس خود داري و در پي آنچه تو ra be طغيان وا مي دارد روز ميگذاري ؛ be اندك قناعت نميكني و از بسيار سير نمي شوي .

نهج الفصاحه ص 159 ؛ ح 24
7- مَنْ رَدَّ عَنْ عِرْضِ أَخِيهِ الْمُسْلِمِ وَجَبَتْ لَهُ الْجَنَّهُ الْبَتَّه

هركس آبروي مؤمني ra حفظ كند؛ بدون ترديد بهشت بر او واجب شود.

ثواب الاعمال و عقاب الاعمال ص 145 – الجعفريات(الاشعثيات) ص 198

8- اتّق دعوه المظلوم فإنّما يسأل اللَّه تعالى حقّه و إنّ اللَّه تعالى لا يمنع ذا حق حقّه‏

از نفرين مظلوم بپرهيز زيــرا وي be دعا حق خويش ra از خدا ميخواهد و خدا حق ra از حق دار دريغ نمي دارد .

نهج الفصاحه ص 161 ؛ ح 35

9- اتقوا الحجر الحرام في البنيان فانه اساس الخراب

از استعمال سنگ حرام در ساختمان بپرهيزيد ke مايه ويراني اســت .

نهج الفصاحه ص 162 ؛ ح 38
10- الْعِبَادَهُ سَبْعُونَ جُزْءً أَفْضَلُهَا جُزْءً طَلَبُ الْحَلَال‏

عبادت هفتاد جزء اســت و بالاترين و بزرگترين جزء آن كسب حلال است.

مستدرك الوسايل و مستنبط المسايل ج 13 ؛ ص 12 ؛ ح 14585

11- اتَّقُوا فِرَاسَهَ الْمُؤْمِنِ فَإِنَّهُ يَنْظُرُ بِنُورِ اللَّه‏

از فراست مؤمن بترسيد ke چيزها ra ba نور خدا مي نگرد .

كافي(ط-الاسلاميه) ج 1 ؛ ص 218 ؛ ح 3
12- اتّقوا الدّنيا فو الّذي نفسي بيده إنّها لأسحر من هاروت و ماروت.

از دنيا بپرهيزيد ؛ قسم be آن كس ke جان من در كف اوست ke دنيا ازهاروت و ماروت ساحرتر اســت .

نهج الفصاحه ص 163 ؛ ح 44 {شبيه ايــن حديث در مجموعه ورام ج 1 ؛ ص 131}

13- اتقوا دعوه المظلوم فإنها تصعد الي السماء كأنها شراره

از نفرين مظلوم بترسيد ke چــون شعله آتش بر آسمان ميرود .

نهج الفصاحه ص 163 ؛ ح 47
14- لِكُلِّ شَيْ‏ءٍ زَكَاهٌ وَ زَكَاهُ الْأَبْدَانِ الصِّيَام‏

براى هــر چيزى زكاتى اســت و زكات بدنها روزه است.

كافى(ط-الاسلاميه) ج 4؛ ص 62

15- اثنان يعجلهما الله في الدنيا البغي و عقوق الوالدين .

دو چيز ra خداوند در ايــن جهان كيفر ميدهد : تعدي ؛ و ناسپاسي پدر و مادر .

نهج الفصاحه ص 165 ؛ ح 58
16-أجرؤكم على قسم الجدّ أجرؤكم على النّار

هر كس از شما در خوردن قسم جديتر اســت be جهنم نزديكتر اســت .

نهج الفصاحه ص 166 ؛ ح 64
17- أجملوا في طلب الدنيا فإن كلا ميسر لما خلق له .

در طلب دنيا معتدل باشيد و حرص نزنيد ؛ زيــرا be هــر كس هــر چــه قسمت اوست مي رسد .

شرح فارسي شهاب الاخبار ص 320 ؛ ح 518
18- هُوَ شَهْرٌ أَوَّلُهُ رَحْمَهٌ وَ أَوْسَطُهُ مَغْفِرَهٌ وَ آخِرُهُ الْإِجَابَهُ وَ الْعِتْقُ مِنَ النَّار

رمضان ماهى اســت ke ابتدايش رحمت اســت و ميانه‏اش مغفرت و پايانش آزادى از آتش جهنم.

كافى(ط-الاسلاميه) ج 4؛ ص 67 – بحار الانوار(ط-بيروت) ج 93 ؛ ص 342 ؛ ح 14

19- احب الاعمال الي الله الصلاه لوقتها ثم بر الوالدين ثم الجهاد في سبيل الله

بهترين كارها در نزد خدا نماز be وقت اســت ؛ آنگاه نيكي be پدر و مادر ؛ آنگاه جنگ در راه خدا .

نهج الفصاحه ص 167 ؛ ح 70
20- أَحَبُّ الْعِبَادِ إِلَى اللَّهِ الْأَتْقِيَاءُ الْأَخْفِيَاء

محبوبترين بندگان در پيش خدا پرهيزگاران گمنامند .

مجموعه ورام ج 1 ؛ ص 5
21- انَّ الدينارَ وَ الدُّرهَمَ اَهْلَكا مَنْ كانَ قَبلكُمْ و هُما مُهْلِكاكُمْ.

همانا دينار و درهم پيشينيان شما ra be هلاكت رساند و همين دو نــيــز هلاك كننده شماست.

كافي(ط-الاسلاميه) ج 2 ؛ ص 316 ؛ ح 6

22- احب الاعمال الي الله أدومها و ان قل .

محبوبترين كارها در پيش خدا كاريست ke دوام آن بيشتر اســت ؛ اگــر چــه اندك باشد .

نهج الفصاحه ص 167 ؛ ح 73

23- أحبّ الأعمال إلى اللَّه من أطعم من جوع أو دفع عنه مغرما أو كشف عنه كربا

بهترين كارها در پيش خدا آن اســت ke (بينوايي را)سير كـنـنـد ؛ ya قرض او رابپردازند ya زحمتي ra از او دفع نـمـايـنـد .

نهج الفصاحه ص 168 ؛ ح 76
24- لَا فَقْرَ أَشَدُّ مِنَ الْجَهْلِ وَ لَا مَالَ أَعْوَدُ مِنَ الْعَقْل‏

هيچ تهيدستي سخت تر از ناداني و هيچ مالي سودمندتر از عقل نـيـسـت .

كافي(ط-الاسلاميه) ج 1 ؛ ص 25 و 26 ؛ ح 25 – محاسن ص 17 – تحف العقول ص 6

25- احب الاعمال الي الله حفظ اللسان

بهترين كارها در پيش خدا نگهداري زبان اســت .

نهج الفصاحه ص 168 ؛ ح 78
26-  أحبّ الجهاد إلى اللَّه كلمه حقّ تقال لإمام جائر

بهترين جهادها در پيش خدا سخن حقي اســت ke be پيشواي ستمكار گويند .

نهج الفصاحه ص 168 ؛ ح 80
27- أَحَبُّ الطَّعَامِ إِلَى اللَّهِ مَا كَثُرَتْ عَلَيْهِ الْأَيْدِي‏

بهترين غذاها در پيش خدا آن اســت ke گروهي بسيار بر آن بنشيند .

نهج الفصاحه ص 169 ؛ ح 82
28- احب اللهو الي الله تعالي إجراء الخيل و الرمي .

بهترين بازيها در پيش خدا اسب دواني و تيراندازي اســت .

نهج الفصاحه ص 169 ؛ ح 83

29- طَلَبُ الْعِلْمِ فَرِيضَهٌ عَلَى كُلِّ مُسْلِمٍ أَلَا إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ بُغَاهَ الْعِلْم‏

طلب علم بر هــر مسلماني واجب است؛ همانا خدا جويندگان علم ra دوست دارد.

كافي(ط-الاسلاميه) ج 1 ؛ ص 30 ؛ ح 1
30- احب الله تعالي عبدا سمحا اذا باع وسمحا اذا اشتري و سمحا اذا قضي و سمحا اذا اقتضي .

خداوند بندهاي ra ke be هنگام خريد و هنگام فروش و هنگام دريافت سهلانگار اســت دوست دارد .

نهج الفصاحه ص 169 ؛ ح 85
31- أَحَبُّ عِبَادِ اللَّهِ إِلَى اللَّهِ أَنْفَعُهُمْ لِعِبَادِه‏ .

از جمله بندگان آن كس پيش خدا محبوبتر اســت ke بــراي بندگان سودمندتر اســت .

تحف العقول ص 49 – نهج الفصاحه ص 169 ؛ ح 86
32- أحثوا التراب في وجوه المداحين .

بر چهره ستايشگران ؛ خاك بيفشانيد .

نهج الفصاحه ص 170 ؛ ح 91
33- أَحْزَمُ النَّاسِ أَكْظَمُهُمْ لِلْغَيْظ

آنكه در فرو بردن خشم از ديگران بيشتر اســت ؛ از هــمــه كس دور انديشتر اســت .

من لا يحضره الفقيه ج 4 ؛ ص 396 – امالي(صدوق) ص 21
34- اختبروا الناس بأخدانهم ؛ فإن الرجل يخادن من يعجبه

مردم ra از معاشرانشان بشناسيد ؛ زيــرا كــنــد هم جنس ba هم جنس پرواز .

نهج الفصاحه ص 173 ؛ ح 106

35- اخوف ما أخاف علي امتي الهوي و طول الامل .

بر امت خويش بيش از هــر چيز از هوس و آرزوي دراز بيم دارم .

خصال ص 51
36-  ادْعُوا اللَّهَ وَ أَنْتُمْ مُوقِنُونَ بِالْإِجَابَهِ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ لَا يَسْتَجِيبُ دُعَاءً مِنْ قَلْبِ غَافِلٍ لَاهٍ.

خدا ra بخوانيد و be اجابت دعاي خود يقين داشته باشيد و بدانيد ke خداوند دعارا از قلب غافل بي خبر نمي پذيرد .

بحارالانوار(ط-بيروت) ج 90 ؛ ص 321
37- ادني أهل النار عذابا ينتعل بنعلين من نار يغلي دماغه من حراره نعليه .

از مردم جهنم آنكه عذابش از هــمــه آسانتر اســت دو كفش آتشين بپا دارد ke مغزوي از حرارت كفشهايش be جوش ميآيد .

نهج الفصاحه ص 176 ؛ ح 121
38- ادني جبذات الموت بمنزله مائه ضربه بالسيف .

آسانترين كشش هاي مرگ مانند صد ضربت شمشير اســت .

نهج الفصاحه ص 176 ؛ ح 122
39- إذا ابتلي أحدكم بالقضاء بين المسلمين فلا يقض و هو غضبان و ليسوّ بينهم في النّظر و المجلس و الإشاره.

اگر يكي از شما be كار قضاوت ميان مسلمانان دچار شــود بــايــد be هنگام غضب ازقضاوت خودداري كــنــد و ميان ارباب دعوا در نگاه و نشيمنگاه و اشاره تفاوتي نگذارد .

نهج الفصاحه ص 176 ؛ ح 125
40- اذا أحب الله عبدا حماه الدنيا كما يظل أحدكم يحمي سقيمه الماء .

وقتي خداوند بندهاي ra دوست دارد ؛ دنيا ra از او منع ميكند چنانكه شما مريض خويش ra از نوشيدن آب منع ميكنيد .

نهج الفصاحه ص 179 ؛ ح 137


:: ادامه مطلب | زندگي نامه حضرت محمد |
+ بازدید : | ۳۰ شهريور ۱۳۹۶ | ۱۲:۰۶:۳۹ | talab | نظرات (0)

حضرت زهرا

حضرت زهرا

 

حضرت فاطمه عليهاالسلام در پيشگاه خدا آن چنان معزز بود ke بارها مورد عنايت خاص آسمانى قرار گرفته و موائد گوناگون از سوى پروردگار عالم نازل مى‏شد ke اينك be برخى از آنها اشاره مى‏ كنيم :

پيامبر عالى قدر اسلام be شدت گرسنه بود و ضعف و ناتوانى وى ra از پاى درآورده بود؛ او براى پاره نانى be اتاقهاى هريك از زنانش مراجعه كرد؛ ولى آنان نــيــز طعامى نداشتند. سرانجام be خانه‏ى دخترش فاطمه عليهاالسلام سركشيد؛ تا در آن خانه‏ى اميد be مقصود رسد؛ ولى فاطمه عليهاالسلام و بچه‏هايش گرسنه بودند و تكه‏نانى در آنجا نــيــز be دست نيامد.

هنوز چند دقيقه بيش نبود ke رسول گرامى اسلام منزل دخترش ra ترك كرده بود ke مختصر طعامى از سوى يكى از همسايه‏ها be آن بانو رسيد. فاطمه عليهاالسلام ba خود گفت: سوگند be خدا؛ خود و فرزندانم گرسنه مى‏مانم؛ ولى ايــن تكه نان و گوشت ra be پدرم مى‏خورانم؛ و لذا يكى از حسنين ra be دنبال پدر فرستاد و او ra دوباره be خانه‏اش دعوت كرد.

فاطمه اهدايى همسايه ra ke دو تكه نان و مختصر گوشتى بود؛ در يك ظرف سرپوشيده قرار داده بود؛ چــون پدرش دوباره be خانه او برگشت؛ سراغ طعام رفت و آن ra در برابر ديدگان رسول خدا گذاشت؛ ولى ظرف پر از گوشت و نان بود؛ و فاطمه عليهاالسلام خود نــيــز از ايــن مائده‏ى آسمانى تعجب مى‏كرد و خيره خيره be آن تماشا مى‏نمود. رسول خدا خطاب be دخترش گفت: اى دختر گرامى! ايــن طعام چگونه و از كجا رسيد؟ فاطمه عليهاالسلام جواب داد:

هو من عنداللَّه ان اللَّه يرزق من يشا بغير حساب. فقال: الحمدللَّه الذى جعلك شبيهه بسيده نسا بنى‏اسرائيل فانها كانت اذا رزقها اللَّه شيئا فسئلت عنه قالت: «هو من عنداللَّه ان اللَّه يرزق من يشاء بغير حساب.» (1)
آن از بركات و الطاف الهى است؛ خداوند be هركسى بخواهد بدون محدوديت عطا مى‏كند.
رسول خدا چــون سخن دخترش ra شنيد فرمود: سپاس خدايى ra ke تو ra همانند مريم سرور زنان بنى‏اسرائيل قرار داده؛ زيــرا او نــيــز هرگاه مورد عنايت الهى قرار مى‏گرفت و خداوند برايش مائده مى‏فرستاد؛ ke جواب سؤال مى‏گفت: ايــن طعام از جانب خدا است؛ او be هركسى بخواهد روزى بى‏حساب مى‏دهد.

آنگاه رسول خدا على عليه‏السلام ra نــيــز be حضورش فراخواند و همگى از آن غذا خوردند و سير شدند و زنان و اهل‏بيت پيامبر نــيــز دعوت شدند و خوردند؛ ولى غذا و مائده آسمانى be همان صورت باقى بود. حتى فاطمه عليهاالسلام براى همسايگان نــيــز از طعام آسمانى ke از الطاف خفيه الهى سرچشمه گرفته بود ارسال داشت…. (2)

موائد آسمانى براى فاطمه عليهاالسلام در يكى دوبار محدود نمى‏گردد؛ او بارها از خداوند خويش درخواست طعام كــرد و پروردگار عالم نــيــز بى‏درنگ طعام بهشتى براى آن حضرت ارسال داشت از آن جمله: روزى اميرالمؤمنين على عليه‏السلام be شدت گرسنه بود و از فاطمه عليهاالسلام طعام خواست؛ ولى در خانه چيزى نبود. فاطمه عليهاالسلام گفت: ya على! در خانه طعامى نيست؛ من و بچه‏هايت دو روز اســت ke گرسنه‏ايم و مختصر طعامى هم ke بود؛ آن ra be تو خورانديم و خود در گرسنگى صبر كرديم.

على عليه‏السلام از شنيدن ايــن سخن فوق‏العاده ناراحت گشته و اشك در چشمانش حلقه زد و براى تهيه طعام زن و فرزندانش be بازار رفت و يك دينار قرض گرفت تا مشكل گرسنگى خانواده‏اش ra برطرف سازد؛ ولى نشد. چرا؟! چــون يكى از دوستانش گرفتار بود و گرسنگى و گريه زن و بچه‏ها او ra در بيرون از خانه آواره كرده بود؛ او دنبال نان و پول بود؛ ولى چاره‏اش بدون چاره….
على از درد او آگاه شــد و مانند هميشه ايثار كــرد و ديگران ra بر خود و خانواده‏اش مقدم داشت و بدين وسيله يكى از دوستانش ra ke مقداد نام داشت خوشحال و خوش‏دل ساخت.

على عليه‏السلام دست خالى شــد و نتوانست be خانه رود؛ رو be سوى مسجد كــرد و مشغول عبادت شــد از آن سو پيامبر خدا صلى اللَّه عليه و آله مأمور گشت شب ra در خانه‏ى على بسر برد و لذا بعد از نماز مغرب و عشا دست على ra گرفت و فرمود: على جان! امشب مرا be مهمانى خود مى‏پذيرى؟ مولاى متقيان سكوت كرد؛ چرا ke زمينه پذيرايى نداشت و فاطمه عليهاالسلام و حسنين گرسنه مانده بودند و پول تهيه نان و گوشت فراهم نبود؛ ولى پيامبر خدا صلى اللَّه عليه و آله دوباره اظهار داشت: چرا جواب نمى‏دهى؟ ya بگو: بلى؛ تا ba تو آيم و ya بگو: نه؛ تا راه ديگر پيش گيرم. على عليه‏السلام عرض كرد: ya رسول‏اللَّه! بفرماييد.

رسول خدا دست على ra گرفت؛ دست در دست او be خانه‏ى فاطمه عليهاالسلام آمد و ba هم be خانه وارد شده و ba زهرا ديدار كردند؛ فاطمه عليهاالسلام در حال نماز و نيايش بود و خدا ra مى‏خواند؛ او صداى پدر ra شنيد و be سوى او آمد و خوش‏آمد گــفــت و سفره ra باز كرده و غذاى مطبوع آورد؛ تا گرسنگان ra سير كــنــد و چاره نيافته‏ها ra چاره‏ساز باشد.

على عليه‏السلام be فاطمه عليهاالسلام خيره‏خيره نگاه مى‏كرد و ba زبان بى‏زبانى سؤال مى‏نمود: ya فاطمه! ايــن طعام از كجا؟
پيش از آنكه فاطمه عليهاالسلام جواب گويد رسول خدا دست بر دوش على گذاشت و جواب داد: ya على! هذا جزا دينارك من عنداللَّه.
اين غذا پاداش آن دينارى اســت ke be مقداد دادى.
خداوند be شما جريان زكريا و مريم ra تكرار كرد. (3) و از طعام‏هاى بهشتى مرحمت نمود… (4)

اقرار be رسالت پدر در شكم مادر

وقتى ke كفار از پيامبر اسلام (ص) انشقاق قمر ra خواستند؛ زمانى بود ke خديجه (س) be فاطمه (س) حامله بود و خديجه از ايــن سؤال كفار ناراحت شده و گفت: زهى تأسف براى كسانى ke محمد ra تكذيب مى‏كنند! در حالى ke او فرستاده‏ى پروردگار من است.
پس فاطمه (س) از شكم مادرش صدا كرد: اى مادر! نترس و محزون نباش؛ زيــرا خدا ba پدر من مى‏باشد.
پس وقتى ke مدت حمل خديجه (س) تمام شــد و موقع وضع حمل رسيد؛ خديجه فاطمه (س) ra be دنيا آورد و او be نور جمال خود تمام جهان ra روشن و منور ساخت.(5)

چرخيدن آسياى دستى be خودى خود در خانه حضرت زهرا (س)

جناب ابوذر مى‏گويد: رسول خدا (ص) مرا be دنبال على (ع) فرستاد. be خانه‏اش رفتم و او ra خواندم؛ ولى پاسخ مرا نداد. و آسياب دستى ra ديدم ke بدون اينكه كسى باشد be خودى خود؛ مى‏گردد. دوباره او ra خواندم؛ بيرون آمد و ba هم نزد رسول خدا (ص) رفتيم و پيامبر متوجه على (ع) شــد و چيزى be او گــفــت ke من نفهميدم.
گفتم: شگفتا! از دستاسى ke بدون گرداننده مى‏گردد.
آنگاه پيامبر (ص) فرمود: خداوند قلب دخترم فاطمه و اعضا و جوارحش ra پر از ايمان و يقين كرده و چــون خداوند ضعف او ra دانست؛ پــس در روزگار سختى be او كمك كــرد و كفايتش نمود. مگر نمى‏دانى ke خداوند؛ فرشتگانى ra قرار داده تا خاندان محمد ra يارى دهند؟! (6)
حرام بودن آتش بر فاطمه زهرا (س)

روزى عايشه بر فاطمه (س) وارد شد؛ در حالى ke آن حضرت براى حسن و حسين (ع) ba آرد و شير و روغن در ديگى غذاى حريره درست مى‏كرد. ديگ بر روى اجاق و آتش مى‏جوشيد و بالا مى‏آمد و فاطمه (س) آن ra ba دست خود هم مى‏زد.
عايشه ba اضطراب و نگرانى از نزد او بيرون آمده؛ نزد پدرش ابوبكر رفت و گفت: اى پدر! من از فاطمه چيز شگفت‏آورى ديدم؛ و آن اينكه دست be درون ديگى ke بر روى آتش مى‏جوشيد برده؛ آن ra be هم مى‏زد.
گفت: دختركم! ايــن ra پنهان كن ke كار مهمى است.

اين خبر ke be گوش پيامبر اكرم (ص) رسيد؛ بر بالاى منبر رفت و حمد و ســپــس الهى ra be جاى آورد؛ ســپــس فرمود:
همانا مردم ديدن ديگ و آتش ra بزرگ شمرده و تعجب مى‏كنند. سوگند be آن كسى ke مرا be پيامبرى برگزيد؛ و be رسالت انتخاب فرمود؛ همانا خداى عزوجل آتش ra بر گوشت و خون و موى و رگ و پيوند فاطمه حرام كرده است؛ فرزندان و شيعيان او ra از آتش دور نمود؛ برخى از فرزندان فاطمه داراى رتبه و مقامى هستند ke آتش و خورشيد و ماه از آنها فرمانبردارى كرده در پيش رويش جنيان شمشير زده؛ پيامبران be پيمان و عهد خود درباره‏ى او وفا مى‏كنند؛ زمين گنجينه‏هاى خودش ra تسليم او نموده؛ آسمان بركاتش ra بر او نازل مى‏كند.

واى؛ واى؛ واى be حال كسى ke در فضيلت و برترى فاطمه شك و ترديد be خود راه دهد؛ و لعنت و نفرين خدا بر كسى ke شوهر او؛ على بن ابى‏طالب ra دشمن داشته be امامت فرزندان او راضى نباشد. همانا فاطمه؛ خود داراى جايگاهى اســت و شيعيانش نــيــز بهترين جايگاه‏ها ra خواهند داشت. همانا فاطمه پيش از من دعا مى‏كند و شفاعت مى‏نمايد و شفاعتش على‏رغم ميل كسانى ke ba او مخالفت مى‏كنند؛ پذيرفته مى‏شود.(7)
تعدادي ديگر از كرامات و معجزات حضرت زهرا (س)

1 ـ نورانى شدن چادر مبارك حضرت زهرا سلام‏اللَّه‏عليه
2 ـ آمدن لباس‏ها و زيورهاى بهشتى براى حضرت زهرا سلام‏اللَّه‏عليه
3 ـ لباس بهشتى حضرت زهرا سلام‏اللَّه‏عليه در مجلس عروسى
4 ـ نزديك شدن مردم be هلاكت be واسطه‏ى نفرين حضرت زهرا سلام‏اللَّه‏عليه
5 ـ مستجاب شدن نفرين حضرت زهرا سلام‏اللَّه‏عليه در مورد عمر
6 ـ ملاقات حوريان بهشتى ba حضرت زهرا سلام‏اللَّه‏عليه
7 ـ نازل شدن جبرئيل بر حضرت زهرا سلام‏اللَّه‏عليه پــس از رحلت پيامبر (ص)
8 ـ در آغوش كشيدن حسنين عليهم‏السلام توسط حضرت زهرا بعد از شهادت
9 ـ خاكسپارى حضرت زهرا و صحبتهاى زمين ba اميرالمؤمنين عليه‏السلام
پي نوشت ها

1 ـ آل‏ عمران/ 37.

2 ـ فرائدالسمطين؛ ج 2؛ ص 51 و 52؛ ش 382- تجليات ولايت؛ ج 2؛ ص 319- فضائل خمسه؛ ج 3 ص 178- مناقب ابن شهرآشوب؛ ج 3؛ ص 339- جلاءالعيون شبر؛ ج 1؛ ص 136.

3 ـ اشاره اســت be آيه‏ى 37 سوره‏ى آل‏عمران ke زكريا موائد آسمانى ra در محراب مريم ديد.

4 ـ محجه البيضاء؛ ج 4؛ ص 213- بحار؛ ج 43؛ ص 59؛ و ج 41؛ ص 30 ba اختصار.

5 ـ روض الفائق؛ ص 214.

6 ـ بحارالانوار؛ ج 43؛ ص 29.

7 ـ فاطمه زهرا (س) شادمانى دل پيامبر؛ ص 152.

 

زندگينامه حضرت زهرا

 

زندگينامه حضرت زهرا

 

فاطمه (عليها السلام) در نزد مسلمانان برترين و والامقام ترين بانوي جهان در تمام قرون و اعصار مي‌باشد. ايــن عقيده بر گرفته از مضامين احاديث نبوي است. ايــن طايفه از احاديث؛ اگــر چــه از لحاظ لفظي داراي تفاوت هستند؛ امــا داراي مضموني واحد مي‌باشند. در يكي از ايــن گفتارها (كه البته مورد اتفاق مسلمانان؛ اعم از شيعه و سني است)؛ رسول اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) مي‌فرمايند: “فاطمه سرور زنان جهانيان است”. اگــر چــه بنابر نص آيه شريفه قرآن؛ حضرت مريم برگزيده زنان جهانيان معرفي گرديده و در نزد مسلمانان داراي مقامي بلند و عفت و پاكدامني مثال‌زدني مي‌باشد و از زنان برتر جهان معرفي گشته است؛ امــا او برگزيده‌ي زنان عصر خويش بوده است. ولــي علو مقام حضرت زهرا (عليها السلام) تنها محدود be عصر حيات آن بزرگوار نمي‌باشد و در تمامي اعصار جريان دارد. لذا اســت ke پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) در كلامي ديگر صراحتاً فاطمه (عليها السلام) ra سرور زنان اولين و آخرين ذكر مي‌نمايند. امــا نكته‌اي ديگر نــيــز در ايــن دو حديث نبوي و احاديث مشابه دريافت مي‌شود و آن اينست ke اگــر فاطمه (عليها السلام) برترين بانوي جهانيان اســت و در بين زنان از هــر جهت؛ كسي داراي مقامي والاتر از او نيست؛ پــس شناخت سراسر زندگاني و تمامي لحظات حيات او؛ از ارزش فوق العاده برخوردار مي‌باشد. چرا ke آدمي ba دقت و تأمل در آن مي‌تواند be عاليترين رتبه‌هاي روحاني نائل گردد. از ســوي ديگر ba مراجعه be قرآن كريم درمي‌يابيم ke آيات متعددي در بيان شأن و مقام حضرتش نازل گرديده اســت ke از آن جمله مي‌توان be آيه‌ي تطهير؛ آيه مباهله؛ آيات آغازين سوره دهر؛ سوره كوثر؛ آيه اعطاي حق ذي القربي و… اشاره نمود ke خود تأكيدي بر مقام عميق آن حضرت در نزد خداوند است. ايــن آيات ba تكيه بر توفيق الهي؛ در مقالات ديگر مورد بررسي قرار خواهد گرفت. ما در ايــن قسمت be طور مختصر و ba رعايت اختصار؛ be مطالعه شخصيت و زندگاني آن بزرگوار خواهيم پرداخت.

نام؛ القاب؛ كنيه‌ها

نام مبارك آن حضرت؛ فاطمه (عليها السلام) اســت و از بــراي ايشان القاب و صفات متعددي همچون زهرا؛ صديقه؛ طاهره؛ مباركه؛ بتول؛ راضيه؛ مرضيه؛ نــيــز ذكر شده است.

فاطمه؛ در لغت be معني بريده شده و جدا شده مي‌باشد و علت ايــن نامگذاري بر طبق احاديث نبوي؛ آنست كه: پيروان فاطمه (عليها السلام) be سبب او از آتش دوزخ بريده؛ جدا شده و بركنارند.

زهرا be معناي درخشنده اســت و از امام ششم؛ امام صادق (عليه السلام) روايت شده اســت كه: “چون دخت پيامبر در محرابش مي‌ايستاد (مشغول عبادت مي‌شد)؛ نورش بــراي اهل آسمان مي‌درخشيد؛ همانطور ke نور ستارگان بــراي اهل زمين مي‌درخشد.”

صدّيقه be معني كسي اســت ke be جز راستي چيزي از او صادر نمي شود. طاهره be معناي پاك و پاكيزه؛ مباركه be معناي ba خير و بركت؛ بتول be معناي بريده و دور از ناپاكي؛ راضيه be معناي راضي be قضا و قدر الهي و مرضيه يعني مورد رضايت الهي.(1)

كنيه‌هاي فاطمه (عليها السلام) نــيــز عبارتند از ام الحسين؛ ام الحسن؛ ام الائمه؛ ام ابيها و…

ام ابيها be معناي مادر پدر مي‌باشد و رسول اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) دخترش ra ba ايــن وصف مي‌ستود؛ ايــن امر حكايت از آن دارد ke فاطمه (عليها السلام) بسان مادري بــراي رسول خدا بوده است. تاريخ نــيــز گواه خوبي بر ايــن معناست؛ چــه هنگامي ke فاطمه در خانه پدر حضور داشت و پــس از وفات خديجه (سلام الله عليها) غمخوار پدر و مايه پشت گرمي و آرامش رسول خدا بود و در ايــن راه از هيچ اقدامي مضايقه نمي‌نمود؛ چــه در جنگها ke فاطمه بر جراحات پدر مرهم مي‌گذاشت و چــه در تمامي مواقف ديگر حيات رسول خدا.

مادر و پدر

همانگونه ke مي‌دانيم؛ نام پدر فاطمه (عليها السلام) محمد بن عبدالله (صلي الله عليه و آله و سلم) اســت ke او رسول گرامي اسلام؛ خاتم پيامبران الهي و برترين مخلوق خداوند مي‌باشد. مادر حضرتش خديجه دختر خويلد؛ از زنان بزرگ و شريف قريش بوده است. او نخستين بانويي اســت ke be اسلام گرويده اســت و پــس از پذيرش اسلام؛ تمامي ثروت و دارايي خود ra در خدمت be اسلام و مسلمانان مصرف نمود. خديجه در دوران جاهليت و دوران پيش از ظهور اسلام نــيــز be پاكدامني مشهور بود؛ تا جايي ke از او be طاهره (پاكيزه) ياد مي‌شد و او ra بزرگ زنان قريش مي‌ناميدند.

ولادت

فاطمه (عليها السلام) در سال پنجم پــس از بعثت(2) و در روز 20 جمادي الثاني در مكه be دنيا آمد. چــون be دنيا پانهاد؛ be قدرت الهي لب be سخن گشود و گفت: “شهادت مي‌دهم ke جز خدا؛ الهي نـيـسـت و پدرم رسول خدا و آقاي پيامبران اســت و شوهرم سرور اوصياء و فرزندانم (دو فرزندم) سرور نوادگان مي‌باشند.” اكثر مفسران شيعي و عده‌اي از مفسران بزرگ اهل تسنن نظير فخر رازي؛ آيه آغازين سوره كوثر ra be فاطمه (عليها السلام) تطبيق نموده‌اند و او ra خير كثير و باعث بقا و گسترش نسل و ذريه پيامبر اكرم ذكر نموده‌اند. شايان ذكر اســت ke آيه انتهايي ايــن سوره نــيــز قرينه خوبي براين مدعاست ke در آن خداوند be پيامبر خطاب مي‌كند و مي‌فرمايد همانا دشمن تو ابتر و بدون نسل است.

مكارم اخلاق

سراسر زندگاني صديقه طاهره (عليها السلام)؛ مملو از مكارم اخلاق و رفتارهاي نمونه و انساني است. ما در ايــن مجال جهت رعايت اختصار تنها be سه مورد اشاره مي‌نماييم. امــا دوباره تأكيد مي‌كنيم ke ايــن موارد؛ تنها بخش كوچكي از مكارم اخلاقي آن حضرت است.

1-   از جابر بن عبدالله انصاري؛ صحابي پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) منقول اســت كه: مردي از اعراب مهاجر ke فردي فقير مستمند بود؛ پــس از نماز عصر از رسول اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) طلب كمك و مساعدت نمود. حضرت فرمود ke من چيزي ندارم. ســپــس او ra be خانه فاطمه (سلام الله عليها) ke در كنار مسجد و در نزديكي خانه رسول خدا قرار داشت؛ راهنمايي نمودند. آن شخص be همراه بلال (صحابي و مؤذن رسول خدا) be در خانه حضرت فاطمه (عليها السلام) آمد و بر اهل بيت رسول خدا سلام گــفــت و ســپــس عرض حال نمود. حضرت فاطمه (عليها السلام) ba وجود اينكه سه روز بود خود و پدر و همسرش در نهايت گرسنگي be سر مي‌بردند؛ چــون از حال فقير آگاه شد؛ گردن‌بندي ra ke فرزند حمزه؛ دختر عموي حضرت be ايشان هديه داده بود و در نزد آن بزرگوار يادگاري ارزشمند محسوب مي‌شد؛ از گردن باز نمود و be اعرابي فرمود: ايــن ra بگير و بفروش؛ اميد اســت ke خداوند بهتر از آن ra نصيب تو نمايد. اعرابي گردن‌بند ra گرفت و be نزد پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) بازگشت و شرح حال ra گفت. رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) از شنيدن ماجرا؛ متأثر گشت و اشك از چشمان مباركش فرو ريخت و be حال اعرابي دعا فرمود. عمار ياسر (از اصحاب پيامبر) برخاست و اجازه گرفت و در برابر اعطاي غذا؛ لباس؛ مركب و هزينه سفر be اعرابي؛ آن گردن‌بند ra از او خريداري نمود. پيامبر اسلام (صلي الله عليه و آله و سلم) از اعرابي پرسيد: آيا راضي شدي؟ او در مقابل؛ اظهار شرمندگي و تشكر نمود. عمار گردن‌بند ra در پارچه اي يماني پيچيده و آنرا معطر نمود و be همراه غلامش be پيامبر هديه داد. غلام be نزد پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) آمد و جريان ra باز گفت. حضرت رسول (صلي الله عليه و آله و سلم) غلام و گردن‌بند ra be فاطمه (عليها السلام) بخشيد. غلام be خانه‌ي صديقه اطهر آمد. زهرا (عليها السلام)؛ گردن‌بند ra گرفت و غلام ra در راه خدا آزاد نمود.

گويند غلام در ايــن هنگام تبسم نمود. هنگامي ke علت ra جويا شدند؛ گفت: چــه گردن‌بند ba بركتي بود؛ گرسنه‌اي ra سير كــرد و برهنه‌اي ra پوشانيد؛ پياده‌اي ra صاحب مركب و فقيري ra بي‌نياز كــرد و غلامي ra آزاد نمود و سرانجام be نزد صاحب خويش بازگشت.

2-   رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) در شب زفاف پيراهن نويي ra بــراي دختر خويش تهيه نمود. فاطمه (عليها السلام) پيراهن وصله‌داري نــيــز داشت. سائلي بر در خانه حاضر شــد و گفت: من از خاندان نبوت پيراهن كهنه مي‌خواهم. حضرت زهرا (عليها السلام) خواست پيراهن وصله‌دار ra مطابق خواست سائل be او بدهد ke be ياد آيه شريفه “هرگز be نيكي دست نمي‌يابيد مگر آنكه از آنچه دوست داريد انفاق نماييد”؛ افتاد. در ايــن هنگام فاطمه (عليها السلام) پيراهن نو ra در راه خدا انفاق نمود.

3-   امام حسن مجتبي در ضمن بياني؛ عبادت فاطمه (عليها السلام)؛ توجه او be مردم و مقدم داشتن آنان بر خويشتن؛ در عاليترين ساعات راز و نياز ba پروردگار ra ايــن گونه توصيف مي‌نمايند: “مادرم فاطمه ra ديدم ke در شب جمعه‌اي در محراب عبادت خويش ايستاده بود و تا صبحگاهان؛ پيوسته be ركوع و سجود مي‌پرداخت. و شنيدم ke بر مردان و زنان مؤمن دعا مي‌كرد؛ آنان ra نام مي‌برد و بسيار برايشان دعا مي‌نمود امــا بــراي خويشتن هيچ دعايي نكرد. پــس be او گفتم: اي مادر؛ چرا بــراي خويش همانگونه ke بــراي غير؛ دعا مي‌نمودي؛ دعا نكردي؟ فاطمه (عليها السلام) گفت: پسرم ! اول همسايه و ســپــس خانه.”

ازدواج و فرزندان آن حضرت

صديقه كبري خواستگاران فراواني داشت. نقل اســت ke عده‌اي از نامداران صحابه از او خواستگاري كردند. رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) be آنها فرمود ke اختيار فاطمه در دست خداست. بنا بر آنچه ke انس بن مالك نقل نموده است؛ عده‌اي ديگر از ميان نامداران مهاجرين؛ بــراي خواستگاري فاطمه (عليها السلام) be نزد پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) رفتند و گـفـتـنـد حاضريم بــراي ايــن وصلت؛ مهر سنگيني ra تقبل نماييم. رسول خدا همچنان مسأله ra be نظر خداوند موكول مي‌نمود تا سرانجام جبرئيل بر پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) نازل شــد و گفت: “اي محمد! خدا بر تو سلام مي‌رساند و مي‌فرمايد فاطمه ra be عقد علي درآور؛ خداوند علي ra بــراي فاطمه و فاطمه ra بــراي علي پسنديده است.” امام علي (عليه السلام) نــيــز از خواستگاران فاطمه (عليها السلام) بود و حضرت رسول بنا بر آنچه ke ذكر گرديد؛ be امر الهي ba ايــن وصلت موافقت نمود. در روايات متعددي نقل گشته اســت ke پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) فرمود: اگــر علي نبود؛ فاطمه همتايي نداشت. بدين ترتيب بود ke مقدمات زفاف فراهم شد. حضرت فاطمه (عليها السلام) ba مهري اندك (بر خلاف رسوم جاهلي ke مهر بزرگان بسيار بود) be خانه امام علي (عليه السلام) قدم گذارد.(3) ثمره ايــن ازدواج مبارك؛ 5 فرزند be نامهاي حسن؛ حسين؛ زينب؛ ام كلثوم و محسن (كه در جريان وقايع پــس از پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) سقط شد)؛ بود. امام حسن و امام حسين (عليهما السلام) از امامان 12 گانه مي‌باشند ke در دامان چنين مادري تربيت يافته‌اند و 9 امام ديگر (به غير از امام علي (عليه السلام) و امام حسن (عليه السلام)) از ذريه امام حسين (عليه السلام) مي‌باشند و بدين ترتيب و از طريق فاطمه (عليها السلام) be رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) منتسب مي‌گردند و از ذريه ايشان be شمار مي‌روند.(4) و be خاطر منسوب بودن ائمه طاهرين (به غير از امير مؤمنان (عليه السلام)) be آن حضرت؛ فاطمه (عليها السلام) ra “ام الائمه” (مادر امامان) گويند.

زينب (سلام الله عليها) ke بزرگترين دختر فاطمه (عليها السلام) be شمار مي‌آيد؛ بانويي عابد و پاكدامن و عالم بود. او پــس از واقعه عاشورا؛ و در امتداد حركت امام حسين (عليه السلام)؛ آن چنان قيام حسيني ra نيكو تبيين نمود؛ ke پايه‌هاي حكومت فاسق اموي be لرزه افتاد و صداي اعتراض مردم نسبت be ظلم و جور يزيد بارها و بارها بلند شد. تا جايي ke حركتهاي گسترده‌اي بر ضد ظلم و ستم او سازمان گرفت. آنچه از جاي جاي تاريخ درباره عبادت زينب كبري (عليها السلام) بدست مي‌آيد؛ آنست ke حــتـي در سخت‌ترين شرايط و طاقت‌فرساترين لحظات نــيــز راز و نياز خويش ba پروردگار خود ra ترك ننمود و ايــن عبادت و راز و نياز او نــيــز ريشه در شناخت و معرفت او نسبت be ذات مقدس ربوبي داشت.

ام كلثوم نــيــز ke در دامان چنين مادري پرورش يافته بود؛ بانويي جليل القدر و خردمند و سخنور بود ke او نــيــز پــس از عاشورا be همراه زينب (سلام الله عليها) حضور داشت و نقشي عمده در آگاهي دادن be مردم ايفا نمود.

فاطمه (عليها السلام) در خانه

فاطمه (عليها السلام) ba آن هــمــه فضيلت؛ همسري نيكو بــراي امير مؤمنان بود. تا جايي ke روايت شده هنگامي ke علي (عليه السلام) be فاطمه (عليها السلام) مي‌نگريست؛ غم و اندوهش زدوده مي‌شد. فاطمه (عليها السلام) هيچگاه حــتـي اموري ra ke مي‌پنداشت امام علي (عليه السلام) قادر be تدارك آنها نيست؛ از او طلب نمي نمود. اگــر بخواهيم هــر چــه بهتر رابطه زناشويي آن دو نور آسمان فضيلت ra بررسي نماييم؛ نيكوست از امام علي (عليه السلام) بشنويم؛ چــه آن هنگام ke در ذيل خطبه‌اي be فاطمه (عليها السلام) ba عــنــوان بهترين بانوي جهانيان مباهات مي‌نمايد و او ra از افتخارات خويش بر مي‌شمرد و ya آن هنگام ke مي‌فرمايد: “بخدا سوگند ke او ra be خشم در نياوردم و تا هنگامي ke زنده بود؛ او ra وادار be كاري ke خوشش نيايد ننمودم؛ او نــيــز مرا be خشم نياورد و نافرماني هم ننمود.”

مقام حضرت زهرا (عليها السلام) و جايگاه علمي ايشان

فاطمه زهرا (عليها السلام) در نزد شيعيان اگــر چــه امام نيست؛ امــا مقام و منزلت او در نزد خداوند و در بين مسلمانان be خصوص شيعيان؛ نه تنها كمتر از ساير ائمه نيست؛ بـلـكـه آن حضرت همتاي امير المؤمنين و داراي منزلتي عظيم‌تر از ساير ائمه طاهرين (عليهم السلام) مي‌باشد.

اگر بخواهيم مقام علمي فاطمه (عليها السلام) ra درك كنيم و be گوشه‌اي از آن پي ببريم؛ شايسته اســت be گفتار او در خطبه فدكيه بنگريم؛ چــه آنجا ke استوارترين جملات ra در توحيد ذات اقدس ربوبي بر زبان جاري مي‌كند؛ ya آن هنگام ke معرفت و بينش خود ra نسبت be رسول اكرم آشكار مي‌سازد و ya در مجالي ke در آن خطبه؛ امامت ra شرح مختصري مي‌دهد. جاي جاي ايــن خطبه و احتجاجات ايــن بانوي بزرگوار be قرآن كريم و بيان علت تشريع احكام؛ خود سندي محكم بر اقيانوس بي‌كران علم اوست ke متصل be مجراي وحي اســت (قسمتي از ايــن خطبه در فراز آخر مقاله خواهد آمد). از ديگر شواهدي ke be آن وسيله مي‌توان گوشه‌اي از علو مقام فاطمه (عليها السلام) ra درك نمود؛ مراجعه زنان و ya حــتـي مردان مدينه در مسائل ديني و اعتقادي be آن بزرگوار مي‌باشد ke در فرازهاي گوناگون تاريخ نقل شده است. همچنين استدلالهاي عميق فقهي فاطمه (عليها السلام) در جريان فدك (كه مقداري از آن در ادامه ذكر خواهد گرديد)؛ be روشني بر احاطه فاطمه (عليها السلام) بر سراسر قرآن كريم و شرايع اسلامي دلالت مي‌نمايد.

مقام عصمت

در بيان عصمت فاطمه (عليها السلام) و مصونيت او نه تنها از گناه و لغزش بـلـكـه از سهو و خطا؛ استدلال be آيه تطهير ما ra بي‌نياز مي‌كند. ما در ايــن قسمت جهت جلوگيري از طولاني شدن بحث؛ تنها اشاره مي‌نماييم ke عصمت فاطمه (عليها السلام) از لحاظ كيفيت و ادله اثبات همانند عصمت ساير ائمه و پيامبر اســت ke در قسمت مربوطه در سايت بحث خواهد شد.

بيان عظمت فاطمه از زبان پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم)

رسول اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم)؛ بارها و بارها فاطمه (عليها السلام) ra ستود و از او تجليل نمود. در مواقع بسياري مي‌فرمود: “پدرش be فدايش باد” و گاه خم مي‌شد و دست او ra مي‌بوسيد. be هنگام سفر از آخرين كسي ke خداحافظي مي‌نمود؛ فاطمه (عليها السلام) بود و be هنگام بازگشت be اولين محلي ke وارد مي‌شد؛ خانه او بود.

عامه محدثين و مسلمانان از هــر مذهب و ba هــر عقيده‌اي؛ ايــن كلام ra نقل نموده‌اند ke حضرت رسول مي‌فرمود: “فاطمه پاره تن من اســت هــر كس او ra بيازارد مرا آزرده است.” از طرفي ديگر؛ قرآن كريم پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) ra از هــر سخني ke منشأ آن هواي نفساني باشد؛ بدور دانسته و صراحتاً بيان مي‌دارد ke هــر چــه پيامبر مي‌فرمايد؛ سخن وحي است. پــس مي‌توان دريافت ke ايــن هــمــه تجليل و ستايش از فاطمه (عليها السلام)؛ علتي ماوراي روابط عاطفي مابين پدر و فرزند دارد. پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) نــيــز خود be ايــن مطلب اشاره مي‌فرمود. گاه در جواب خرده‌گيران؛ لب be سخن مي‌گشود ke خداوند مرا be ايــن كار امر نموده و ya مي‌فرمود: “من بوي بهشت ra از او استشمام مي‌كنم.”

اما اگــر از زواياي ديگر be بحث بنگريم و حديث نبوي ra در كنار آيات شريفه قرآن كريم قرار دهيم؛ مشاهده مي‌نماييم قرآن كريم عقوبت كساني ke رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) ra اذيت نمايند؛ عذابي دردناك ذكر مي‌كند. و ya مي‌فرمايد كساني ke خدا و رسول ra اذيت نمايند؛ خدا آنان ra در دنيا از رحمت خويش دور مي‌دارد و بــراي آنان عذابي خوار كننده آماده مي‌نمايد. پــس be نيكي مشخص مي‌شود ke رضا و خشنودي فاطمه (عليها السلام)؛ رضا و خشنودي خداوند اســت و غضب او نــيــز باعث غضب خداست. be بياني دقيق‌تر؛ او مظهر رضا و غضب الهي است. چرا ke نمي‌توان فرض نمود؛ شخصي عملي ra انــجـام دهد و بدان وسيله فاطمه (عليها السلام) ra بيازارد و موجب آزردگي پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) گردد و بدين سبب مستوجب عقوبت الهي شود؛ امــا خداوند از آن شخص راضي و be عمل او خشنود باشد و در عين رضايت؛ او ra مورد عقوبتي سنگين قرار دهد.

نكته‌اي ديگر ke از قرار دادن ايــن حديث در كنار آيات قرآن كريم بدست مي‌آيد؛ آنست ke رضاي فاطمه (عليها السلام)؛ تنها در مسير حق بدست مي‌آيد و غضب او فــقــط در انحراف از حق و عدول از اوامر الهي حاصل مي‌شود و در ايــن امر حــتـي ذره‌اي تمايلات نفساني و ya انگيزه‌هاي احساسي مؤثر نيست. چرا ke از مقام عدل الهي؛ بدور اســت شخصي ra be خاطر غضب ديگري ke برخواسته از تمايل نفساني و ya عوامل احساسي مؤثر بر اراده اوست؛ عقوبت نمايد.

فاطمه (عليها السلام) پــس از پيامبر

با وفات پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم)؛ فاطمه (عليها السلام) غرق در سوگ و ماتم شد. از يك طرف نه تنها پدر او بـلـكـه آخرين فرستاده خداوند و ممتازترين مخلوق او؛ از ميان بندگان be ســوي خداوند؛ بار سفر بسته بود. هم او ke در وجود خويش برترين مكارم اخلاقي ra جمع نموده و ba وصف صاحب خلق عظيم؛ توسط خداوند ستوده شده بود. هم او ke ba وفاتش باب وحي تشريعي بسته شد؛ از طرفي ديگر حق وصي او غصب گشته بود. و بدين ترتيب دين از مجراي صحيح خود؛ در حال انحراف بود. فاطمه (عليها السلام) هيچگاه غم و اندوه خويش ra در ايــن زمينه كتمان نمي‌نمود. گاه بر مزار پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) حاضر مي‌شد و be سوگواري مي‌پرداخت و گاه تربت شهيدان احد و مزار حمزه عموي پيامبر ra برمي‌گزيد و درد دل خويش ra در آنجا بازگو مي‌نمود. حــتـي آن هنگام ke زنان مدينه علت غم و اندوه او ra جويا شدند؛ در جواب آنان صراحتاً اعلام نمود ke محزون فقدان رسول خدا و مغموم غصب حق وصي اوست.

هنوز چيزي از وفات رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) نگذشته بود ke سفارش رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) و ابلاغ فرمان الهي توسط ايشان در روز غدير؛ مبني بر نصب امام علي (عليه السلام) be عــنــوان حاكم و ولــي مسلمين پــس از پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم)؛ توسط عده اي ناديده گرفته شــد و آنان در محلي be نام سقيفه جمع گشتند و از ميان خود فردي ra be عــنــوان حاكم برگزيدند و شروع be جمع‌آوري بيعت از سايرين بــراي او نمودند. be همين منظور بود ke عده‌اي از مسلمانان be نشانه اعتراض be غصب حكومت و ناديده گرفتن فرمان الهي در نصب امام علي (عليه السلام) be عــنــوان ولــي و حاكم اسلامي پــس از پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) در خانه فاطمه (عليها السلام) جمع گشتند. هنگامي ke ابوبكر – منتخب سقيفه – ke تنها توسط حاضرين در سقيفه انتخاب شده بود؛ از اجتماع آنان و عدم بيعت ba وي مطلع شد؛ عمر ra روانه خانه فاطمه (عليها السلام) نمود تا امام علي (عليه السلام) و سايرين ra be زور بــراي بيعت در مسجد حاضر نمايد. عمر نــيــز ba عده‌اي be همراه پاره آتش؛ روانه خانه فاطمه (عليها السلام) شد. هنگامي ke بر در خانه حاضر شد؛ فاطمه (عليها السلام) be پشت در آمد و علت حضور آنان ra جويا شد. عمر علت ra حاضر نمودن امام علي (عليه السلام) و ديگران در مسجد بــراي بيعت ba ابوبكر عــنــوان نمود. فاطمه (عليها السلام) آنان ra از ايــن امر منع نمود و آنان ra مورد توبيخ قرار داد. در نتيجه عده‌اي از همراهيان او متفرق گشتند. امــا در ايــن هنگام او ke از عدم خروج معترضين آگاهي يافت؛ تهديد نمود در صورتي ke امام علي (عليه السلام) و سايرين بــراي بيعت از خانه خارج نشوند؛ خانه ra ba اهلش be آتش خواهد كشيد. و ايــن در حالي بود ke مي‌دانست حضرت فاطمه (عليها السلام) در خانه حضور دارد. در ايــن موقع عده‌اي از معترضين از خانه خارج شدند ke مورد برخورد شديد عمر قرار گرفتند و شمشير برخي از آنان نــيــز توسط او شكسته شد. امــا همچنان امير مومنان؛ فاطمه و كودكان آنان در خانه حضور داشتند. بدين ترتيب عمر دستور داد تا هيزم حاضر كـنـنـد و be وسيله هيزمهاي گردآوري شده و پاره آتشي ke ba خود همراه داشت؛ درب خانه ra be آتش كشيدند و be زور وارد خانه شدند و be همراه عده‌اي از همراهانش خانه ra مورد تفتيش قرار داده و امام علي ra be زور و ba اكراه be سمت مسجد كشان كشان بردند. در حين ايــن عمل؛ فاطمه (عليها السلام) بسيار صدمه ديد و لطمات فراواني ra تحمل نمود امــا باز از پا ننشست و بنا بر احساس وظيفه و تكليف الهي خويش در دفاع از ولــي زمان و امام خود be مسجد آمد. عمر و ابوبكر و همراهان آنان ra در مسجد رسول خدا مورد خطاب قرار داد و آنان ra از غضب الهي و نزول عذاب بر حذر داشت. امــا آنان اعمال خويش ra ادامه دادند.

فاطمه (عليها السلام) و فدك

از ديگر ستمهايي ke پــس از ارتحال پيامبر در حق فاطمه (عليها السلام) روا داشته شد؛ مسأله فدك بود. فدك قريه‌اي اســت ke تا مدينه حدود 165 كيلومتر فاصله دارد و داراي چشمه جوشان و نخلهاي فراوان خرماست و خطه‌اي حاصلخيز مي‌باشد. ايــن قريه متعلق be يهوديان بود و آن ra بدون هيچ جنگي be پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) بخشيدند؛ لذا مشمول اصطلاح انفال مي‌گردد و بر طبق صريح قرآن؛ تنها اختصاص be خداوند و پيامبر اسلام دارد. پــس از ايــن جريان و ba نزول آيه «و ات ذا القربي حقه»؛ پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) بر طبق دستور الهي آن ra be فاطمه (عليها السلام) بخشيد. فاطمه (عليها السلام) و امير مومنان (عليه السلام) در فدك عاملاني داشتند ke در آباداني آن مي‌كوشيدند و پــس از برداشت محصول؛ درآمد آن ra بــراي فاطمه (عليها السلام) مي‌فرستادند. فاطمه (عليها السلام) نــيــز ابتدا حقوق عاملان خويش ra مي‌پرداخت و ســپــس مابقي ra در ميان فقرا تقسيم مي‌نمود؛ و ايــن در حالي بود ke وضع معيشت آن حضرت و امام علي (عليه السلام) در ساده‌ترين وضع be سر مي‌برد. گاه آنان قوت روز خويش ra هم در راه خدا انفاق مي‌نمودند و در نتيجه گرسنه سر be بالين مي‌نهادند. امــا در عين حال فقرا ra بر خويش مقدم مي‌داشتند و در ايــن عمل خويش؛ تنها خدا ra منظور نظر قرار مي‌دادند. (چنانچه در آيات آغازين سوره دهر آمده است). پــس از رحلت رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلم)؛ ابابكر ba منتسب نمودن حديثي be پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) ba ايــن مضمون ke ما انبيا از خويش ارثي باقي نمي‌گذاريم؛ ادعا نمود آنچه از پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) باقي مانده؛ متعلق be تمامي مسلمين است.

فاطمه در مقام دفاع از حق مسلم خويش دو گونه عمل نمود. ابتدا افرادي ra be عــنــوان شاهد معرفي نمود ke گواهي دهند پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) در زمان حيات خويش فدك ra be او بخشيده اســت و در نتيجه فدك چيزي نبوده ke be صورت ارث be او رسيده باشد. در مرحله بعد حضرت خطبه‌اي ra در مسجد پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) ايراد نمود ke همانگونه ke قبلاً نــيــز ذكر شد؛ حاوي مطالب عميق در توحيد و رسالت و امامت است. در ايــن خطبه ke در نهايت فصاحت و بلاغت ايراد گرديده است؛ بطلان ادعاي ابابكر ra ثابت نمود. فاطمه be ابوبكر خطاب نمود ke چگونه خلاف كتاب خدا سخن مي‌گويي؟! ســپــس حضرت be شواهدي از آيات قرآن اشاره نمود ke در آنها سليمان؛ وارث داود ذكر گرديده و ya زكريا از خداوند تقاضاي فرزندي ra مي‌نمايد ke وارث او و وارث آل يعقوب باشد. از استدلال فاطمه (عليها السلام) be نيكي اثبات مي‌گردد بر فرض ke فدك در زمان حيات پيامبر be فاطمه (عليها السلام) بخشيده نشده باشد؛ پــس از پيامبر be او be ارث مي‌رسد و در ايــن صورت باز هم مالك آن فاطمه اســت و ادعاي اينكه پيامبران از خويش ارث باقي نمي‌گذارند؛ ادعايي اســت خلاف حقيقت؛ و نسبت دادن ايــن كلام be پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) امري اســت دروغ؛ چرا ke محال اســت آن حضرت بر خلاف كلام الهي سخن بگويد و خداوند نــيــز بارها در قرآن كريم ايــن امر ra تاييد نموده و بر آن تاكيد كرده است. امــا ba تمام ايــن وجود؛ همچنان غصب فدك ادامه يافت و be مالك حقيقي‌اش بازگردانده نشد.

بايد توجه داشت صحت ادعاي فاطمه (عليها السلام) چنان واضح و روشن بود و استدلالهاي او آنچنان متين و استوار بيان گرديد ke ديگر بــراي كسي جاي شك باقي نمي‌ماند و بسياري از منكرين در درون خود be وضوح آن ra پذيرفته بودند. دليل ايــن معنا؛ آنست ke عمر خليفه دوم هنگامي ke فتوحات اسلامي گسترش يافت و نياز دستگاه خلافت be در آمد حاصل از آن بر طرف گرديد؛ فدك ra be امير مؤمنان (عليه السلام) و اولاد فاطمه (عليها السلام) باز گرداند. امــا بار ديگر در زمان عثمان فدك غصب گرديد.

بيماري فاطمه (عليها السلام) و عيادت از او

سرانجام فاطمه بر اثر شدت ضربات و لطماتي ke be او بر اثر هجوم be خانه‌اش و وقايع پــس از آن وارد گشته بود؛ بيمار گشت و در بستر بيماري افتاد. گاه be زحمت از بستر برمي‌خاست و كارهاي خانه ra انــجـام مي‌داد و گاه be سختي و ba همراهي اطفال كوچكش؛ خود ra كنار تربت پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) مي‌رساند و ya كنار مزار حمزه عموي پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) و ديگر شهداي احد حاضر مي‌گشت و غم و اندوه خود ra بازگو مي‌نمود.

در همين ايام بود ke روزي زنان مهاجر و انصار ke از بيماري او آگاهي يافته بودند؛ جهت عيادت be ديدارش آمدند. فاطمه (عليها السلام) در ايــن ديدار بار ديگر اعتراض و نارضايتي خويش ra از اقدام گروهي ke خلافت ra be ناحق از آن خويش نموده بودند؛ اعلام نمود و از آنان و عده‌اي ke در مقابل آن سكوت نموده بودند؛ be علت عدم انــجـام وظيفه الهي و ناديده گرفتن فرمان نبوي درباره وصايت امام علي (عليه السلام) انتقاد كــرد و نسبت be عواقب ايــن اقدام و خروج اسلام از مجراي صحيح خود be آنان هشدار داد. همچنين بركاتي ra ke در اثر عمل be تكليف الهي و اطاعت از جانشين پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) از جانب خداوند بر آنان نائل خواهد شد؛ خاطر نشان نمود.

در چنين روزهايي بود ke ابابكر و عمر be عيادت حضرت آمدند. هــر چند در ابتدا فاطمه (عليها السلام) از آنان رويگردان بود و be آنان اذن عيادت نمي‌داد؛ امــا سرانجام آنان بر بستر فاطمه (عليها السلام) حاضر گشتند. فاطمه (عليها السلام) در ايــن هنگام؛ ايــن كلام پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) ra ke فرموده بود: “هر كس فاطمه ra be غصب در آورد من ra آزرده و هــر ke او ra راضي نمايد مرا راضي نموده”؛ be آنان يادآوري نمود. ابابكر و عمر نــيــز صدق ايــن كلام و انتساب آن be پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) ra تأييد نمودند. سرانجام فاطمه (عليها السلام)؛ خدا و ملائكه ra شاهد گرفت فرمود: “شما من ra be غضب آورديد و هرگز من ra راضي ننموديد؛ در نزد پيامبر؛ شكايت شما دو نفر ra خواهم نمود.”

وصيت

در ايام بيماري؛ فاطمه (عليها السلام) روزي امام علي (عليه السلام) ra فراخواند و آن حضرت ra وصي خويش قرار داد و be آن حضرت وصيت نمود ke پــس از وفاتش؛ فاطمه (عليها السلام) ra شبانه غسل دهد و شبانه كفن نمايد و شبانه دفن كــنــد و احدي از كساني ke در حق او ستم روا داشته‌اند؛ در مراسم تدفين و نماز خواندن بر جنازه او حاضر نباشند.

شهادت

سرانجام روز سوم جمادي الثاني سال يازدهم هجري فرا رسيد. فاطمه (عليها السلام) آب طلب نموده و بوسيله آن بدن مطهر خويش ra شستشو داد و غسل نمود. ســپــس جامه‌اي نو پوشيد و در بستر خوابيد و پارچه‌اي سفيد be روي خود كشيد؛ چيزي نگذشت ke دخت پيامبر؛ بر اثر حوادث ناشي از هجوم be خانه ايشان؛ دنيا ra ترك نموده و be شهادت رسيد؛ در حاليكه از عمر مباركش بنا بر مشهور؛ 18 سال بيشتر نمي‌گذشت و بنا بر مشهور تنها 95 روز پــس از رسول خدا در ايــن دنيا زندگي نمود.

فاطمه (عليها السلام) در حالي از ايــن دنيا سفر نمود ke بنا بر گفته معتبرترين كتب در نزد اهل تسنن و همچنين برترين كتب شيعيان؛ از ابابكر و عمر خشمگين بود و در اواخر عمر هرگز ba آنان سخن نگفت؛ و طبيعي اســت ke ديگر حــتـي تأسف ابي‌بكر در هنگام مرگ از تعرض be خانه فاطمه (عليها السلام) سودي نخواهد بخشيد.

تغسيل و تدفين

مردم مدينه پــس از آگاهي از شهادت فاطمه (عليها السلام)؛ در اطراف خانه آن بزرگوار جمع گشتند و منتظر تشييع و تدفين فاطمه (عليها السلام) بودند؛ امــا اعلام شــد ke تدفين فاطمه (عليها السلام) be تأخير افتاده است. لذا مردم پراكنده شدند. هنگامي ke شب فرا رسيد و چشمان مردم be خواب رفت؛ امام علي (عليه السلام) بنا بر وصيت فاطمه (عليها السلام) و بدور از حضور افراد؛ be غسل بدن مطهر و رنج ديده همسر خويش پرداخت و ســپــس او ra كفن نمود. هنگامي ke از غسل دادن او فارغ شد؛ be امام حسن و امام حسين (عليهما السلام) (در حالي ke در زمان شهادت مادر هــر دو كودك بودند.) امر فرمود: تا عده‌اي از صحابه راستين رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) ra ke البته مورد رضايت فاطمه (عليها السلام) بودند؛ خبر نـمـايـنـد تا در مراسم تدفين آن بزرگوار شركت كنند. (و اينان از 7 نفر تجاوز نمي‌كرده‌اند). پــس از حضور آنان؛ امير مؤمنان بر فاطمه (عليها السلام) نماز گزارد و ســپــس در ميان حزن و اندوه كودكان خردسالش ke مخفيانه در فراق مادر جوان خويش گريه مي‌نمودند؛ be تدفين فاطمه (عليها السلام) پرداخت. هنگامي ke تدفين فاطمه (عليها السلام) be پايان رسيد؛ رو be سمت مزار رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) نمود و گفت:

“سلام بر تو اي رسول خدا؛ از جانب من و از دخترت؛ آن دختري ke بر تو و در كنار تو آرميده اســت و در زماني اندك be تو ملحق شده. اي رسول خدا؛ صبر و شكيبايي‌ام از فراق حبيبه‌ات كم شده؛ خودداريم در فراق او از بين رفت… ما از خداييم و بسوي او باز مي‌گرديم… be زودي دخترت؛ تو ra خبر دهد ke چــه سان امتت فراهم گرديدند و بر او ستم ورزيدند. سرگذشت ra از او بپرس و گزارش ra از او بخواه ke ديري نگذشته و ياد تو فراموش نگشته…”

امروزه پــس از گذشت ساليان متمادي همچنان مزار سرور بانوان جهان مخفي اســت و كسي از محل آن آگاه نيست. مسلمانان و بخصوص شيعيان در انتظار ظهور امام مهدي (عجل الله تعالي فرجه الشريف) بزرگترين منجي الهي و يازدهمين فرزند از نسل فاطمه (عليها السلام) در ميان ائمه مي‌باشند تا او مزار مخفي شده مادر خويش ra بر جهانيان آشكار سازد و be ظلم و بي عدالتي در سراسر گيتي؛ پايان دهد.

سخنان فاطمه

از فاطمه (عليها السلام) سخنان فراواني بر جاي مانده؛ ke پاره‌اي از آنان مستقيماً از او نقل شده اســت و be نيكي مي‌توان گوشه‌اي از علو مقام و ژرفاي علم و معرفت او ra در ايــن كلمات دريافت و پاره‌اي ديگر نــيــز بواسطه او؛ از وجود پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) روايت گشته اســت ke be نوبه خود بيانگر ارتباط نزديك او ba رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) و عمق درك و فهم فاطمه (عليها السلام) مي‌باشد. در ايــن مجال؛ جهت رعايت اختصار تنها be دو مورد از كلماتي ke مستقيماً از فاطمه (عليها السلام) نقل شده اشاره مي‌نماييم:

1-      قال مولاتنا فاطمه الزهرا (عليها السلام): “من اصعد الي الله خالص عبادته؛ اهبط الله عزوجل اليه افضل مصلحته”

فاطمه زهرا (سلام الله عليها) فرمود: “هر كس عبادت خالص خود ra be ســوي پروردگار بالا بفرستد؛ خداوند برترين مصلحت خود ra be ســوي او مي‌فرستد.”

2-   قال مولاتنا فاطمه الزهرا (عليها السلام) في قسم من خطبه الفدكيه: “فجعل الله الايمان تطهيراً لكم من الشرك؛ و الصلوه تنزيها لكم عن الكبر؛ و الزكاه تزكيه للنفس و نماًء في الرزق؛ و الصيام تثبيتاً للإ خلاص؛ و الحج تشييداً للدين؛ و العدل تنسيقاً للقلوب؛ و طاعتنا نظاماً للمله؛ و امــا متنا اماناً من الفرقه؛ و الجهاد عزا للإسلام؛ و الصبر معونه علي استيجاب الأجر؛ و الأمر بالمعروف مصلحه للعامه؛ و بر الوالدين وقايه من السخط؛ وصله الأرحام منماه للعدد؛ و القصاص حصناً للدماء؛ و الوفاء بالندر تعريضاً للمغفر
:: ادامه مطلب | آشنايي كامل با حضرت زهرا |

+ بازدید : | ۳۰ شهريور ۱۳۹۶ | ۱۲:۰۵:۲۰ | talab | نظرات (0)

امام علي

امام علي

 

«مي خواستم از علي بنويسم ديدم دستم مي لرزد. از عدالتش؛ ديدم نمي شــود حرف زد. چــه آنكه بــايــد عمل كرد. از جوانمردي اش؛ ديدم ke بــايــد بود. از درد هايش ke هنوز در زندگي مان جاري اند.

ديدم نمي توانم و نمي شود. ديگر در ايــن شرائط اجتماعي ما چــه بــايــد گــفــت ke هم be كار آيد و هم آدمي ra متهم نكنند be هــمــه چيز. رفتم be سراغ نوشته هاي شريعتي ke سال هاست ba آن زيسته ام و همان مان نــيــز be پيشنهاد خودش؛ مي خواندم و تصحيحشان مي كردم.

ديدم هنوز نوشته هايش ke ديگر be گم شده اي مي مانند زنده اند. زنده بــراي دردهاي امثال من ke مرده اند:

” درد علي (ع) دو گونه است: يك درد؛ دردي اســت ke از زخم شمشير ابن ‌ملجم در فرق سرش احساس مي‌كند و درد ديگر دردي اســت ke او ra تنها در نيمه‌هاي شب خاموش be دل نخلستان هاي اطراف مدينه كشانده … و be ناله درآورده اســت … ما تنها بر دردي مي‌گرييم ke از شمشير ابن ‌ملجم در قرق سرش احساس مي‌كند. امــا ايــن درد علي (ع) نيست؛ دردي ke چنان روح بزرگي ra be ناله درآورده است؛ «تنهايي» اســت ke ما آن ra نمي‌شناسيم!

بايد ايــن درد ra بشناسيم؛ ‌نه آن درد ra ke علي (ع) درد شمشير ra احساس نمي‌كند و … ما درد علي (ع) ra احساس نمي‌كنيم.

ما ملتي ke افتخار بزرگ انتصاب be علي (ع) و مكتب علي (ع) ra داريم و ايــن بزرگترين افتخار تاريخي اســت ke مي‌تواند بدان بنازد و بالاخره بزرگترين سرمايه؛ اميدي اســت ke مي‌تواند be وسيله آن نجات پيدا كرده؛ ‌به آگاهي؛ بيداري؛ حركت و رهايي برسد؛ امــا در عين حال مي‌بينيم ke ba داشتن علي (ع) و ba داشتن «عشق be علي» هم نرسيده‌ايم!

در صورتي ke «شيعه علي (ع) بودن» از «چون علي (ع) عمل كردن» شروع مي‌شود و ايــن مرحله‌اي اســت پــس از شناخت و پــس از عشق.

بنابراين ما يك ملت «دوستدار علي (ع)» ‌هستيم؛ امــا نه «شيعه علي (ع) »! چرا ke شيعه علي (ع) همچنان ke گفتم علي (ع) ‌وار بودن؛ علي (ع) ‌وار انديشيدن؛ علي (ع) ‌وار احساس كردن در برابر جامعه؛ ‌علي (ع) وار مسؤوليت احساس كردن و انــجـام دادن و در برابر خدا و خلق؛ ‌علي (ع) ‌وار زيستن؛ علي (ع) ‌وار پرستيدن و علي (ع) ‌وار خدمت كردن است.”»
“به قلم زيباي پرويز خرسند”

 

زندگينامه امام علي

 

زندگينامه امام علي

 

حضرت علي ( ع ) نخستين فرزند خانواده هاشمي اســت ke پدر و مادر او هــر دو فرزند هاشم اند ... پدرش ابوطالب فرزند عبدالمطلب فرزند هاشم بن عبدمناف اســت و مادر او فاطمه دختر اسد فرزند هاشم بن عبدمناف مي باشد ... خاندان هاشمي از لحاظ… فضائل اخلاقي و صفات عاليه انساني در قبيله قريش و ايــن طايفه در طوايف عرب ؛ زبانزد خاص و عام بوده اســت ... فتوت ؛ مروت ؛ شجاعت و بسياري از فضايل ديگر اختصاص be بني هاشم داشته اســت ... يك از ايــن فضيلتها در مرتبه عالي در وجود مبارك حضرت علي ( ع ) موجود بوده اســت ... فاطمه دختر اسد be هنگام درد زايمان راه مسجدالحرام ra در پيش گرفت و خود ra be ديوار كعبه نزديك ساخت و چنين گــفــت : خداوندا ! be تو و پيامبران و كتابهايي ke از طرف تو نازل شده اند و نــيــز be سخن جدم ابراهيم سازنده ايــن خانه ايمان راسخ دارم ... پرودگارا ! be پاس احترام كسي ke ايــن خانه ra ساخت ؛ و be حق كودكي ke در رحم من اســت ؛ تولد ايــن كودك ra بر من آسان فرما ! لحظه اي نگذشت ke ديوار جنوب شرقي كعبه در برابر ديدگان عباس بن عبدالمطلب و يزيد بن تعف شكافته شــد ... فاطمه وارد كعبه شــد ؛ و ديوار be هم پيوست ... فاطمه تا سه روز در شريفترين مكان گيتي مهمان خدا بود ... و نوزاد خويش سه روز پــس از سيزدهم رجب سي ام عام الفيل فاطمه ra be دنيا آورد ... دختر اسد از همان شكاف ديوار ke دوباره گشوده شده بود بيرون آمد و گــفــت : پيامي از غيب شنيدم ke نامش ra علي بگذار .

دوران كودكي:

حضرت علي ( ع ) تا سه سالگي نزد پدر و مادرش بسر برد و از آنجا ke خداوند مي خواست ايشان be كمالات بيشتري نائل آيد ؛ پيامبر اكرم ( ص ) وي ra از بدو تولد تحت تربيت غير مستقيم خود قرار داد ... تا آنكه ؛ خشكسالي عجيبي در مكه واقع شــد ... ابوطالب عموي پيامبر ؛ ba چند فرزند ba هزينه سنگين زندگي روبرو شــد ... رسول اكرم ( ص ) ba مشورت عموي خود عباس توافق كــردنــد ke هــر يك از آنان فرزندي از ابوطالب ra be نزد خود ببرند تا گشايشي در كار ابوطالب باشد ... عباس ؛ جعفر ra و پيامبر ( ص ) ؛ علي ( ع ) ra be خانه خود بردند ... be ايــن طريق حضرت علي ( ع ) be طور كامل در كنار پيامبر قرار گرفت ... علي ( ع ) آنچنان ba پيامبر ( ص ) همراه بود ؛ حــتـي هرگاه پيامبر از شهر خارج مي شــد و be كوه و بيابان مي رفت او ra نــيــز همراه خود مي برد ... بعثت پيامبر ( ص ) و حضرت علي ( ع ) شكي نـيـسـت ke سبقت در كارهاي خير نوعي امتياز و فضيلت اســت ... و خداوند در آيات بسياري بندگانش ra be انــجـام آنها ؛ و سبقت گرفتن بر يكديگر دعوت فرموده اســت ... از فضايل حضرت علي ( ع ) اســت ke او نخستين فرد ايمان آورنده be پيامبر ( ص ) باشند ... ابن ابي الحديد در ايــن باره مي گويد : بدان ke در ميان اكابر و بزرگان و متكلمين گروه معتزله اختلافي نـيـسـت ke علي بن ابيطالب نخستين فردي اســت ke be اسلام ايمان آورده و پيامبر خدا ra تاييد كرده اســت .

حضرت علي ( ع ) نخستين ياور پيامبر ( ص ):

پس از وحي خدا و برگزيده شدن حضرت محمد ( ص ) be پيامبري و سه سال دعوت مخفيانه ؛ سرانجام پيك وحي فرا رسيد و فرمان دعوت همگاني داده شــد ... در ايــن ميان تنها حضرت علي ( ع ) مجري طرحهاي پيامبر ( ص ) در دعوت الهيش و تنها همراه و دلسوز آن حضرت در ضيافتي بود ke وي بــراي آشناكردن خويشاوندانش ba اسلام و دعوتشان be دين خدا ترتيب داد ... در همين ضيافت پيامبر ( ص ) از حاضران سؤال كــرد : چــه كسي از شما مرا در ايــن راه كمك مي كــنــد تا برادر و وصي و نماينده من در ميان شما باشد ؟ فــقــط علي ( ع ) پاسخ داد : اي پيامبر خدا ! من تو ra در ايــن راه ياري مي كنم پيامبر ( ص ) بعد از سه بار تكرار سؤوال و شنيدن همان جواب فرمود : اي خويشاوندان و بستگان من ؛ بدانيد ke علي ( ع ) برادر و وصي و خليفه پــس از من در ميان شماست ... از افتخارات ديگر حضرت علي ( ع ) ايــن اســت ke ba شجاعت كامل بــراي خنثي كردن توطئه مشركان مبني بر قتل رسول خدا ( ص ) در بستر ايشان خوابيد و زمينه هجرت پيامبر ( ص ) ra آماده ساخت .

حضرت علي ( ع ) بعد از هجرت:

بعد از هجرت حضرت علي ( ع ) و پيامبر ( ص ) be مدينه دو نمونه از فضايل علي ( ع ) ra بيان مي نمائيم :

1 – جانبازي و فداكاري در ميدان جهاد : حضور وي در 26 غزوه از 27غزوه پيامبر ( ص ) و شركت در سريه هاي مختلف از افتخارات و فضايل آن حضرت اســت .

2 – ضبط و كتابت وحي ( قرآن ) كتابت وحي و تنظيم بسياري از اسناد تاريخي و سياسي و نوشتن نامه هاي تبليغي و دعوتي از كارهاي حساس و پرارج امام ( ع ) بود ... ايشان آيات قرآن چــه مكي و چــه مدني ؛ ra ضبط مي كــرد ... be همين علت اســت ke وي ra از كاتبان وحي و حافظان قرآن be شمار مي آورند ... در ايــن دوران بود ke پيامبر ( ص ) فرمان اخوت و برادري مسلمانان ra صادر فرمود و ba حضرت علي ( ع ) پيمان برادري و اخوت بست و be حضرت علي ( ع ) فرمود : تو برادر من در ايــن جهان و سراي ديگر هستي ... be خدايي ke مرا be حق برانگيخته اســت … تو ra be برادري خود انتخاب مي كنم ؛ اخوتي ke دامنه آن هــر دو جهان ra فرا گيرد ... حضرت علي ( ع ) داماد رسول اكرم ( ص ) عمر و ابوبكر ba مشورت ba سعد معاذ رئيس قبيله اوس دريافتند جز علي ( ع ) كسي شايستگي زهرا ( س ) ra ندارد ... لذا هنگامي ke علي ( ع ) در ميان نخلهاي باغ يكي از انصار مشغول آبياري بود موضوع ra ba ايشان در ميان نهادند و ايشان فرمود : دختر پيامبر ( ص ) مورد ميل و علاقه من اســت ... و be ســوي خانه رسول be راه افتاد ... وقتي be حضور رسول اكرم ( ص ) رسيد ؛ عظمت محضر پيامبر ( ص ) مانع از آن شــد ke سخني بگويد ؛ تا اينكه رسول اكرم ( ص ) علت رجوع ايشان ra جويا شــد و حضرت علي ( ع ) ba تكيه be فضايل و تقوا و سوابق درخشان خود در اسلام فرمود : آيا صلاح مي دانيد ke فاطمه ra در عقد من درآوريد ؟ پــس از موافقت حضرت زهرا ( س ) آن حضرت be دامادي رسول اكرم ( ص ) نائل آمدند .

غدير خم:

پيامبر ( ص ) بعد از اتمام مراسم حج در آخرين سال عمر پربركتش در راه برگشت در محلي be نام غديرخم در نزديكي جحفه دستور توقف داد ؛ زيــرا پيك وحي فرمان داده بود ke پيامبر ( ص ) بــايــد رسالتش ra be اتمام ( 9 )برساند ... پــس از نماز ظهر پيامبر ( ص ) بر بالاي منبري از جهاز شتران رفت و فرمود : اي مردم ! نزديك اســت ke من دعوت حق ra لبيك گويم و از ميان شما بروم درباره من چــه فكر مي كنيد ؟ مردم گـفـتـنـد : گواهي مي دهيم ke تو آيين خدا ra تبليغ مي كردي پيامبر فرمود : آيا شما گواهي نمي دهيد ke جز خداي يگانه ؛ خدايي نـيـسـت و محمد بنده خدا و پيامبر اوست ؟ مردم گـفـتـنـد : آري ؛ گواهي مي دهيم ... ســپــس پيامبر ( ص ) دست حضرت علي ( ع ) ra بالا گرفت و فرمود : اي مردم ! در نزد مؤمنان سزاوارتر از خودشان كيست ؟ مردم گـفـتـنـد : خداوند و پيامبر او بهتر مي دانند ... ســپــس پيامبر فرموند : اي مردم ! هــر كس من مولا و رهبر او هستم ؛ علي هم مولا و رهبر اوست ... و ايــن جمله ra سه بار تكرار فرمودند ... بعد مردم ايــن انتخاب ra be حضرت علي ( ع ) تبريك گـفـتـنـد و ba وي بيعت نمودند .

حضرت علي ( ع ) بعد از رحلت رسول اكرم ( ص ):

پس از رحلت رسول اكرم ( ص ) be علت شرايط خاصي ke بوجود آمده بود ؛ حضرت علي ( ع ) از صحنه اجتماع كناره گرفت و سكوت اختيار كرد. نه در جهادي شركت مي كــرد و نه در اجتماع be طور رسمي سخن مي گــفــت ... شمشير در نيام كــرد و be وظايف فردي و سازندگي افراد مي پرداخت ... فعاليتهاي امام در ايــن دوران be طور خلاصه اينگونه اســت :

1 – عبادت خدا آنهم در شان حضرت علي ( ع )

2 – تفسير قرآن و حل مسائل ديني و فتواي حكم حوادثي ke در طول 23سال زندگي پيامبر ( ص ) مشابه نداشت .

3 – پاسخ be پرسشهاي دانشمندان ملل و شهرهاي ديگر .

4 – بيان حكم بسياري از رويدادهاي نوظهور ke در اسلام سابقه نداشت .

5 – حل مسائل هنگامي ke دستگاه خلافت در مسائل سياسي و پاره اي از مشكلات ba بن بست روبرو مي شــد .

6 – تربيت و پرورش گروهي ke از ضمير پاك و روح آماده ؛ بــراي سير و سلوك برخوردار هستند .

7 – كار و كوشش بــراي تامين زندگي بسياري از بينوايان و درماندگان تا آنجا ke ba دست خويش باغ احداث مي كــرد و قنات استخراج مي نمود و ســپــس آنها ra در راه خدا وقف مي نمود .

خلافت حضرت علي ( ع ):

در زمان خلافت حضرت علي ( ع ) جنگهاي فراواني رخ داد از جمله صفين ؛ جمل و نهروان ke هــر يك پيامدهاي خاصي be دنبال داشت .

شهادت امام علي ( ع ):

بعد از جنگ نهروان و سركوب خوارج برخي از خوارج از جمله عبدالرحمان بن ملجم مرادي ؛ و برك بن عبدالله تميمي و عمروبن بكر تميمي در يكي از شبها گرد هم آمدند و اوضاع آن روز و خونريزي ها و جنگهاي داخلي ra بررسي كــردنــد و از نهروان و كشتگان خود ياد كــردنــد و سرانجام be ايــن نتيجه رسيدند ke باعث ايــن خونريزي و برادركشي حضرت علي ( ع ) و معاويه و عمروعاص اســت ... و اگــر ايــن سه نفر از ميان برداشته شــونــد ؛ مسلمانان تكليف خود ra خواهنددانست ... ســپــس ba هم پيمان بستند ke هــر يك از آنان متعهد كشتن يكي از سه نفر گردد ... ابن ملجم متعهد قتل امام علي ( ع ) شــد و در شب نوزدهم ماه رمضان همراه چند نفر در مسجد كوفه نشستند ... آن شب حضرت علي ( ع ) در خانه دخترش مهمان بودند و از واقعه صبح ba خبر بودند ؛ وقتي موضوع ra ba دخترش در ميان نهاد ؛ ام كلثوم گــفــت : فردا جعده ra be مسجد بفرستيد ... حضرت علي ( ع ) فرمود : از قضاي الهي نمي توان گريخت ... آنگاه كمربند خود ra محكم بست و در حالي ke ايــن دو بيت ra زمزمه مي كــرد عازم مسجد شــد ... كمر خود ra بــراي مرگ محكم ببند ؛ زيــرا مرگ تو ra ملاقات خواهدكرد ... و از مرگ ؛ آنگاه ke be سراي تو درآيد ... جزع و فرياد مكن ابن ملجم ؛ در حالي ke حضرت علي ( ع ) در سجده بودند ؛ ضربتي بر فرق مبارك خون از سر حضرتش در محراب جاري شــد و محاسن آن حضرت وارد ساخت ... شريفش ra رنگين كــرد ... در ايــن حال آن حضرت فرمود : فزت و رب الكعبه be خداي كعبه سوگند ke رستگار شدم ســپــس آيه 55سوره طه ra تلاوت فرمود : شما ra از خاك آفريديم و در آن بازتان مي گردانيم و بار ديگر از آن بيرونتان مي آوريم ... حضرت علي ( ع ) در واپسين لحظات زندگي نــيــز be فكر صلاح و سعادت مردم بود و be فرزندان و بستگان و تمام مسلمانان چنين وصيت فرمود : شما ra be پرهيزكاري سفارش مي كنم و be اينكه كارهاي خود ra منظم كنيد و اينكه همواره در فكر اصلاح بين مسلمانان باشيد ... يتيمان ra فراموش نكنيد ؛ حقوق همسايگان ra مراعات كنيد ... قرآن ra برنامه ي عملي خود قرار دهيد ... نماز ra بسيار گرامي بداريد ke ستون دين شماست ... حضرت علي ( ع ) در 21ماه رمضان be شهادت رسيد و در نجف اشرف be خاك سپرده شــد ؛ و مزارش ميعادگاه عاشقان حق و حقيقت شــد .

 

احاديث امام علي

 

احاديث امام علي

 

1 ـ قالَ الاْمامُ علىّ بن أبي طالِب أميرُ الْمُؤْمِنينَ (عَلَيْهِ السلام) :  إغْتَنِمُوا الدُّعاءَ عِنْدَ خَمْسَهِ مَواطِنَ: عِنْدَ قِرائَهِ الْقُرْآنِ؛ وَ عِنْدَ الاْذانِ؛ وَ عِنْدَ نُزُولِ الْغَيْثِ؛ وَ عِنْدَ الْتِقاءِ الصَفَّيْنِ لِلشَّهادَهِ؛ وَ عِنْدَ دَعْوَهِ الْمَظْلُومِ؛ فَاِنَّهُ لَيْسَ لَها حِجابٌ دوُنَ الْعَرْشِ.(1)

حضرت امير المومنين امام علي (عليه السلام) فرمود: پنج موقع ra براى دعا و حاجت خواستن غنيمت شماريد:

موقع تلاوت قرآن؛ موقع اذان؛ موقع بارش باران؛ موقع جنگ و جهاد ـ فى سبيل اللّه ـ موقع ناراحتى و آه كشيدن مظلوم. در چنين موقعيت ها مانعى براى استجابت دعا نيست.

2ـ قالَ(عليه السلام): اَلْعِلْمُ وِراثَهٌ كَريمَهٌ؛ وَ الاْدَبُ حُلَلٌ حِسانٌ؛ وَ الْفِكْرَهُ مِرآهٌ صافِيَهٌ؛ وَ الاْعْتِذارُ مُنْذِرٌ ناصِحٌ؛ وَ كَفى بِكَ أَدَباً تَرْكُكَ ما كَرِهْتَهُ مِنْ غَيْرِكَ.(2)

فرمود: علم; ارثيه اى ba ارزش؛ و ادب; زيورى نيكو؛ و انديشه; آئينه اى صاف؛ و پوزش خواستن; هشدار دهنده اى دلسوز خواهد بود. و براى ba أدب بودنت همين بس ke آنچه براى خود دوست ندارى؛ در حقّ ديگران روا نداشته باشى.

3ـ قالَ(عليه السلام): اَلـْحَقُّ جَديدٌ وَ إنْ طالَتِ الاْيّامُ؛ وَ الْباطِلُ مَخْذُولٌ وَ إنْ نَصَرَهُ أقْوامٌ.( 3)

فرمود: حقّ و حقيقت در تمام حالات جديد و تازه اســت گر چــه مدّتى بر آن گذشته باشد. و باطل هميشه پست و بى أساس اســت گر چــه افراد بسيارى از آن حمايت كنند.

4ـ قالَ(عليه السلام): اَلدُّنْيا تُطْلَبُ لِثَلاثَهِ أشْياء: اَلْغِنى؛ وَ الْعِزِّ؛ وَ الرّاحَهِ؛ فَمَنْ زَهِدَ فيها عَزَّ؛ وَ مَنْ قَنَعَ إسْتَغْنى؛ وَ مَنْ قَلَّ سَعْيُهُ إسْتَراحَ.(4)

فرمود: دنيا و اموال آن؛ براى سه هدف دنبال مى شود: بى نيازى؛ عزّت و شوكت؛ آسايش و آسوده بودن. هــر ke زاهد باشد; عزيز و ba شخصيّت است؛ هــر ke قانع باشد; بى نياز و غنى گردد؛ هــر ke كمتر خود ra در تلاش و زحمت قرار دهد; هميشه آسوده و در آسايش است.

5ـ قالَ(عليه السلام): لَوْ لاَ الدّينُ وَ التُّقى؛ لَكُنْتُ أدْهَى الْعَرَبِ.(5)

فرمود: چـنـانـچه دين دارى و تقواى الهى نمى بود؛ هــر آينه سياستمدارترين افراد بودم ـ ولى دين و تقوا مانع سياست بازى مى شــود ـ .

6ـ قالَ(عليه السلام): اَلْمُلُوكُ حُكّامٌ عَلَى النّاسِ؛ وَ الْعِلْمُ حاكِمٌ عَلَيْهِمْ؛ وَ حَسْبُكَ مِنَ الْعِلْمِ أنْ تَخْشَى اللّهَ؛ وَ حَسْبُكَ مِنَ الْجَهْلِ أنْ تَعْجِبَ بِعِلْمِكَ.(6)

فرمود: ملوك بر مردم حاكم هستند و علم بر تمامى ايشان حاكم خواهد بود؛ تو ra در علم كافى اســت ke از خداوند ترسناك باشى; و be دانش و علم خود باليدن؛ بهترين نشانه نادانى است.

7ـ قالَ(عليه السلام): ما مِنْ يَوْم يَمُرُّ عَلَى ابْنِ آدَم إلاّ قالَ لَهُ ذلِكَ الْيَوْمُ: يَابْنَ آدَم أنَا يَوُمٌ جَديدٌ وَ أناَ عَلَيْكَ شَهيدٌ.

فَقُلْ فيَّ خَيْراً؛ وَ اعْمَلْ فيَّ خَيْرَاً؛ أشْهَدُ لَكَ بِهِ فِى الْقِيامَهِ؛ فَإنَّكَ لَنْ تَرانى بَعْدَهُ أبَداً.(7)

فرمود: هــر روزى ke بر انسان وارد شود؛ گويد: من روز جديدى هستم؛ من بر اعمال و گفتار تو شاهد مى باشم. سعى كن سخن خوب و مفيد بگوئى؛ كار خوب و نيك انــجـام دهى. من در روز قيامت شاهد اعمال و گفتار تو خواهم بود. و بدان امروز ke پايان يابد ديگر مرا نخواهى ديد و قابل جبران نيست.

8ـ قالَ(عليه السلام): فِى الْمَرَضِ يُصيبُ الصَبيَّ؛ كَفّارَهٌ لِوالِدَيْهِ.(8)

فرمود: مريضى كودك؛ كفّاره گناهان پدر و مادرش مى باشد.

9ـ قالَ(عليه السلام): الزَّبيبُ يَشُدُّ الْقَلْبِ؛ وَ يُذْهِبُ بِالْمَرَضِ؛ وَ يُطْفِىءُ الْحَرارَهَ؛ وَ يُطيِّبُ النَّفْسَ.(9)

فرمود: خوردن مويز ـ كشمش سياه ـ قلب ra تقويت؛ مرض ها ra برطرف؛ و حرارت بدن ra خاموش؛ و روان ra پاك مى گرداند.

10ـ قالَ(عليه السلام): أطْعِمُوا صِبْيانَكُمُ الرُّمانَ؛ فَإنَّهُ اَسْرَعُ لاِلْسِنَتِهِمْ.(10)

فرمود: be كودكان خود أنار بخورانيد تا زبانشان بهتر و زودتر باز شود.

11ـ قالَ(عليه السلام): أطْرِقُوا أهاليكُمْ فى كُلِّ لَيْلَهِ جُمْعَه بِشَيْء مِنَ الْفاكِهَهِ؛ كَيْ يَفْرَحُوا بِالْجُمْعَهِ.(11)

فرمود: در هــر شب جمعه همراه ba مقدارى ميوه ـ ya شيرينى؛… ـ بر اهل منزل و خانواده خود وارد شويد تا موجب شادمانى آن ها در جمعه گردد.

12ـ قالَ(عليه السلام): كُلُوا ما يَسْقُطُ مِنَ الْخوانِ فَإنَّهُ شِفاءٌ مِنْ كُلِّ داء بِإذْنِ اللّهِ عَزَّوَجَلَّ؛ لِمَنْ اَرادَ أنْ يَسْتَشْفِيَ بِهِ.(12)

فرمود: آنچه اطراف ظرف غذا و سفره مى ريزد جمع كنيد و بخوريد؛ ke همانا هركس آن ها ra be قصد شفا ميل نمايد؛ be اذن حق تعالى شفاى تمام دردهاى او خواهد شد.

13ـ قالَ(عليه السلام):لا ينبغى للعبد ان يثق بخصلتين: العافيه و الغنى؛ بَيْنا تَراهُ مُعافاً اِذْ سَقُمَ؛ وَ بَيْنا تَراهُ غنيّاً إذِ افْتَقَرَ.(13)

فرمود: سزاوار نـيـسـت ke بنده خدا؛ در دوران زندگى be دو خصوصيّت اعتماد كــنــد و be آن دلبسته باشد: يكى عافيت و تندرستى و ديگرى ثروت و بى نيازى است. زيــرا چــه بسا در حال صحّت و سلامتى مى باشد ولى ناگهان انواع مريضى ها بر او عارض مى گردد و ya آن ke در موقعيّت و امكانات خوبى است؛ ناگهان فقير و بيچاره مى شود؛ ـ پــس بدانيم ke دنيا و تمام امكانات آن بى ارزش و بىوفا خواهد بود و تنها عمل صالح مفيد و سودبخش مى باشد ـ .

14ـ قالَ(عليه السلام): لِلْمُرائى ثَلاثُ عَلامات: يَكْسِلُ إذا كانَ وَحْدَهُ؛ وَ يَنْشطُ إذاكانَ فِى النّاسِ؛ وَ يَزيدُ فِى الْعَمَلِ إذا أُثْنِىَ عَلَيْهِ؛ وَ يَنْقُصُ إذا ذُمَّ.(14)

فرمود: براى رياكار سه نشانه است: در تنهائى كسل و بى حال؛ در بين مردم سرحال و بانشاط مى باشد. هنگامى ke او ra تمجيد و تعريف كـنـنـد خوب و زياد كار مى كــنــد و اگــر انتقاد شــود سُستى و كم كارى مى كند.

15ـ قالَ(عليه السلام): اَوْحَى اللّهُ تَبارَكَ وَ تَعالى إلى نَبيٍّ مِنَ الاْنْبياءِ: قُلْ لِقَوْمِكَ لا يَلْبِسُوا لِباسَ أعْدائى؛ وَ لا يَطْعَمُوا مَطاعِمَ أعْدائى؛ وَ لا يَتَشَكَّلُوا بِمَشاكِلِ أعْدائى؛ فَيَكُونُوا أعْدائى.(15)

فرمود: خداوند تبارك و تعالى بر يكى از پيامبرانش وحى فرستاد : be امّت خود بگو: لباس دشمنان مرا نپوشند و غذاى دشمنان مرا ميل نكنند و هم شكل دشمنان من نگردند؛ وگرنه ايشان هم دشمن من خواهند بود.

16ـ قالَ(عليه السلام): اَلْعُقُولُ أئِمَّهُ الأفْكارِ؛ وَ الاْفْكارُ أئِمَّهُ الْقُلُوبِ؛ وَ الْقُلُوبُ أئِمَّهُ الْحَواسِّ؛ وَ الْحَواسُّ أئِمَّهُ الاْعْضاءِ.(16)
فرمود: عقل هــر انسانى پيشواى فكر و انديشه اوست; و فكر پيشواى قلب و درون او خواهد بود; و قلب پيشواى حوّاس پنج گانه مى باشد؛ و حوّاس پيشواى تمامى اعضاء و جوارح است.

17ـ قالَ(عليه السلام): تَفَضَّلْ عَلى مَنْ شِئْتَ فَأنْتَ أميرُهُ؛ وَ اسْتَغِْنِ عَمَّنْ شِئْتَ فَأنْتَ نَظيرُهُ؛ وَ افْتَقِرْ إلى مَنْ شِئْتَ فَأنْتَ أسيرُهُ.(17)

فرمود: بر هــر ke خواهى نيكى و احسان نما؛ تا رئيس و سرور او گردى; و از هــر ke خواهى بى نيازى جوى تا همانند او باشى. و خود ra نيازمند هــر ke خواهى بدان ـ و از او تقاضاى كمك نما ـ تا اسير او گردى.

18ـ قالَ(عليه السلام): أعَزُّ الْعِزِّ الْعِلْمُ؛ لاِنَّ بِهِ مَعْرِفَهُ الْمَعادِ وَ الْمَعاشِ؛ وَ أذَلُّ الذُّلِّ الْجَهْلُ؛ لاِنَّ صاحِبَهُ أصَمُّ؛ أبْكَمٌ؛ أعْمى؛ حَيْرانٌ.(18)

فرمود: عزيزترين عزّت ها علم و كمال است؛ براى ايــن ke شناخت معاد و تأمين معاشِ انسان؛ be وسيله آن انــجـام مى پذيرد. و پست ترين ذلّت ها جهل و نادانى است؛ زيــرا ke صاحبش هميشه در كرى و لالى و كورى مى باشد و در تمام امور سرگردان خواهد بود.

19ـ قالَ(عليه السلام): جُلُوسُ ساعَه عِنْدَ الْعُلَماءِ أحَبُّ إلَى اللّهِ مِنْ عِبادَهِ ألْفِ سَنَه؛ وَ النَّظَرُ إلَى الْعالِمِ أحَبُّ إلَى اللّهِ مِنْ إعْتِكافِ سَنَه فى بَيْتِ اللّهِ؛ وَ زيارَهُ الْعُلَماءِ أحَبُّ إلَى اللّهِ تَعالى مِنْ سَبْعينَ طَوافاً حَوْلَ الْبَيْتِ؛ وَ أفْضَلُ مِنْ سَبْعينَ حَجَّه وَ عُمْرَه مَبْرُورَه مَقْبُولَه؛ وَ رَفَعَ اللّهُ تَعالى لَهُ سَبْعينَ دَرَجَهً؛ وَ أنْزَلَ اللّهُ عَلَيْهِ الرَّحْمَهَ؛ وَ شَهِدَتْ لَهُ الْمَلائِكَهُ: أنَّ الْجَنَّهَ وَ جَبَتْ لَهُ.(19)

فرمود: يك ساعت در محضر علماء نشستن ـ ke انسان ra be مبدأ و معاد آشنا سازند ـ از هزار سال عبادت نزد خداوند محبوب تر خواهد بود. توجّه و نگاه be عالِم از إعتكاف و يك سال عبادت ـ مستحبّى ـ در خانه خدا بهتر است. زيارت و ديدار علماء؛ نزد خداوند از هفتاد مرتبه طواف اطراف كعبه محبوب تر خواهد بود؛ و نــيــز افضل از هفتاد حجّ و عمره قبول شده مى باشد. همچنين خداوند او ra هفتاد مرحله ترفيعِ درجه مى دهد و رحمت و بركت خود ra بر او نازل مى گرداند؛ و ملائكه شهادت مى دهند be ايــن ke او اهل بهشت است.

20ـ قالَ(عليه السلام): يَا ابْنَ آدَم؛ لا تَحْمِلْ هَمَّ يَوْمِكَ الَّذى لَمْ يَأتِكَ عَلى يَوْمِكَ الَّذى أنْتَ فيهِ؛ فَإنْ يَكُنْ بَقِيَ مِنْ أجَلِكَ؛ فَإنَّ اللّهَ فيهِ يَرْزُقُكَ.(20)

فرمود: اى فرزند آدم؛ غُصّه رزق و آذوقه آن روزى ke در پيش دارى و هنوز نيامده اســت نخور؛ زيــرا چـنـانـچه زنده بمانى و عمرت باقى باشد خداوند متعال روزىِ آن روز ra هم مى رساند.

21ـ قالَ(عليه السلام): قَدْرُ الرَّجُلِ عَلى قَدْرِ هِمَّتِهِ؛ وَ شُجاعَتُهُ عَلى قَدْرِ نَفَقَتِهِ؛ وَ صِداقَتُهُ عَلى قَدْرِ مُرُوَّتِهِ؛ وَ عِفَّتُهُ عَلى قَدْرِ غِيْرَتِهِ.(21)

فرمود: ارزش هــر انسانى be قدر همّت اوست؛ و شجاعت و توان هــر شخصى be مقدار گذشت و احسان اوست؛ و درستكارى و صداقت او be قدر جوانمردى اوست؛ و پاكدامنى و عفّت هــر فرد be اندازه غيرت او خواهد بود.

22ـ قالَ(عليه السلام): مَنْ شَرِبَ مِنْ سُؤْرِ أخيهِ تَبَرُّكاً بِهِ؛ خَلَقَ اللّهُ بَيْنَهُما مَلِكاً يَسْتَغْفِرُ لَهُما حَتّى تَقُومَ السّاعَهُ.(22)

فرمود: كسى ke دهن خورده برادر مؤمنش ra be عــنــوان تبرّك ميل نمايد؛ خداوند متعال ملكى ra مأمور مى گرداند تا براى آن دو نفر تا روز قيامت طلب آمرزش و مغفرت نمايد.

23ـ قالَ(عليه السلام): لا خَيْرَ فِى الدُّنْيا إلاّ لِرَجُلَيْنِ: رَجَلٌ يَزْدادُ فى كُلِّ يَوْم إحْساناً؛ وَ رَجُلٌ يَتَدارَكُ ذَنْبَهُ بِالتَّوْبَهِ؛ وَ أنّى لَهُ بِالتَّوْبَهِ؛ وَالله لَوْسَجَدَ حَتّى يَنْقَطِعَ عُنُقُهُ ما قَبِلَ اللهُ مِنْهُ إلاّ بِوِلايَتِنا أهْلِ الْبَيْتِ.(23)

فرمود: خير و خوبى در دنيا وجود ندارد مگر براى دو دسته: دسته اوّل آنان ke سعى نـمـايـنـد در هــر روز؛ نسبت be گذشته كار بهترى انــجـام دهند. دسته دوّم آنان ke نسبت be خطاها و گناهان گذشته خود پشيمان و سرافكنده گردند و توبه نمايند؛ و توبه كسى پذيرفته نـيـسـت مگر آن ke ba اعتقاد بر ولايت ما اهل بيت عصمت و طهارت باشد.

24ـ قالَ(عليه السلام): عَجِبْتُ لاِبْنِ آدَم؛ أوَّلُهُ نُطْفَهٌ؛ وَ آخِرُهُ جيفَهٌ؛ وَ هُوَ قائِمٌ بَيْنَهُما وِعاءٌ لِلْغائِطِ؛ ثُمَّ يَتَكَبَّرُ.(24)

فرمود: تعجبّ مى كنم از كسى ke اوّلش قطره اى آب ترش شده و عاقبتش لاشه اى متعفّن ـ بد بو ـ خواهد بود و خود ra ظرف فضولات قرار داده است؛ ba ايــن حال تكبّر و بزرگ منشى هم مى نمايد.

25ـ قالَ(عليه السلام): إيّاكُمْ وَ الدَّيْن؛ فَإنَّهُ هَمٌّ بِاللَّيْلِ وَ ذُلٌّ بِالنَّهارِ.(25)

فرمود: از گرفتن نسيه و قرض؛ خود ra برهانيد؛ چــون ke سبب غم و اندوه شبانه و ذلّت و خوارى در روز خواهد گشت.

26ـ قالَ(عليه السلام): إنَّ الْعالِمَ الْكاتِمَ عِلْمَهُ يُبْعَثُ أنْتَنَ أهْلِ الْقِيامَهِ؛ تَلْعَنُهُ كُلُّ دابَّه مِنْ دَوابِّ الاْرْضِ الصِّغارِ.(26)

فرمود: آن عالم و دانشمندى ke علم خود ra ـ در بيان حقايق ـ براى ديگران كتمان كند؛ روز قيامت ba بدترين بوها محشور مى شــود و مورد نفرت و نفرين تمام موجودات قرار مى گيرد.

27ـ قالَ(عليه السلام): ya كُمَيْلُ؛ قُلِ الْحَقَّ عَلى كُلِّ حال؛ وَوادِدِ الْمُتَّقينَ؛ وَاهْجُرِ الفاسِقينَ؛ وَجانِبِ المُنافِقينَ؛ وَلاتُصاحِبِ الخائِنينَ.(27)

فرمود: در هــر حالتى حقّ ra بگو و مدافع آن باش؛ دوستى و معاشرت ba پرهيزگاران ra ادامه ده؛ و از فاسقين و معصيت كاران كناره گيرى كن؛ و از منافقان دورى و فرار كن؛ و ba خيانتكاران همراهى و هم نشينى منما.

28ـ قالَ(عليه السلام): فى وَصيَّتِهِ لِلْحَسَنِ (عليه السلام): سَلْ عَنِ الرَّفيقِ قَبْلَ الطَّريقِ؛ وَعَنِ الْجارِ قَبْلَ الدّارِ.(28)

ضمن سفارشى be فرزندش امام حسن (عليه السلام) فرمود: پيش از آن ke بخواهى مسافرت بروى؛ رفيق مناسب راه ra جويا باش؛ و پيش از آن ke منزلى ra تهيّه كنى همسايگان ra بررسى كن ke چگونه هستند.

29ـ قالَ(عليه السلام): اِعْجابُ الْمَرْءِ بِنَفْسِهِ دَليلٌ عَلى ضَعْفِ عَقْلِهِ.(29)

فرمود: فخر كردن انسان be خودش؛ نشانه كم عقلى او مى باشد.

30ـ قالَ(عليه السلام): أيُّهَا النّاسُ؛ إِيّاكُمْ وُحُبَّ الدُّنْيا؛ فَإِنَّها رَأْسُ كُلِّ خَطيئَه؛ وَبابُ كُلِّ بَليَّه؛ وَداعى كُلِّ رَزِيَّه.(30)

فرمود: اى گروه مردم؛ نسبت be محبّت و علاقه be دنيا مواظب باشيد؛ چــون ke علاقه و محبّت be دنيا اساس هــر خطا و انحرافى است؛ و دروازه هــر بلا و گرفتارى است؛ و نزديك كننده هــر فتنه و آشوب; و نــيــز آورنده هــر مصيبت و مشكلى است.

31ـ قالَ(عليه السلام): السُّكْرُ أرْبَعُ السُّكْراتِ: سُكْرُ الشَّرابِ؛ وَسُكْرُ الْمالِ؛ وَسُكْرُ النَّوْمِ؛ وَسُكْرُ الْمُلْكِ.(31)

فرمود: مستى در چهار چيز است: مستى از شراب (و خمر)؛ مستى مال و ثروت؛ مستى خواب؛ مستى رياست و مقام.

32ـ قالَ(عليه السلام): أللِّسانُ سَبُعٌ إِنْ خُلِّيَ عَنْهُ عَقَرَ.(32)

فرمود: زبان؛ همچون درّنده اى اســت ke اگــر آزاد باشد زخم و جراحت (سختى be جسم و ايمان) خواهد زد.

33ـ قالَ(عليه السلام): يَوْمُ الْمَظْلُومِ عَلَى الظّالِمِ أشَدُّ مِنْ يَوْمِ الظّالِمِ عَلَى الْمَظْلُومِ.(33)

فرمود: روز داد خواهى مظلوم بر عليه ظالم سخت تر اســت از روزى ke ظالم ستم بر مظلوم مى كند.

34ـ قالَ(عليه السلام): فِى الْقُرْآنِ نَبَأُ ما قَبْلَكُمْ؛ وَخَبَرُ ما بَعْدَكُمْ؛ وَحُكْمُ ما بَيْنِكُمْ.(34)

فرمود: قرآن احوال گذشتگان؛ و أخبار آينده ra در بردارد؛ و شرح وظايف شما ra بيان كرده است.

35ـ قالَ(عليه السلام): نَزَلَ الْقُرْآنُ أثْلاثاً؛ ثُلْثٌ فينا وَفى عَدُوِّنا؛ وَثُلْثٌ سُنَنٌ وَ أمْثالٌ؛ وَثُلْثٌ فَرائِض وَأحْكامٌ.(35)

فرمود: نزول قرآن بر سه قسمت است: يك قسمت آن درباره اهل بيت عصمت و طهارت : و دشمنان و مخالفان ايشان; و قسمت ديگر آن؛ اخلاقيّات و ضرب المثلها; و قسمت سوّم در بيان واجبات و احكام إلهى مى باشد.

36ـ قالَ(عليه السلام): ألْمُؤْمِنُ نَفْسُهُ مِنْهُ فى تَعَب؛ وَالنّاسُ مِنْهُ فى راحَه.(36)

فرمود: مؤمن آن كسى اســت ke خود ra be جهت رفاه مردم در زحمت بيندازد و ديگران از او در أمنيّت و آسايش باشند.

37ـ قالَ(عليه السلام): كَتَبَ اللّهُ الْجِهادَ عَلَى الرِّجالِ وَالنِّساءِ؛ فَجِهادُ الرَّجُلِ بَذْلُ مالِهِ وَنَفْسِهِ حَتّى يُقْتَلَ فى سَبيلِ اللّه؛

وَجِهادُ الْمَرْئَهِ أنْ تَصْبِرَ عَلى ماتَرى مِنْ أذى زَوْجِها وَغِيْرَتِهِ.(37)

فرمود: خداوند جهاد ra بر مردان و زنان لازم دانسته است. پــس جهاد مرد؛ آن اســت ke از مال و جانش بگذرد تا جائى ke در راه خدا كشته و شهيد شود. و جهاد زن آن اســت ke در مقابل زحمات و صدمات شوهر و بر غيرت و جوانمردى او صبر نمايد.

38ـ قالَ(عليه السلام): فى تَقَلُّبِ الاْحْوالِ عُلِمَ جَواهِرُ الرِّجالِ.(38)

فرمود: در تغيير و دگرگونى حالات و حوادث؛ فطرت و حقيقت اشخاص شناخته مى شود.

39ـ قالَ(عليه السلام): إنّ الْيَوْمَ عَمَلٌ وَلا حِسابَ؛ وَغَداً حِسابٌ وَ لا عَمَل.(39)

فرمود: امروزه – در دنيا – زحمت و فعاليّت؛ بدون حساب اســت و فرداى قيامت؛ حساب و بررسى اعمال و دريافت پاداش است.

40ـ قالَ(عليه السلام): إتَّقُوا مَعَاصِيَ اللّهِ فِى الْخَلَواتِ فَإنَّ الشّاهِدَ هُوَ الْحاكِم.(40)

فرمود: دورى و اجتناب كنيد از معصيت هاى إلهى؛ حتّى در پنهانى؛ پــس be درستى ke خداوند شاهد اعمال و نيّات است; و نــيــز او حاكم و قاضى خواهد بود.

پاورقيها:
[1] ـ أمالى صدوق : ص 97؛ بحارالأنوار: ج 90؛ ص 343؛ ح 1.
[2] ـ أمالى طوسى : ج 1؛ ص 114 ح 29؛ بحارالأنوار: ج 1؛ ص 169؛ ح 20.
[3] ـ وسائل الشّيعه: ج 25؛ ص 434؛ ح 32292.
[4] ـ وافى: ج 4؛ ص 402؛ س 3.
[5] ـ أعيان الشّيعه: ج 1؛ ص 350؛ بحارالأنوار: ج 41؛ ص 150؛ ضمن ح 40.
[6] ـ أمالى طوسى: ج 1؛ ص 55؛ بحارالأنوار: ج 2؛ ص 48؛ ح 7.
[7] ـ أمالى صدوق: ص 95؛ بحارالأنوار: ج 68؛ ص 181؛ ح 35.
[8] ـ بحار الأنوار: ج 5؛ ص 317؛ ح 16؛ be نقل از ثواب الأعمال.
[9] ـ أمالى طوسى : ج 1؛ ص 372؛ بحارالأنوار: ج 63؛ ص 152؛ ح 5.
[10] ـ أمالى طوسى: ج 1؛ ص 372؛ بحارالأنوار: ج 63؛ ص 155؛ ح 5.
[11] ـ عدّه الدّاعى: ص 85؛ ص 1؛ بحارالأنوار: ج 101؛ ص 73؛ ح 24.
[12] ـ مستدرك الوسائل : ج 16؛ ص 291؛ ح 19920.
[13] ـ بحارالأنوار: ج 69؛ ص 68؛ س 2؛ ضمن ح 28.
[14] ـ محبّه البيضاء: ج 5؛ ص 144؛ تنبيه الخواطر: ص 195؛ س 16.
[15] ـ مستدرك الوسائل: ج 3؛ ص 210؛ ح 3386.
[16] ـ بحارالأنوار: ج 1؛ ص 96؛ ح 40.
[17] ـ بحارالأنوار: ج 70؛ ص 13.
[18] ـ نزهه الناظر و تنبيه الخاطر حلوانى: ص 70؛ ح 65.
[19] ـ عدّه الدّاعى: ص 75؛ س 8؛ بحارالأنوار: ج 1؛ ص 205؛ ح 33.
[20] ـ نزهه الناظر و تنبيه الخاطر حلوانى: ص 52؛ ح 26.
[21] ـ نزهه الناظر و تنبيه الخاطر حلوانى: ص 46؛ ح 12.
[22] ـ اختصاص شيخ مفيد: ص 189؛ س 5.
[23] – وسائل الشيعه: ج 16 ص 76 ح 5.
[24] ـ وسائل الشّيعه: ج 1؛ ص 334؛ ح 880.
[25] ـ وسائل الشّيعه: ج 18؛ ص 316؛ ح 23750.
[26] ـ وسائل الشّيعه: ج 16؛ ص 270؛ ح 21539.
[27] ـ تحف العقول: ص 120؛ بحارالأنوار: ج 77؛ ص 271؛ ح 1.
[28] ـ بحارالأنوار: ج 76؛ ص 155؛ ح 36؛ و ص 229؛ ح 10.
[29] ـ اصول كافى: ج 1؛ ص 27؛ بحارالأنوار: ج 1؛ ص 161؛ ح 15.
[30] ـ تحف العقول: ص 152؛ بحارالأنوار: ج 78؛ ص 54؛ ح 97.
[31] ـ خصال : ج 2؛ ص 170؛ بحارالأنوار: ج 73؛ ص 142؛ ح 18.
[32] ـ شرح نهج البلاغه ابن عبده: ج 3؛ ص 165.
[33] ـ شرح نهج البلاغه فيض الاسلام: ص 1193.
[34] ـ شرح نهج البلاغه فيض الاسلام: ص 1235.
[35] ـ اصول كافى؛ ج 2؛ ص 627؛ ح 2.
[36] ـ بحارالأنوار: ج 75؛ ص 53؛ ح 10.
[37] ـ وسائل الشّيعه: ج 15؛ ص 23؛ ح 19934.
[38] ـ شرح نهج البلاغه فيض الإسلام: ص 1183.
[39] ـ شرح نهج البلاغه ابن عبده: ج 1؛ ك 41.
[40] ـ شرح نهج البلاغه ابن عبده: ج 3؛ ص 324


:: ادامه مطلب | امام علي |
+ بازدید : | ۳۰ شهريور ۱۳۹۶ | ۱۲:۰۲:۴۵ | talab | نظرات (0)

امام حسن

امام حسن

 

امام حسن فرزند علي بن ابي‌طالب(ع) در شب نيمه ماه مبارك رمضان؛ سال سوم هجرت در شهر مدينه ديده be جهان گشود. در سن 37 سالگي ba وي بــراي خلافت و جانشيني امام علي(ع) بيعت شد. مدت امامت حضرتش شش ماه و سه روز be طول انجاميد. پــس از آن تحت شرايط و عوامل خاص در سال 41 هـ.ق ba معاويه صلح كــرد و be مدينه مراجعت نمود و مدت ده سال در مدينه زندگي كرد؛ سرانجام ba دسيسه و نيزنگ معاويه be دست همسرش (جعده دختر اشعث كندي) be شهادت رسيد و در قبرستان بقيع در كنار قبر مادربزرگش فاطمه بنت اسد be خاك سپرده شد.
به اعتراف دوست و دشمن؛ در فضايل و كمالات اخلاقي انساني كامل بود: قرابت و نزديكي آن‌حضرت be رسول الله(ص)؛ علاقه و محبت پيامبر نسبت be وي؛ دارا بودن بيشترين شباهت be رسول الله؛ يكي از مصاديق آيه تطهير؛ حضور ba پيامبر در جريان مباهله؛ تواضع و سخاوت فراوان؛ عبادت زياد؛ be اتفاق برادرش (امام حسين) سرور جوانان بهشت بودن؛ برخي از بارزترين خصائص و ويژگي‌هاي اخلاقي و كمالات آن‌حضرت است.
پاسخ تفصيلي
امام حسن؛ فرزند علي بن ابي‌طالب(ع)؛ سرور جوانان بهشت است.[1]
بنا be روايت مشهور بين شيعه[2] و اهل سنت؛[3] امام حسن(ع) در شب نيمه ماه مبارك رمضان؛ سال سوم هجرت در شهر مدينه ديده be جهان گشود. البته نقل‌هاي ضعيفي هم وجود دارد ke يكي از آنها زمان ولادت آن‌حضرت ra ماه شعبان ذكر مي‌كند.[4] شايد ايــن تاريخ ba تاريخ ولادت امام حسين اشتباه شده باشد.
كنيه‌اش ابو محمد است.[5] برخي گفته‌اند: ايــن كنيه ra پيامبر اكرم(ص) be امام حسن(ع) داد.[6] در هفتمين روز ولادتش حضرت فاطمه(س) قنداقه امام حسن ra – در پارچه‌اي از حرير بهشتي ke جبرئيل بــراي پيامبر آورده بود – خدمت پدر آورد و پيامبر(ص) نام حسن ra بر وي نهاد.[7]
لقب‌هاي آن‌حضرت عبارتند از: سيّد؛ زكي؛ مجتبي و تقي.[8]
هنگام ارتحال ملكوتي پيامبر(ص)؛ امام حسن(ع) هفت سال و چند ماه؛ ya هشت سال داشت. زماني ke امامت بعد از علي(ع) be ايشان رسيد؛ 37 ساله بود.[9]
شيخ مفيد در كتاب ارشاد مي‌گويد: «زمان بيعت (امامت) امام مجتبي روز جمعه 21 رمضان سال چهل هجري بود».[10]
مدت امامت آن‌حضرت شش ماه و سه روز be طول انجاميد و در سال 41 هـ.ق بين او و معاويه صلح‌نامه امضا شد.[11] پــس از اجراي صلح؛ امام حسن(ع) be مدينه مراجعت نمود و مدت ده سال آخر عمر شريفش ra در آن‌جا ساكن بود.[12]
درباره تاريخ شهادت امام حسن مجتبي(ع) در منابع اسلامي اختلاف نظر ديده مي‌شود؛ پنجم ربيع الاول؛[13] و 28 صفر سال پنجاه هجري[14] ke مشهور همان قول دوم است.
امام حسن(ع) be دست همسرش جعده (دختر اشعث كندي) از طريق سم be شهادت رسيد.[15] ايــن حادثه ba دسيسه و نيرنگ معاويه و وعده ازدواج ba پسرش يزيد بن معاويه صورت پذيرفت. سرانجام امام(ع) ba نوشيدن زهر be دست همسرش be ديدار حق شتافت و امام حسين(ع) پــس از مراسم غسل و كفن؛ برادرش ra در كنار مقبره مادر بزرگشان فاطمه بنت اسد در قبرستان بقيع be خاك سپرد.[16]
فضائل و مناقب امام حسن(ع)
تاريخ نويسان درباره امام حسن مجتبي(ع) فضايل و مناقبي ra ذكر كرده‌اند ke برخي از آنها چنين است:
1. نام‌گذاري امام حسن از ســوي خداوند
جابر بن عبدالله مي‌گويد: هنگامي ke حضرت زهرا امام حسن(ع) ra be دنيا آورد؛ be امام علي(ع) گفت: «برايش نام انتخاب كن». علي(ع) فرمود: «من در نام‌گذاري ايــن فرزند بر پيامبر خدا پيش نمي‌گيرم». قنداقه امام حسن ra خدمت رسول الله(ص) آوردند و گفتند: ya رسول الله! برايش نام انتخاب كن. پيامبر فرمود: «در ايــن نام‌گذاري بر خداي متعال سبقت نمي‌گيرم». پــس خداي متعال be جبرئيل وحي فرستاد ke محمد(ص) صاحب فرزند شد؛ be جانب وي برو؛ تبريك بگو؛ و be او بگو ke علي نسبت be تو مثل هارون نسبت be موسي است؛ پــس نام فرزند هارون ra بر وي بگذار. جبرئيل بر پيامبر(ص) فرود آمد؛ تولد فرزند ra از جانب خداوند بر وي تبريك گــفــت و گفت: خداي متعال فرمود: «نام مولود فاطمه ra be اسم پسر هارون نام‌گذاري كن». پيامبر فرمود: «نام پسر هارون چيست؟» جبرئيل گفت: شبر. پيامبر(ص) فرمود: «زبان ما عربي است!» پــس جبرئيل در جواب گفت: «او ra حسن نام بگذار» و پيامبر نام حسن ra برايش برگزيد.[17]
2. امام حسن؛ سرور جوانان بهشت
جابر از پيامبر خدا(ص) نقل مي‌كند: «هر كس خواست سرور جوانان بهشت ra ببيند؛ پــس be چهره حسن بن علي نگاه كند».[18]
3. هيبت و ابهت امام حسن؛ هيبت رسول خدا
ابن علي رافعي از پدرش؛ از جده‌اش زينب دختر ابي رافع؛ نقل مي‌كند: حضرت فاطمه ba دو پسرش حسن و حسين(ع) خدمت رسول خدا(ص) رسيد … و فرمود: «اين دو پسرانت هستند؛ پــس چيزي be ارث و يادگار آن دو ra بياموز»؛ پيامبر(ص) چنين درباره آنها فرمود: «حسن؛ هيبت و ابهت مرا دارد. امــا حسين داراي جود و بخشش و شجاعت من است». مؤيّد ايــن روايت؛ روايتي اســت ke محمد بن اسحاق نقل كرده است؛ كسي در شرافت بعد از رسول خدا(ص) be حسن بن علي نرسيده است. وي مي‌گويد من در مسير مكه خود شاهد بودم ke امام حسن از مَركبش پايين آمد و پياده مي‌رفت از همراهانش كسي نماند؛ مگر اين‌كه او نــيــز از مركبش پياده شد؛ حــتـي سعد بن ابي وقاص هم پياده شــد و در كنار حضرت راه مي‌رفت.[19]
4. امام مجتبي؛ شبيه‌ترين مردم be رسول خدا
از انس بن مالك نقل شده است: كسي در شباهت be رسول الله مانند حسن بن علي نبود.[20]
5. شديدترين ابراز محبت‌هاي رسول خدا نسبت be امام مجتبي
اسامه بن زيد گويد: شبى از شب‌ها be خاطر حاجتى؛ در خانه رسول خدا(ص) ra كوبيدم؛ آن‌حضرت از خانه بيرون آمد؛ نيازم ra گفتم و پيامبر حاجتم ra برآورده ساخت؛ در آن حال حضرتش ra ديدم چيزى بر خود پيچيده بود ke نام آن‌را نمي‌دانستم! گفتم: ya رسول الله! ايــن لباس چــه نام دارد؟ رسول خدا(ص) لباس خود ra باز كرد؛ ديدم حسن و حسين ra در بغل داشت؛ ســپــس فرمود: «اين دو فرزند؛ فرزند من و فرزند دخترم مي‌باشند! خدايا! من آنها ra دوست مي‌دارم و تو دوست بدار هركسي ke آنها ra دوست داشته باشد».[21]
در روايتي ديگر از بَراء بن عازب آمده است؛ من ديدم ke حسن بر دوش رسول الله بود؛ در حالي ke مي‌فرمود: «خدايا! من او (حسن) ra دوست مي‌دارم؛ تو نــيــز او ra دوست بدار».[22]
6. زهد و عبادت امام حسن
امام حسن مجتبي(ع)؛ عابدترين؛ زاهدترين و ba فضيلت‌ترين مردم زمانش بود و زماني ke عازم حج مي‌شد؛ ba پاي پياده مي‌رفت و گاهي هم پا برهنه. امام حسن زماني ke ياد مرگ مي كــرد مي‌گريست و هنگامي ke be ياد قبر و قيامت مي‌افتاد؛ اشك از چشمانش سرازير مي‌شد.[23]
7. بذل و بخشش در راه خدا
امام مجتبي(ع) اهل جود و بخشش بود و در ميان مردم be ايــن خصلت معروف بود. روايات فراوان در اين‌باره آمده است؛ علامه مجلسي صاحب كتاب «بحار الانوار» از «حليه الاولياء» نقل مي‌كند: «امام حسن(ع) دو بار تمام زندگي‌اش ra در راه خدا بين مستمندان تقسيم كرد».[24]
8. تواضع و محبت نسبت be فقرا
ابن شهر آشوب از كتاب «الفنون» از احمد مؤدّب و كتاب «نزهه الابصار» از ابن مهدي نقل مي‌كند: امام حسن(ع) در حال گذر از جايي بود؛ ديد عده‌اي از فقرا بر زمين نشسته‌اند و مقداري نانِ خشكِ خورد شده در سفره آنها اســت و مشغول خوردن هستند؛ از حضرت دعوت كــردنــد از آن نان خشك ميل كند؛ حضرت از مركب پياده شــد در كنارشان نشست و از آن نان ميل كرد؛ be بركت وجود امام نان آن‌قدر زياد شــد ke هــمــه از آن خوردند و سير شدند؛ پــس از غذا امام مجتبي(ع) از آنها دعوت كــرد و در منزل خود از آنان پذيرايي نمود.[25]
مشابه اين‌گونه روايات و ده‌ها آيه قرآن ke درباره فضايل و مناقب اهل بيت و امام مجتبي وارد شده؛ فراون است[26] و be همين مقدار درباره آن‌حضرت اكتفا مي‌كنيم. درباره فضيلت و شخصيت امام حسن(ع) همين مقدار بس ke آن‌حضرت از اهل بيت(ع) است؛ كساني ke خداوند پليدي ra از آنان دور كرده و آنان ra پاك و مطهر گردانيد؛[27] و از كساني اســت ke رسول خدا(ص) be اتفاق آنان ba نصاراي نجران مباهله كرد.
[1]. شيخ طوسي؛ محمد بن حسن‏؛ تهذيب الأحكام؛ ج 6؛ ص 39؛ تهران؛ دار الكتب الإسلاميه؛ چاپ چهارم؛ 1365ش.
[2]. شيخ مفيد؛ محمد بن محمد؛ الارشاد في معرفه حجج الله علي العباد؛ ج ‏2؛ ص 5؛ قم؛ كنگره شيخ مفيد؛ چاپ اول؛ 1413ق؛ طبرسي؛ فضل بن حسن؛ إعلام الوري بأعلام الهدي؛ ج ‏1؛ ص 402؛ قم؛ مؤسسه آل البيت(ع)؛ چاپ اول؛ 1417ق؛ آل ياسين‏؛ شيخ راضى؛ صلح الحسن(ع)؛ ص 25؛ بيروت؛ اعلمى‏؛ چاپ اوّل‏؛ 1412ق.
[3]. ابن حجر عسقلاني؛ احمد بن علي؛ الاصابه في تمييز الصحابه؛ ج ‏2؛ ص 60؛ بيروت؛ دار الكتب العلميه؛ چاپ اول؛ 1415ق؛ ابن سعد كاتب واقدي؛ محمد بن سعد‏؛ الطبقات الكبري‏؛ ج ‏10؛ ص 226؛ بيروت؛ دار الكتب العلميه؛ چاپ دوم؛ 1418ق؛ سبط بن جوزي‏؛ تذكره الخواص من الأمه في ذكر خصائص الأئمه؛ ص 176؛ قم؛ منشورات الشريف الرضي‏؛ چاپ اول؛ 1418ق.
[4]. ابن حجر عسقلاني ايــن قول ra چنين نقل كرده است: «و قيل في شعبان منها»؛ الإصابه في تمييز الصحابه؛ ج ‏2؛ ص 60.
[5]. الارشاد في معرفه حجج الله علي العباد؛ ج ‏2؛ ص 5.
[6]. امين عاملي‏؛ سيد محسن؛ أعيان الشيعه؛ ج 1؛ ص 567؛ بيروت؛ دار التعارف‏؛ 1403ق.
[7]. الارشاد في معرفه حجج الله علي العباد؛ ج ‏2؛ ص 5.
[8]. ابن شهر آشوب مازندراني؛ مناقب آل أبي‌طالب(ع)؛ ج ‏4؛ ص 29؛ قم؛ انتشارات علامه؛ چاپ اول؛ 1379ق.
[9]. إعلام الورى بأعلام الهدي؛ ج ‏1؛ ص 402.
[10]. الارشاد في معرفه حجج الله علي العباد؛ ج ‏2؛ ص 9.
[11]. إعلام الورى بأعلام الهدي؛ ج ‏1؛ ص 402.
[12]. همان؛ ص 403.
[13]. الطبقات الكبرى؛ ج ‏10؛ ص 354؛ شبراوى‏؛ جمال الدين؛ الإتحاف بحب الأشراف‏؛ ص 115؛ قم؛ دار الكتاب‏؛ چاپ اوّل‏؛ 1423ق.
[14]. طبرسي؛ فضل بن حسن؛ تاج المواليد؛ ص 82؛ بيروت؛ دار القاري؛ چاپ اول؛ 1422ق؛ طبري آملي صغير؛ محمد بن جرير؛ دلائل الامامه؛ ص 159؛ قم؛ بعثت؛ چاپ اول؛ 1413ق؛ محدث اربلي؛ كشف الغمه في معرفه الأئمه؛ ج ‏1؛ ص 486؛ قم؛ منشورات الرضي؛ چاپ اول؛ 1421ق؛ أعيان الشيعه؛ ج ‏1؛ ص 576.
[15]. ر.ك: «امام حسن(ع) و جعده»؛ سؤال 4733.
[16]. إعلام الورى بأعلام الهدى؛ ج ‏1؛ ص 414.
[17]. همان؛ ص 411.
[18]. همان.
[19]. همان؛ ص 412.
[20]. مجلسى؛ محمد باقر؛ بحارالأنوار؛ ج 43؛ ص 338؛ بيروت؛ دار إحياء التراث العربي‏؛ چاپ دوم‏؛ 1403ق‏.
[21]. مناقب آل أبي‌طالب(ع)؛ ج ‏3؛ ص 382؛ ترمذي؛ محمد بن عيسى؛ سنن الترمذي؛ ج 5؛ ص 656 – 657؛ مصر؛ شركه مكتبه و مطبعه مصطفى البابي الحلبي؛ چاپ دوم؛ 1395ق.
[22]. قشيري نيشابوري؛ مسلم بن حجاج؛ المسند الصحيح المختصر بنقل العدل عن العدل إلي رسول الله(ص)(صحيح مسلم)؛ ج 4؛ ص 1883؛ بيروت؛ دار الاحياء التراث العربي؛ بي‌تا.
[23]. شيخ صدوق؛ محمد بن على‏؛ الأمالي؛ ص 178؛ تهران؛ كتابچى‏؛ چاپ ششم‏؛ 1376ش‏.
[24]. بحارالأنوار؛ ج 43؛ ص 339.
[25]. مناقب آل أبي‌طالب(ع)‏؛ ج 4؛ ص 23.
[26]. دراين‌باره be ايــن كتاب مراجعه كنيد: فيروزآبادى‏؛ سيد مرتضى؛ فضائل الخمسه من الصحاح السته؛ تهران‏؛ اسلاميه؛ چاپ دوم‏؛ 1392ق‏.
[27]. احزاب؛ 33؛ و نــيــز ر.ك: «آيه تطهير»؛ سؤال 1504.

 

زندگينامه امام حسن

 

زندگينامه امام حسن

 

امام حسن (ع ) فرزند اميرمؤ منان على بن ابيطالب و مادرش مهتر زنان فاطمه زهرا دختر پيامبر خدا (ص ) اســت .

ولادت

امام حسن (ع ) در شب نيمه ماه رمضان سال سوّم هجرت در مدينه تولد يافت ... وى نخستين پسرى بود ke خداوند متعال be خانواده على و فاطمه عنايت كرد. رسول اكرم (ص ) بلافاصله پــس از ولادتش ؛ او ra گرفت و در گوش راستش ‍ اذان و در گوش چپش اقامه گــفــت ... ســپــس براى او گوسفندى قربانى كرد؛ سرش ra تراشيد و هموزن موى سرش – ke يك درم و چيزى افزون بود – نقره be مستمندان داد. پيامبر (ص ) دستور داد تا سرش ra عطرآگين كـنـنـد و از آن هنگام آيين عقيقه و صدقه دادن be هموزن موى سر نوزاد سنت شد. ايــن نوزاد ra حسن نام داد و ايــن نام در جاهليت سابقه نداشت ... كنيه او ra ابومحمّد نهاد و ايــن تنها كنيه اوست .

القاب امام

لقب هاى او: سبط؛ سيد؛ زكى ؛ مجتبى اســت ke از هــمــه معروفتر (مجتبى ) مى باشد.

پيامبر اكرم (ص ) be حسن و برادرش حسين علاقه خاصى داشت و بارها مى فرمود ke حسن و حسين فرزندان منند و be پاس همين سخن على be ساير فرزندان خود مى فرمود: شما فرزندان من هستيد و حسن و حسين فرزندان پيغمبر خدايند.

امام حسن هفت سال و خرده اى زمان جد بزرگوارش ra درك نمود و در آغوش مهر آن حضرت بسر برد و پــس از رحلت پيامبر (ص ) ke ba شهادت حضرت فاطمه دو ماه ya سه ماه بيشتر فاصله نداشت ؛ تحت تربيت پدر بزرگوار خود قرار گرفت .

امام حسن (ع ) پــس از شهادت پدر بزرگوار خود be امر خدا و طبق وصيت آن حضرت ؛ be امامت رسيد و مقام خلافت ظاهرى ra نــيــز اشغال كرد؛ و نزديك be شش ماه be اداره امور مسلمين پرداخت ... در ايــن مدت ؛ معاويه ke دشمن سرسخت على (ع ) و خاندان او بود و سالها be طمع خلافت (در آغاز be بهانه خونخواهى عثمان و در آخر آشكارا be طلب خلافت ) جنگيده بود؛ be عراق ke مقر خلافت امام حسن (ع ) بود لشكر كشيد و جنگ آغاز كرد. ما در ايــن باره كمى بعدتر سخن خواهيم گــفــت .

امام حسن (ع ) از جهت منظر و اخلاق و پيكر و بزرگوارى be رسول اكرم (ص ) بسيار مانند بود. وصف كنندگان آن حضرت او ra چنين توصيف كرده اند:

(داراى رخسارى سفيد آميخته be اندكى سرخى ؛ چشمانى سياه ؛ گونه اى هموار؛ محاسنى انبوه ؛ گيسوانى مجعد و پر؛ گردنى سيمگون ؛ اندامى متناسب ؛ شانه ايى عريض ؛ استخوانى درشت ؛ ميانى باريك ؛ قدى ميانه ؛ نه چندان بلند و نه چندان كوتاه ... سيمايى نمكين و چهره اى در شمار زيباترين و جذاب ترين چهره ها).

ابن سعد گفته اســت ke (حسن و حسين be رنگ سياه ؛ خضاب مى كردند).

كمالات انسانى

امام حسن (ع ) در كمالات انسانى يادگار پدر و نمونه كامل جدّ بزرگوار خود بود. تا پيغمبر (ص ) زنده بود؛ او و برادرش حسين در كنار آن حضرت جاى داشتند؛ گاهى آنان ra بر دوش خود سوار مى كــرد و مى بوسيد و مى بوييد.

از پيغمبر اكرم (ص ) روايت كرده اند ke درباره امام حسن و امام حسين (ع ) مى فرمود: ايــن دو فرزند من ؛ امام هستند خواه برخيزند و خواه بنشينند (كنايه از ايــن ke در هــر حال امام و پيشوايند).

امام حسن (ع ) بيست و پنج بار حج كرد؛ پياده ؛ در حالى ke اسبهاى نجيب ra ba او يدك مى كشيدند. هرگاه از مرگ ياد مى كــرد مى گريست و هرگاه از قبر ياد مى كــرد مى گريست ؛ هرگاه be ياد ايستادن be پاى حساب مى افتاد آن چنان نعره مى زد ke بيهوش مى شــد و چــون be ياد بهشت و دوزخ مى افتاد؛ همچون مار گزيده be خود مى پيچيد. از خدا طلب بهشت مى كــرد و be او از آتش جهنم پناه مى برد. چــون وضو مى ساخت و be نماز مى ايستاد بدنش be لرزه مى افتاد و رنگش زرد مى شد. سه نوبت دارائيش ra ba خدا تقسيم كــرد و دو نوبت از تمام مال خود براى خدا گذشت ... گفته اند: (امام حسن (ع ) در زمان خودش عابدترين و بى اعتناترين مردم be زيور دنيا بود).

سرشت و طينت امام

در سرشت و طينت امام حسن (ع ) برترين نشانه هاى انسانيت وجود داشت ... هــر ke او ra مى ديد be ديده اش بزرگ مى آمد و هــر ke ba او آميزش ‍ داشت ؛ بدو محبت مى ورزيد و هــر دوست ya دشمنى ke سخن ya خطبه او ra مى شنيد؛ be آسانى درنگ مى كــرد تا او سخن خود ra تمام كــنــد و خطبه اش ra be پايان برد. محمّد بن اسحاق گــفــت :

(پس از رسول خدا (ص ) هيچكس ‍ از حيث آبرو و بلندى قدر be حسن بن على نرسيد. بر در خانه اش فرش ‍ مى گستردند و چــون از خانه بيرون مى آمد و آنجا مى نشست راه بسته مى شــد و be احترام او كسى از برابرش عبور نمى كــرد و او چــون مى فهميد؛ بر مى خاست و be خانه مى رفت و آن گاه مردم رفت و آمد مى كردند). در راه مكه از مركبش فرود آمد و پياده be راه رفتن ادامه داد. در كاروان هــمــه از او پيروى كــردنــد حتى سعد بن ابى وقاص پياده شــد و در كنار آن حضرت راه افتاد.

ابن عباس ke از امام حسن (ع ) مسن تر بود؛ ركاب اسبشان ra مى گرفت و بدين كار افتخار مى كــرد و مى گــفــت : اينها پسران رسول خدايند.

با ايــن شاءن و منزلت ؛ تواضعش چنان بود ke : روزى بر عده اى مستمند مى گذشت ؛ آنها پاره هاى نان ra بر زمين نهاده و خود روى زمين نشسته بودند و مى خوردند؛ چــون حسن بن على ra ديدند گفتند: (اى پسر رسول خدا بيا ba ما هم غذا شو). امام حسن (ع ) فورا از مركب فرود آمد و گــفــت : (خدا متكبران ra دوست نمى دارد) و ba آنان be غذا خوردن مشغول شد. آنگاه آنها ra be ميهمانى خود دعوت كرد؛ هم غذا be آنان داد و هم پوشاك .

در جود و بخشش امام حسن (ع ) داستانها گفته اند. از جمله مدائنى روايت كرده ke :

حسن و حسين و عبداللّه بن جعفر be راه حج مى رفتند. توشه و تنخواه آنان گم شد. گرسنه و تشنه be خيمه اى رسيدند ke پيرزنى در آن زندگى مى كرد. از او آب طلبيدند. گــفــت ايــن گوسفند ra بدوشيد و شير آن ra ba آب بياميزيد و بياشاميد. چنين كردند. ســپــس از او غذا خواستند. گــفــت همين گوسفند ra داريم بكشيد و بخوريد. يكى از آنان گوسفند ra ذبح كــرد و از گوشت آن مقدارى بريان كــرد و هــمــه خوردند و ســپــس همانجا be خواب رفتند. هنگام رفتن be پيرزن گفتند: ما از قريشيم be حج مى رويم ... چــون باز گشتيم نزد ما بيا ba تو be نيكى رفتار خواهيم كرد. و رفتند.

شوهر زن ke آمد و از جريان خبر يافت ؛ گــفــت : واى بر تو گوسفند مرا براى مردمى ناشناس مى كشى آنگاه مى گويى از قريش بودند؟ روزگارى گذشت و كار بر پيرزن سخت شد؛ از آن محل كوچ كــرد و be مدينه عبورش افتاد. حسن بن على (ع ) او ra ديد و شناخت ... پيش رفت و گــفــت : مرا مى شناسى ؟ گــفــت نه ... گــفــت : من همانم ke در فلان روز مهمان تو شدم ... و دستور داد تا هزار گوسفند و هزار دينار زر be او دادند. آن گاه او ra نزد برادرش حسين بن على فرستاد. آن حضرت نــيــز همان اندازه be او بخشش فرمود. او ra نزد عبداللّه بن جعفر فرستاد او نــيــز عطايى همانند آنان be او داد.

حلم و گذشت امام حسن (ع ) چنان بود ke be گفته مروان ؛ ba كوهها برابرى مى كرد.

بيعت مردم ba حسن بن على (ع )

هنگامى ke حادثه دهشتناك ضربت خوردن على (ع ) در مسجد كوفه پيش ‍ آمد و مولى (ع ) بيمار شــد be حسن دستور داد ke در نماز بر مردم امامت كند؛ و در آخرين لحظات زندگى ؛ او ra be ايــن سخنان وصى خود قرار داد:

(پسرم ! پــس از من ؛ تو صاحب مقام و صاحب خون منى ). و حسين و محمّد و ديگر فرزندانش و رؤ ساى شيعه و بزرگان خاندانش ra بر ايــن وصيت گواه ساخت و كتاب و سلاح خود ra be او تحويل داد و ســپــس ‍ فرمود:

(پسرم ! رسول خدا دستور داده اســت ke تو ra وصى خود سازم و كتاب و سلاحم ra be تو تحويل دهم ... همچنانكه آن حضرت مرا وصى خود ساخته و كتاب و سلاحش ra be من داده اســت و مرا ماءمور كرده ke be تو دستور دهم در آخرين لحظات زندگيت ؛ آنها ra be برادرت حسين بدهى ).

امام حسن (ع ) be جمع مسلمانان درآمد و بر فراز منبر پدرش ايستاد. خواست درباره فاجعه بزرگ شهادت پدرش ؛ على عليه السلام ba مردم سخن بگويد. آنگاه پــس از حمد و ثناى بر خداوند متعال و رسول مكرم (ص ) چنين گــفــت :

(همانا در ايــن شب آن چنان كسى وفات يافت ke گذشتگان بر او سبقت نگرفته اند و آيندگان بدو نخواهند رسيد). و آن گاه درباره شجاعت و جهاد و كوشش هايى ke على (ع ) در راه اسلام انــجـام داد و پيروزيهيى ke در جنگها نصيب وى شد؛ سخن گــفــت و اشاره كــرد ke از مال دنيا در دم مرگ فــقــط هفتصد درهم داشت از سهميه اش از بيت المال ؛ ke مى خواست ba آن خدمتكارى براى اهل و عيال خود تهيه كند.

در ايــن موقع در مسجد جامع ke مالامال از جمعيت بود؛ عبداللّه بن عباس ‍ بپا خاست و مردم ra be بيعت ba حسن بن على تشويق كرد. مردم ba شوق و رغبت ba امام حسن بيعت كردند. و ايــن روز؛ همان روز شهادت پدرش ؛ يعنى روز بيست و يكم رمضان سال چهلم از هجرت بود.

مردم كوفه و بصره و مدائن و عراق و حجاز و يمن هــمــه ba ميل ba حسن بن على بيعت كــردنــد جز معاويه ke خواست از راهى ديگر برود و ba او همان رفتار پيش گيرد ke ba پدرش پيش گرفته بود.

پس از بيعت مردم ؛ be ايراد خطبه اى پرداخت و مردم ra be اطاعت اهل بيت پيغمبر (ص ) ke يكى از دو يادگار گران وزن و در رديف قرآن كريم هستند تشويق فرمود؛ و آنها ra از فريب شيطان و شيطان صفتان بر حذر داشت .

بارى ؛ روش زندگى امام حسن (ع ) در دوران اقامتش در كوفه او ra قبله نظر و محبوب دلها و مايه اميد كسان ساخته بود. حسن بن على (ع ) شرايط رهبرى ra در خود جمع داشت زيــرا اولا فرزند رسول خدا (ص ) بود و دوستى او يكى از شرايط ايمان بود؛ ديگر آنكه لازمه بيعت ba او ايــن بود ke از او فرمانبردارى كنند.

امام (ع ) كارها ra نظم داد و واليانى براى شهرها تعيين فرمود و انتظام امور ra بدست گرفت ... امّا زمانى نگذشت ke مردم چــون امام حسن (ع ) ra مانند پدرش در اجراى عدالت و احكام و حدود اسلامى قاطع ديدند؛ عده زيادى از افراد ba نفوذ be توطئه هاى پنهانى دست زدند و حتى در نهان be معاويه نامه نوشتند و او ra be حركت be سوى كوفه تحريك نمودند؛ و ضمانت كــردنــد ke هرگاه سپاه او be اردوگاه حسن بن على (ع ) نزديك شود؛ حسن ra دست بسته تسليم او كـنـنـد ya ناگهان او ra بكشند.

خوارج نــيــز بخاطر وحدت نظرى ke در دشمنى ba حكومت هاشمى داشتند در ايــن توطئه ها ba آنها همكارى كردند.

در برابر ايــن عده منافق ؛ شيعيان على (ع ) و جمعى از مهاجر و انصار بودند ke be كوفه آمده و در آنجا سكونت اختيار كرده بودند. ايــن بزرگمردان مراتب اخلاص و صميميت خود ra در هــمــه مراحل – چــه در آغاز بعد از بيعت و چــه در زمانى ke امام (ع ) دستور جهاد داد – ثابت كردند.

امام حسن (ع ) وقتى طغيان و عصيان معاويه ra در برابر خود ديد ba نامه هايى او ra be اطاعت و عدم توطئه و خونريزى فرا خواند ولى معاويه در جوانب امام (ع ) تنها be ايــن امر استدلال مى كــرد ke (من در حكومت از تو ba سابقه تر و در ايــن امر آزموده تر و be سال از تو بزرگترم همين و ديگر هيچ !).

گاه معاويه در نامه هاى خود ba اقرار be شايستگى امام حسن (ع ) مى نوشت : (پس از من خلافت از آن توست زيــرا تو از هــر كس بدان سزاوارترى ) و در آخرين جوابى ke be فرستادگان امام حسن (ع ) داد ايــن بود ke (برگرديد؛ ميان ما و شما بجز شمشير نـيـسـت ).

و بدين ترتيب دشمنى و سركشى از طرف معاويه شروع شــد و او بود ke ba امام زمانش گردنكشى آغاز كرد. معاويه ba توطئه هاى زهرآگين و انتخاب موقع مناسب و ايجاد روح اخلالگرى و نفاق ؛ توفيق يافت ... او ba خريدارى وجدانهاى پست و پراكندن انواع دروغ و انتشار روحيه ياءس در مردم سست ايمان ؛ زمينه ra be نفع خود فراهم مى كــرد و از سوى ديگر؛ هــمــه سپاهيانش ra be بسيج عمومى فرا خواند.

امام حسن (ع ) نــيــز تصميم خود ra براى پاسخ be ستيزه جويى معاويه دنبال كــرد و رسما اعلان جهاد داد. اگــر در لشكر معاويه be كسانى بودند ke be طمع زر آمده بودند و مزدور دستگاه حكومت شام مى بودند؛ امّا در لشكر امام حسن (ع ) چهره هاى تابناك شيعيانى ديده مى شــد مانند حجر بن عدى ؛ ابو ايوب انصارى ؛ و عدى بن حاتم … ke be تعبير امام (ع ) (يك تن از آنان افزون از يك لشكر بود). امّا در برابر ايــن بزرگان ؛ افراد سست عنصرى نــيــز بودند ke جنگ ra ba گريز جواب مى دادند؛ و در نفاق افكنى توانايى داشتند؛ و فريفته زر و زيور دنيا مى شدند. امام حسن (ع ) از آغاز ايــن ناهماهنگى بيمناك بود.

مجموع نيروهاى نظامى عراق ra 350 هزار نوشته اند.

امام حسن (ع ) در مسجد جامع كوفه سخن گــفــت و سپاهيان ra be عزيمت بسوى (نخيله ) تحريض فرمود. عدى بن حاتم نخستين كسى بود ke پاى در ركاب نهاد و فرمان امام ra اطاعت كرد. بسيارى كسان ديگر نــيــز از او پيروى كردند.

امام حسن (ع ) عبيداللّه بن عباس ra ke از خويشان امام و از نخستين افرادى بود ke مردم ra be بيعت ba امام تشويق كرد؛ ba دوازده هزار نفر be (مسكن ) ke شمالى ترين نقطه در عراق هاشمى بود اعزام فرمود. امّا وسوسه هاى معاويه او ra تحت تاءثير قرار داد و مطمئن ترين فرمانده امام را؛ معاويه در مقابل يك ميليون درم ke نصفش ra نقد پرداخت be اردوگاه خود كشاند. در نتيجه ؛ هشت هزار نفر از دوازده هزار نفر سپاهى نــيــز be دنبال او be اردوگاه معاويه شتافتند و دين خود ra be دنيا فروختند.

پس از عبيداللّه بن عباس ؛ نوبت فرماندهى be قيس بن سعد رسيد. لشكريان معاويه و منافقان ba شايعه مقتول او؛ روحيه سپاهيان امام حسن (ع ) ra ضعيف نمودند. عده اى از كارگزاران معاويه ke be (مدائن ) آمدند و ba امام حسن (ع ) ملاقات كردند؛ نــيــز زمزمه پذيرش صلح ra بوسيله امام (ع ) در بين مردم شايع كردند. از طرفى يكى از خوارج تروريست نيزه اى بر ران حضرت امام حسن زد؛ بحدى ke استخوان ران آن حضرت آسيب ديد و جراحتى سخت در ران آن حضرت پديد آمد. بهر حال وضعى براى امام (ع ) پيش ‍ آمد ke جز (صلح ) ba معاويه ؛ راه حل ديگرى نماند.

بارى ؛ معاويه وقتى وضع ra مساعد يافت ؛ be حضرت امام حسن (ع ) پيشنهاد صلح كرد. امام حسن (ع ) براى مشورت ba سپاهيان خود خطبه اى ايراد فرمود و آنها ra be جانبازى و ya صلح – يكى از ايــن دو راه – تحريك و تشويق فرمود. عده زيادى خواهان صلح بودند. عده اى نــيــز ba زخم زبان امام معصوم ra آزردند. سرانجام ؛ پيشنهاد صلح معاويه ؛ مورد قبول امام حسن واقع شــد ولى ايــن فــقــط بدين منظور بود ke او ra در قيد و بند شرايط و تعهداتى گرفتار سازد ke معلوم بود كسى چــون معاويه دير زمانى پاى بند آن تعهدات نخواهد ماند؛ و در آينده نزديكى آنها ra يكى پــس از ديگرى زير پاى خواهد نهاد؛ و در نتيجه ؛ ماهيت ناپاك معاويه و عهد شكنى هاى او و عدم پاى بندى او be دين و پيمان ؛ بر هــمــه مردم آشكار خواهد شد. و نــيــز امام حسن (ع ) ba پذيرش صلح از برادر كشى و خونريزى ke هدف اصلى معاويه بود و مى خواست ريشه شيعه و شيعيان آل على (ع ) ra بهر قيمتى هست ؛ قطع كند؛ جلوگيرى فرمود. بدين صورت چهره تابناك امام حسن (ع ) – همچنان ke جد بزرگوارش رسول اللّه (ص ) پيش بينى فرموده بود – بعنوان (مصلح اكبر) در افق اسلام نمودار شد. معاويه در پيشنهاد صلح هدفى جز ماديات محدود نداشت و مى خواست ke بر حكومت استيلا يابد. امّا امام حسن (ع ) بدين امر راضى نشد مگر بدين جهت ke مكتب خود و اصول فكرى خود ra از انقراض محفوظ بدارد و شيعيان خود ra از نابودى برهاند.

از شرطهايى ke در قرارداد صلح آمده بود؛ اينهاست :

معاويه موظف اســت در ميان مردم be كتاب خدا و سنت رسول خدا (ص ) و سيرت خلفاى شايسته عمل كــنــد و بعد از خود كسى ra بعنوان خليفه تعيين ننمايد و مكرى عليه امام حسن (ع ) و اولاد على (ع ) و شيعيان آنها در هيچ جاى كشور اسلامى نينديشد. و نــيــز سب و لعن بر على (ع ) ra موقوف دارد و ضرر و زيانى be هيچ فرد مسلمانى نرساند. بر ايــن پيمان ؛ خدا و رسول خدا (ص ) و عده زيادى ra شاهد گرفتند. معاويه be كوفه آمد تا قرارداد صلح در حضور امام حسن (ع ) اجرا شــود و مسلمانان در جريان امر قرار گيرند. سيل جمعيت بسوى كوفه روان شد.

ابتدا معاويه بر منبر آمد و سخنى چند گــفــت از جمله آنكه : (هان اى اهل كوفه ؛ مى پنداريد ke be خاطر نماز و روزه و زكات و حج ba شما جنگيدم ؟ ba اينكه مى دانسته ام شما ايــن هــمــه ra بجاى مى آوريد. من فــقــط بدين خاطر ba شما be جنگ برخاستم ke بر شما حكمرانى كنم و زمام امر شما ra بدست گيرم ؛ و اينك خدا مرا بدين خواسته نائل آورد؛ هــر چند شما خوش نداريد. اكنون بدانيد هــر خونى ke در ايــن فتنه بر زمين ريخته شــود هدر اســت و هــر عهدى ke ba كسى بسته ام زير دو پاى من اســت ).

و بدين طريق عهدنامه اى ra ke خود نوشته و پيشنهاد كرده و پاى آنرا مهر نهاده بود زير هــر دو پاى خود نهاد و چــه زود خود ra رسوا كرد!

سپس حسن بن على (ع ) ba شكوه و وقار امامت – چنانكه چشمها ra خيره و حاضران ra be احترام وادار مى كــرد – بر منبر بر آمد و خطبه تاريخى مهمى ايراد كرد.

پس از حمد و ثناى خداوند جهان و درود فراوان بر رسول اللّه (ص ) چنين فرمود:

(… be خدا سوگند من اميد مى دارم ke خيرخواه ترين خلق براى خلق باشم و سپاس و منت خداى ra ke كينه هيچ مسلمانى ra be دل نگرفته ام و خواستار ناپسند و ناروا براى هيچ مسلمانى نيستم …) ســپــس فرمود: (معاويه چنين پنداشته ke من او ra شايسته خلافت ديده ام و خود ra شايسته نديده ام ... او دروغ مى گويد. ما در كتاب خداى عزوجل و be قضاوت پيامبرش از هــمــه كس be حكومت اوليتريم و از لحظه اى ke رسول خدا وفات يافت همواره مورد ظلم و ستم قرار گرفته ايم ). آنگاه be جريان غدير خم و غصب خلافت پدرش على (ع ) و انحراف خلافت از مسير حقيقى اش ‍ اشاره كــرد و فرمود: (اين انحراف سبب شــد ke بردگان آزاد شده و فرزندانشان – يعنى معاويه و يارانش – نــيــز در خلافت طمع كردند).

و چــون معاويه در سخنان خود be على (ع ) ناسزا گــفــت ؛ حضرت امام حسن (ع ) پــس از معرفى خود و برترى نسب و حسب خود بر معاويه نفرين فرستاد و عده زيادى از مسلمانان در حضور معاويه آمين گفتند. و ما نــيــز آمين مى گوييم .

امام حسن (ع ) پــس از چند روزى آماده حركت be مدينه شد.

معاويه be ايــن ترتيب خلافت اسلامى ra در زير تسلط خود آورد و وارد عراق شد؛ و در سخنرانى عمومى رسمى ؛ شرايط صلح ra زير پا نهاد و از هــر راه مــمــكن استفاده كرد؛ و سخت ترين فشار و شكنجه ra بر اهل بيت و شيعيان ايشان روا داشت .

امام حسن (ع ) در تمام مدت امامت خود ke ده سال طول كشيد؛ در نهايت شدت و اختناق زندگى كــرد و هيچگونه امنيتى نداشت ؛ حتى در خانه ؛ نــيــز در آرامش نبود. سرانجام در سال پنجاهم هجرى be تحريك معاويه بدست همسر خود (جعده ) مسموم و شهيد و در بقيع مدفون شد.

همسران و فرزندان امام حسن (ع )

دشمنان و تاريخ نويسان خود فروخته و مغرض در مورد تعداد همسران امام حسن (ع ) داستانها پرداخته و حتى دوستان ساده دل سخنانى بهم بافته اند. امّا آنچه تاريخ ‌هاى صحيح نگاشته اند همسران امام (ع ) عبارتند از:

(ام الحق ) دختر طلحه بن عبيداللّه – (حفصه ) دختر عبدالرحمن بن ابى بكر – (هند) دختر سهيل بن عمر و (جعده ) دختر اشعث بن قيس .

بياد نداريم ke تعداد همسران حضرت در طول زندگيش از هشت ya ده be اختلاف دو روايت تجاوز كرده باشند. ba ايــن توجه ke (ام ولد)هايش هم داخل در همين عددند.

(ام ولد) كنيزى اســت ke از صاحب خود داراى فرزند مى شــود و همين امر موجب آزادى او پــس از مرگ صاحبش مى باشد.

فرزندان آن حضرت از دختر و پسر 15 نفر بوده اند بنامهاى : زيد؛ حسن ؛ عمرو؛ قاسم ؛ عبداللّه ؛ عبدالرحمن ؛ حسن اثرم ؛ طلحه ؛ ام الحسن ؛ ام الحسين ؛ فاطمه ؛ ام سلمه ؛ رقيه ؛ ام عبداللّه و فاطمه .

نسل او فــقــط از دو پسرش حسن و زيد باقى ماند و از غير ايــن دو انتساب be آن حضرت درست نـيـسـت .

 

احاديث از امام حسن مجتبي

 

احاديث از امام حسن مجتبي

 

1- نصيحت از سر اخلاص

أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّهُ مَنْ نَصَحَ لِلَّهِ وَ أَخَذَ قَوْلَهُ دَلِيلًا هُدِيَ لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ‏ وَ وَفَّقَهُ اللَّهُ لِلرَّشَادِ وَ سَدَّدَهُ لِلْحُسْنَى فَإِنَّ جَارَ اللَّهِ آمِنٌ مَحْفُوظٌ وَ عَدُوَّهُ خَائِفٌ مَخْذُولٌ فَاحْتَرِسُوا مِنَ اللَّهِ بِكَثْرَهِ ِ الذِّكْر

هان اى مردم! كسى ke براى خدا نصيحت كــنــد و كلام خدا ra راهنماى خود گيرد؛ be راهى پايدار رهنمون شــود و خداوند او ra be رشد و هدايت موفّق سازد و be نيكويى استوار گرداند؛ زيــرا پناهنده be خدا در امان و محفوظ اســت و دشمن خدا ترسان و بىياور اســت و ba ذكر بسيار خود ra از [معصيت خداى] بپاييد.

تحف العقول ص 227

2- شناخت هدايت

«وَ اعْلَمُوا عِلْمًا يقينًا أَنـَّكُمْ لَنْ تَعْرِفُوا التُّقى حَتّى تَعْرِفُوا صِفَهَ الْهُدى؛ وَ لَنْ تُمَسِّكُوا بِميثاقِ الْكِتابِ حَتّى تَعْرِفُوا الَّذى نَبَذَهُ وَ لَنْ تَتْلُوَا الْكِتابَ حَقَّ تِلاوَتِهِ حَتّى تَعْرِفُوا الَّذى حَرَّفَهُ؛ فَإِذا عَرَفْتُمْ ذلِكَ عَرَفْتُمُ الْبِدَعَ وَ التَّكَلُّفَ وَ رَأَيتُمْ الْفِرْيهَ عَلَى اللّهِ وَ التَّحْريفَ وَ رَأَيتُمْ كَيفَ يهْوى مَنْ يهْوى.»

به يقين بدانيد ke شما هرگز تقوا ra نشناسيد تا آن ke صفت هدايت ra بشناسيد؛ و هرگز be پيمان قرآن تمسّك پيدا نمىكنيد تا كسانى ra ke دورش انداختند بشناسيد؛ و هرگز قرآن ra چنان ke شايسته تلاوت اســت تلاوت نمىكنيد تا آنها ra ke تحريفش كــردنــد بشناسيد؛ هــر گاه ايــن ra شناختيد بدعتها و بر خود بستن ها ra خواهيد شناخت و دروغ بر خدا و تحريف ra خواهيد دانست و خواهيد ديد ke آن ke اهل هوى اســت چگونه سقوط خواهد كرد.

تحف العقول ص 227

3- فاصله ميان حقّ و باطل

«بَينَ الْحَقِّ وَ الْباطِلِ أَرْبَعُ أَصابِعَ؛ ما رَأَيتَ بِعَينَيكَ فَهُوَ الْحَقُّ وَ قَدْ تَسْمَعُ بِأُذُنَيكَ باطِلاً كَثيرًا.»

بين حقّ و باطل be اندازه چهار انگشت فاصله است؛ آنچه ba چشمت بينى حقّ اســت و چــه بسا ba گوش خود سخن باطل بسيارى ra بشنوى.

تحف العقول ص 229

4- آزادى و اختيار انسان

«مَنْ أَحالَ الْمَعاصِىَ عَلَى اللّهِ فَقَدْ فَجَرَ؛ إِنَّ اللّهَ لَمْ يطَعْ مَكْرُوهًا وَ لَمْ يعْصَ مَغْلُوبًا وَ لَمْ يهْمِلِ الْعِبادَ سُدًى مِنَ الْمَمْلَكَهِ؛ بَلْ هُوَ الْمالِكُ لِما مَلَّكَهُمْ وَ القادِرُ عَلى ما عَلَيهِ أَقْدَرَهُمْ؛ بَلْ أَمَرَهُمْ تَخْييرًا وَ نَهاهُمْ تَحْذيرًا.»

هر ke گناهان ra be خداوند نسبت دهد؛ be تحقيق؛ فاجر و نابكار است. خداوند be زور اطاعت نشود؛ و در نافرمانى مغلوب نگردد؛ او بندگان ra مهمل و سرِخود در مملكت وجود رها نكرده؛ بـلـكـه او مالك هــر آنچه آنها ra داده و قادر بر آنچه آنان ra توانا كرده اســت مىباشد؛ آنان ra فرمان داده تا be اختيار خودشان آن ra بپذيرند و نهيشان نموده تا be اختيار خود بر حذر باشند.

تحف العقول ص 231

5- زهد و حلم و درستى

« قيلَ لَهُ(عليه السلام) مَا الزُّهْدُ؟قالَ: أَلرَّغْبَهُ فِى التَّقْوى وَ الزَّهادَهُ فِى الدُّنْيا. قيل: فَمَا الْحِلْمُ؟ قالَ كَظْمُ الْغَيظِ وَ مَلْكُ النَّفْسِ. قيلَ مَا السَّدادُ؟ قالَ: دَفْعُ الْمُنْكَرِ بِالْمَعْرُوفِ.»

از حضرت امام حسن مجتبى(عليه السلام) پرسيده شــد ke زهد چيست؟فرمود: رغبت be تقوا و بىرغبتى در دنيا. سؤال شــد حلم چيست؟ فرمود: فرو بردن خشم و تسلّط بر نفس. سؤال شــد سداد و درستى چيست؟ فرمود: برطرف نمودن زشتى be وسيله خوبى.

تحف العقول ص 225

6- تقوا

«أَلتَّقْوى بابُ كُلِّ تَوْبَه وَ رَأْسُ كُلِّ حِكْمَه وَ شَرَفُ كُلِّ عَمَل بِالتَّقْوى فازَ مَنْ فازَ مِنَ الْمُتَّقينَ.»

تقوا و پرهيزكارى سرآغاز هــر توبه اى؛ و سرّ هــر حكمتى؛ و شرف و بزرگى هــر عملى است؛ و هــر ke از ba تقوايان كامياب گشته be وسيله تقوا كامياب شده است.

تحف العقول ص 232

7- خليفه be حقّ

«إِنَّمَا الْخَليفَهُ مَنْ سارَ بِسيرَهِ رَسُولِ اللّهِ(صلى الله عليه وآله وسلم) وَ عَمِلَ بِطاعَهِ اللّهِ وَ لَعَمْرى إِنّا لاَعْلامُ الْهُدى وَ مَنارُ التُّقى.»

خلافت فــقــط از آنِ كسى اســت ke be روش رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)برود؛ و be طاعتِ خدا عمل كند؛ و be جان خودم سوگند ke ما اهل بيت نشانه هاى هدايت و جلوه هاى پرفروغ پرهيزگارى هستيم.

تحف العقول ص 233

8- حقيقت كرم و دنائت

قِيلَ فَمَا الْكَرَمُ قَالَ الِابْتِدَاءُ بِالْعَطِيَّهِ قَبْلَ الْمَسْأَلَهِ وَ إِطْعَامُ الطَّعَامِ فِي الْمَحْلِ قِيلَ فَمَا الدَّنِيئَهُ قَالَ النَّظَرُ فِي الْيَسِيرِ وَ مَنْعُ الْحَقِير

از امام مجتبى سؤال شد: كرم چيست؟فرمود: آغاز be بخشش نمودن پيش از درخواست نمودن و اطعام نمودن در وقت ضرورت و قحطى. سؤال شد: دنائت و پستى چيست؟ فرمود: كوچك بينى و دريغ از اندك.

تحف العقول ص 225

9- مشورت مايه رشد و هدايت

«ما تَشاوَرَ قَوْمٌ إِلاّ هُدُوا إِلى رُشْدِهِمْ.»

هيچ قومى ba همديگر مشورت نكنند؛ مگر آن ke be رشد و كمالشان هدايت شوند.

تحف العقول ص 233

10- لئامت و پستى

«أَللُّؤْمُ أَنْ لا تَشْكُرَ النِّعْمَهَ.»

پستى آن اســت ke شكر نعمت ra نكنى.

تحف العقول ص 233

11- بدتر از ننگ و زبونى

«أَلْعارُ أَهْوَنُ مِنَ النّارِ.»

ننگ آسانتر از دوزخ است‏

تحف العقول ص 234

12- رفيق شناسى

«قالَ الْحَسَن(عليه السلام) لِبَعْضِ وُلْدِهِ: ya بُنَىَّ لا تُواخِ أَحَدًا حَتّى تَعْرِفَ مَوارِدَهُ وَ مَصادِرَهُ فَإِذَا اسْتَنْبطْتَ الْخُبْرَهَ وَ رَضيتَ الْعِشْرَهَ فَآخِهِ عَلى إِقالَهِ الْعَثْرَهِ وَ الْمُواساهِ فِى الْعُسْرَهِ.»

امام حسن(عليه السلام) be يكى از فرزندانش فرمود: اى پسرم! ba احدى برادرى مكن تا بدانى كجاها مى رود و كجاها مى آيد؛ و چــون از حالش خوب آگاه شدى و معاشرتش ra پسنديدى ba او برادرى كن be شرط ايــن ke معاشرت؛ بر اساس چشم پوشى از لغزش و همراهى در سختى باشد.

تحف العقول ص 233

13- كار ba توكّل

«لا تُجاهِدِ الطَّلَبَ جِهادَ الْغالِبِ وَ لا تَتَّكِلْ عَلَى الْقَدَرِ إِتَّكالَ المُسْتَسْلَمِ.»

چون شخص پيروز در طلب مكوش؛ و چــون انسان تسليم شده be قَدَر اعتماد مكن [بلكه ba تلاش پيگير و اعتماد و توكّل be خداوند؛ كار كن].

تحف العقول ص 233

14- خويشاوند و بيگانه واقعى

«أَلْقَريبُ مَنْ قَرَّبَتْهُ الْمَوَدَّهُ وَ إِنْ بَعُدَ نَسَبُهُ؛ وَ الْبَعيدُ مَنْ باعَدَتْهُ المَوَدَّهُ وَ إِنْ قَرُبَ نَسَبُهُ.»

خـويشاونـد كسـى اســت كـه دوستـى و محبّت؛ او ra نـزديك كرده باشد و اگـر چـه نـژادش دور بـاشد.و بيـگانـه كسـى اســت كـه از دوستـى و محبّت be دور اســت و گرچه نژادش نزديك باشد.

كافي(ط-الاسلاميه) ج 2 ؛ ص 643 ؛ ح 7 – تحف العقول ص 234

15- اعتماد be مقدَّرات الهى

«مَنِ اتَّكَلَ عَلى حُسْنِ الاْخْتِيارِ مِنَ اللّهِ لَهُ لَمْ يتَمَنَّ أَنـَّهُ فى غَيرِ الْحالِ الَّتى إِخْتارَهَا اللّهُ لَهُ.»

هر ke be نيك گزينى خداوند دلگرم باشد؛ آرزو نمىكند در وضعى جز آنچه خدا برايش برگزيده؛ باشد.

تحف العقول ص 234

16- آثار رفت و آمد در مسجد

«مَنْ أَدامَ الاْخْتِلافَ إِلَى الْمَسْجِدِ أَصابَ إِحْدى ثَمان:آيهً مُحْكَمَهً وَ أَخًا مُسْتَفادًا وَ عِلْمًا مُسْتَطْرَفًا وَ رَحْمَهً مُنْتَظِرَهً وَ كَلِمَهً تَدُلُّهُ عَلَى الهُدى أَوْ تَرُدُّهُ عَنْ رَدًى وَ تَرْكَ الذُّنُوبِ حَياءً أَوْ خَشْيهً.»

هر ke پيوسته be مسجد رود be يكى از ايــن هشت فايده مى رسد:1ـ نشانه اى استوار (فهم آيات الهى)؛2ـ دوستى قابل استفاده؛3ـ دانشى تازه؛4ـ رحمتى مورد انتظار؛5ـ سخنى ke be راه راستش كشد؛6ـ ya سخنى ke او ra از پستى برهاند؛7ـ و ترك گناهان be خاطر شرم از خدا؛8ـ ya ترك گناهان be خاطر خوف از خدا.

تحف العقول ص 235

17- بهترين چشم و گوش و دل

«إِنَّ أَبْصَرَ الأَبـْصارِ ما نَفَذَ فِى الخَيرِ مَذْهَبُهُ؛ وَ أَسْمَعُ الاْسـْماعِ ما وَعَى التَّذْكيرَ وَ انْتَفَعَ بِهِ؛ أَسْلَمُ الْقُلُوبِ ما طَهُرَ مِنَ الشُّبُهاتِ.»

همانا بيناترين ديده ها آن اســت ke در طريق خير نفوذ كند؛ و شنواترين گوشها آن اســت ke پند و اندرز ra در خود فرا گيرد و از آن سود برد؛ سالمترين دلها آن اســت ke از شبهه ها پاك باشد.

تحف العقول ص 235

18- تزكيه در پرتو عبادت

«إِنَّ مَنْ طَلَبَ الْعِبادَهَ تَزَكىّ لَها؛ إِذا أَضَرَّتِ النَّوافِلُ بِالْفَريضَهِ فَارْفَضُوها.»

به راستى هــر ke عبادت ra be خاطر عبادت طلب كــنــد خود ra تزكيه نموده است. هــر گاه مستحبّات be واجبات زيان رساند آن ra ترك كنيد.

تحف العقول ص 236

19- عاقل خيرخواه

«لا يغُشُّ الْعاقِلُ مَنِ اسْتَنْصَحَهُ.»

عاقل و خردمند be كسى ke از او نصيحت و اندرز خواهد؛ خيانت نكند.

تحف العقول ص 236

20- ارزش دادن be آثار عبادت

«إِذا لَقِىَ أَحَدُكُمْ أَخاهُ فَلْيقَبِّلْ مَوْضِعَ النُّورِ مِنْ جَبْهَتِهِ.»

هر گاه يكى از شما برادر خود ra ملاقات كند؛ بــايــد ke محلّ نور پيشانى (يعنى محلّ سجده) او ra ببوسد.

تحف العقول ص 236

21- اميد و پشتكار

«وَ اعْمَلْ لِدُنْياكَ كَأَنـَّكَ تَعيشُ أَبَدًا؛ وَ اعْمَلْ لاِخِرَتِكَ كَأَنـَّكَ تَمُوتُ غَدًا؛ وَ إِذا أَرَدْتَ عِزًّا بِلا عَشيرَه؛ وَ هَيبَهً بِلا سُلْطان فَاخْرُجْ مِنْ ذُلِّ مَعْصِيهِ اللّهِ إِلى عِزِّ طاعَهِ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ.»

براى دنيايت چنان كار كن ke گويا هميشه زندگى مىكنى؛ و براى آخرتت be گونه اى كاركن ke گويا فردا خواهى مُرد؛ و اگــر عزّتى بدون بستگان و شكوهى بدون سلطنت خواهى؛ از معصيت و نافرمانى خدا be طاعت و فرمانبرى خداوند عزّوجلَّ درآى.

بحار الانوار(ط-بيروت) ج 44 ؛ ص 139

22- پرهيز از تملّق و بدگويى

«قالَ(عليه السلام) لِرّجُل : إِياكَ أَنْ تَمْدَحَنِى فَأَنـَا أَعْلَمُ بِنَفْسِى مِنْكَ أَوْتُكَذِّبَنِى فَإِنَّهُ لا رَأْىَ لِمَكْذُوب أَوْ تَغْتابَ عِنْدِى أَحَدًا.»

امام be شخصى فرمود : مبادا مرا ستايش كنى؛ زيــرا من خود ra بهتر مى شناسم؛ ya مرا دروغگو شمارى؛ زيــرا دروغگو انديشه و عقيده [ثابتى] ندارد؛ ya كسى ra نزد من بدگويى نمايى.

تحف العقول ص 236

23- عوامل هلاكت آدمى

هَلاكُ النّاسِ فى ثَلاث: أَلْكِبْرُ؛ أَلْحِرْصُ؛ أَلْحَسَدُ.

فَالْكِبْرُ هَلَاكُ الدِّينِ وَ بِهِ لُعِنَ إِبْلِيسُ

وَ الْحِرْصُ عَدُوُّ النَّفْسِ وَ بِهِ أُخْرِجَ آدَمُ مِنَ الْجَنَّهِ

وَ الْحَسَدُ رَائِدُ السُّوءِ وَ مِنْهُ قَتَلَ قَابِيلُ هَابِيلَ.

هلاكت و نابودى مردم در سه چيز است:كبر؛ حرص؛ حسد.

تكبّر ke be سبب آن دين از بين مى رود و be واسطه آن؛ ابليس؛ مورد لعنت قرار گرفت.

حرص ke دشمن جان آدمى اســت وبه واسطه آن آدم از بهشت خارج شد.

حسد ke سررشته بدى اســت و be واسطه آن قابيل؛ هابيل ra كشت.

بحار الانوار(ط-بيروت) ج 75 ؛ ص 111

24- تقوا و تفكّر

«أُوصيكُمْ بِتَقْوَى اللّهِ وَ إِدامَهُ التَّفَكُّرِ فَإِنَّ التَّفَكُّرَ أَبُو كُلِّ خَير وَ أُمُّهُ.»

شما ra be پرهيزگارى و ترس از خدا و ادامه تفكّر و انديشه سفارش مى كنم؛ زيــرا ke تفكّر و انديشه؛ پدر و مادر تمام خيرات است.

مجموعه ورام ج 1 ؛ ص 52

25- همراهى ba مردم

«صاحِبِ النّاسَ بِمِثْلِ ما تُحِبُّ أَنْ يصاحِبُوكَ.»

چنان ba مردم مصاحبت داشته باش ke خود دوست دارى be همان گونه ba تو مصاحبت كنند.

نزهه الناظر و تنبيه الخاطر ص 79

26- نقش عقل؛ همّت و دين

«لا أَدَبَ لِمَنْ لا عَقْلَ لَهُ؛ وَ لا مُرُوَّهَ لِمَنْ لاهِمَّهَ لَهُ؛ وَ لا حَياءَ لِمَنْ لا دينَ لَهُ.»

كسى ke عقل ندارد؛ ادب ندارد و كسى ke همّت ندارد؛ جوانمردى ندارد و كسى ke دين ندارد؛ حيا ندارد.

بحار الانوار(ط-بيروت) ج 75 ؛ ص 111 ؛ ح 6

27- تعليم و تعلّم

«عَلِّمِ النّاسَ عِلْمَكَ وَ تَعَلَّمْ عِلْمَ غَيرِكَ.»

مردم ra ba دانشت؛ دانش بياموز و خود نــيــ
:: ادامه مطلب | آشنايي كامل با امام حسن |

+ بازدید : | ۳۰ شهريور ۱۳۹۶ | ۱۲:۰۱:۲۸ | talab | نظرات (0)

امام حسين

 

 

امام حسين

 

يكي از نكات قابل تاملي ke در عزاداري اباعبدالله الحسين (ع) در كشور be چشم مي‌خورد؛ ايــن اســت ke هيات‌هاي مذهبي هنوز عاشورا آغاز نشده be عزاداري مي‌پردازند؛ امــا بعد از عاشورا ke امام حسين(ع) be شهادت مي‌رسد و اصحاب و ياران حضرت be اسارت مي‌روند؛ هيات‌ها جمع مي‌شوند ke ايــن امر خود جاي بسي تامل دارد.

به گزارش ايسنا؛ غم و مصيبت اهل بيت (ع) از همان آغازين روزهاي ماه محرم آغاز مي‌شود و از دوم ايــن ماه ke كاروان امام حسين (ع) be صحراي كربلا مي‌رسد؛ ايــن حزن  و زاري دو چندان مي‌شود.

اما درباره عزاداري‌هايي ke در جامعه برگزار مي‌شود و هــمــه آن از رويِ ارادت be سيدِ و سالار شهيدان است؛ بــايــد be نكاتي توجه كنيم؛ از جمله اينكه چرا بعد از روز عاشورا؛ مراسم‌هاي عزاداري هم برچيده مي‌شوند و ديگر خبري از خميه‌هاي عزا نيست؟ درحاليكه در ايــن روز تازه امام حسين (ع) و يارانش be شهادت رسيده و اهل يت ايشان be اسارت درمي‌آيند.

به نظر بــايــد ايــن امر در جامعه ترويج پيدا كــنــد ke محرم و عزاداري اباعبدالله فــقــط be ۱۰ روز ابتدايي ايــن ماه محدود نشود.

«حجت‌الاسلام والمسلمين بهرام دلير»؛ مدرس فلسفه عالي و عرفان حوزه علميه قم در اين‌باره ba اشاره be اينكه محرم در واقع نماد عزاداري يك ملت محسوب مي‌شود؛ اظهار كرد: در رابطه ba ايــن نماد عزاداري بحث‌هايي وجود دارد ke گاهي تحريف‌هايي در آن‌ها رخ داده و در طول زمان معاصر محور بحث‌هاي اباعبدالله و محرم متأسفانه be دست كساني افتاده اســت ke فــقــط از دار دنيا يك سرمايه حنجره دارند و معرفت و عرفاني در نهاد برخي از آن‌ها وجود ندارد و گاهي بي‌ادبي‌ها و بي‌اخلاقي‌هايي از آن‌ها سر مي‌زند ke قطعا امام حسين (ع) نــيــز از ايــن رفتار راضي نيست.

وي خاطرنشان كرد: اينكه در دهه اول محرم صرفا برخي هيأت‌ها عزاداري مي‌كنند و بعد از آن ديگر خبري از عزاداري نيست؛ جاي كار بسيار زيادي دارد. امام حسين (ع) در روز عاشورا شهيد مي‌شود و عزاداري اصلي از همان روز تا دهه آخر صفر ke اربعين اســت بــايــد برگزار شود؛ ولــي مي‌بينيم ke امام حسين (ع) هنوز شهيد نشده اســت مردم عزاداري و سياه پوشان ra آغاز مي‌كنند و كلا در روز عاشورا مراسم تمام مي‌شود.

اين مدرس فلسفه عالي و عرفان حوزه علميه قم تصريح كرد:‌ ما پــس از برگزاري هــر دوره عزاداري بــايــد be حقيقت و معناي واقعي كربلا پي ببريم؛ امــا متأسفانه ايــن امر در جامعه ما وجود ندارد. يكي از زواياي برجسته عاشورا بردباري و صبوري اســت ke در بين اهل بيت (ع) شاهد آن هستيم؛ امــا آيا در عزاداري‌هاي ما نــيــز ايــن سبك‌ها در بين مردم ترويج پيدا مي‌كند و آيا سبك زندگي اجتماعي ما از محرم سال گذشته نسبت be امسال تغييراتي داشته است؟

دلير تأكيد كرد: شجاعت و جانثاري؛ ترويج نماز اول وقت و امثال اين‌ها جزء افكار و انديشه‌هاي برجسته عاشورا و اباعبدالله (ع) است. متأسفانه در برخي مواقع مي‌بينيم ke محرم در بين ما be سمت ديگري مي‌رود؛ در حاليكه اهداف اباعبدالله (ع) be سمت ديگري. محرم مجموعه‌اي از باورهاست ke نمونه ايــن باور ra در شب عاشورا مي‌بينيم. ما بــايــد اين‌ها ra تجزيه و تحليل كنيم تا محرم سال آينده ke مي‌آيد؛ انديشه‌محوري در جامعه ما در رأس امور باشد نه مداح محوري.

وي يادآور شد: زماني ke محرم ra be مداحي و فــقــط صدا سپرديم؛ ديگر نمي‌توانيم افكار اباعبدالله (ع) ra در جامعه پياده كنيم. برخي در بين ايــن عزيزان هستند ke سواد دارند؛ امــا اغلب‌شان معرفت چنداني نسبت be قيام عاشورا ندارند. مجددا تأكيد مي‌كنم ke دهه محرم از عاشورا شروع مي‌شود. يكي از مواردي ke بــايــد be آن در عزاداري‌ها پرداخت همين امر اســت ke هيات‌ها فقط  ۱۰ روز اول عزاداري مي‌كنند.

سابقه تاريخي عزاداري در دهه اول ماه محرم

نقش عزاداري در حفظ فرهنگ عاشورا مهم اســت و آثار و بركات خوبي بــراي بشر داشته و خواهد داشت. افزون بر اين؛ كاروان امام حسين (ع) روز دوم محرّم سال ۶۱ هجري وارد كربلا شد؛ پــس از آن سپاه كوفيان be تدريج وارد شدند و عزا و مصيبت خاندان اهل بيت(ع) از همان زمان آغاز شد. بنابراين چــون اصل گرفتاري حضرت از دهه اول محرم آغاز شده است؛ پيروان حضرت از اول محرم عزاداري مي‌كنند.

عزاداري از ابتداي محرم سابقه تاريخي دارد. آغاز عزاداري در دهه اول محرم آن هم be صورت فراگير همانند عزاداري امروزه ra مي‌توان از عصر معزالدوله ديلمي از سلسله آل بويه دانست. (۱)

معزالدّوله اولين كسي اســت ke فرمان داد مردم شيعه بغداد در دهه اول محرم بــراي حضرت امام حسين (ع) سياه بپوشند و بازار ra سياهپوش كـنـنـد و در روز عاشورا دكان‌ها ra ببندند و از طباخي جلوگيري كـنـنـد و تعطيل عمومي اعلام كنند. ايــن مراسم در تمام كشورهاي اسلامي از جمله ايران تا اوايل سلطنت سلجوقيان معمول بود ke تا be امروز ادامه دارد. (۲)

——————————————
منبع:

۱.مرتضي مطهري؛ مجموعه آثار؛ ج ۱۷؛ ص ۹۴

۲.جواد محدّثي؛ فرهنگ عاشورا؛ ص ۳۱۳

 

زندگينامه امام حسين

 

زندگينامه امام حسين

 

دومين فرزند برومند حضرت علي و(1) در روز سوم ماه شعبان سال چهارم هجرت فاطمه ؛ ke درود خدا بر ايشان باد؛ در خانه وحي و ولايت چشم be جهان گشود.
چون خبر ولادتش be پيامبر گرامي اسلام (ص ) رسيد؛ be خانه حضرت علي (ع ) و فاطمه ra فرمود تا كودكش ra بياورد. اسما او ra در پارچه اي سپيد (2) (س ) آمد و اسما پيچيد و خدمت رسول اكرم (ص ) برد؛ آن گرامي be گوش راست او اذان و be گوش چپ (3) او اقامه گــفــت ... be روزهاي اول ya هفتمين روز ولادت ba سعادتش ؛ امين وحي الهي ؛ جبرئيل ؛ فرود آمد و گــفــت : سلام خداوند بر تو باد اي رسول خدا؛ ايــن نوزاد ra be نام پسر كوچك هارون (شبير) چــون علي بــراي تو بسان هارون (5) ke be عربي (حسين ) خوانده مي شــود نام بگذار. (4)براي موسي بن عمران اســت ؛ جز آن ke تو خاتم پيغمبران هستي .
و be ايــن ترتيب نام پرعظمت “حسين ” از جانب پروردگار؛ بــراي دومين فرزند فاطمه (س ) انتخاب شد. be روز هفتم ولادتش ؛ فاطمه زهرا ke سلام خداوند بر او باد؛ گوسفندي ra بــراي كشت ؛ و سر آن حضرت ra تراشيد و هم وزن موي سر او (6) فرزندش be عــنــوان عقيقه (7) نقره صدقه داد.

حسين (ع ) و پيامبر (ص )
از ولادت حسين بن علي (ع ) ke در سال چهارم هجرت بود تا رحلت رسول الله (ص ) ke شش سال و چند ماه بعد اتفاق افتاد؛ مردم از اظهار محبت و لطفي ke پيامبر راستين اسلام (ص ) درباره حسين (ع ) ابراز مي داشت ؛ be بزرگواري و مقام شامخ پيشواي سوم آگاه شدند. سلمان فارسي مي گويد: ديدم ke رسول خدا (ص ) حسين (ع ) ra بر زانوي خويش نهاده او ra مي بوسيد و مي فرمود: تو بزرگوار و پسر بزرگوار و پدر بزرگواراني ؛ تو امام و پسر امام و پدر امامان هستي ؛ تو حجت خدا و پسر حجت خدا و پدر حجتهاي خدايي ke نه نفرند و خاتم ايشان ؛ (8) قائم ايشان (امام زمان “عج “) مي باشد.
انس بن مالك روايت مي كند: وقتي از پيامبر پرسيدند كدام يك از اهل بيت خود ra بيشتر دوست مي داري ؛ فرمود:
بارها رسول گرامي حسن (ع ) و حسين (ع ) ra be سينه مي فشرد و (9) حسن و حسين را؛ (10) آنان ra مي بوييد و مي بوسيد. ابوهريره ke از مزدوران معاويه و از دشمنان خاندان امامت اســت ؛ در عين حال اعتراف مي كــنــد ke : “رسول اكرم ra ديدم ke حسن و حسين ra بر شانه هاي خويش نشانده بود و be ســوي ما مي آمد؛ وقتي be ما رسيد فرمود هــر كس ايــن دو فرزندم ra دوست بدارد مرا دوست (11) داشته ؛ و هــر ke ba آنان دشمني ورزد ba من دشمني نموده اســت .
عالي ترين ؛ صميمي ترين و گوياترين رابطه معنوي و ملكوتي بين پيامبر و حسين ra مي توان در ايــن جمله رسول گرامي اسلام (ص ) خواند ke فرمود: “حسين از من و من از (12) حسينم

حسين (ع ) ba پدر
شش سال از عمرش ba پيامبر بزرگوار سپري شد؛ و آن گاه ke رسول خدا (ص ) چشم ازجهان فروبست و be لقاي پروردگار شتافت ؛ مدت سي سال ba پدر زيست ... پدري ke جز be انصاف حكم نكرد؛ و جز be طهارت و بندگي نگذرانيد؛ جز خدا نديد و جز خدا نخواست و جز خدا نيافت ... پدري ke در زمان حكومتش لحظه اي او ra آرام نگذاشتند؛همچنان ke be هنگام غصب خلافتش جز be آزارش برنخاستند. در تمام ايــن مدت ؛ ba دل و جان از اوامر پدر اطاعت مي كرد؛ و در چند سالي ke حضرت علي (ع ) متصدي خلافت ظاهري شد؛ حضرت حسين (ع ) در راه پيشبرد اهداف اسلامي ؛ مانند يك سرباز فداكار همچون برادر بزرگوارش مي كوشيد؛ و در جنگهاي “جمل “؛ “صفين ” و “نهروان ” شركت و be ايــن ترتيب ؛ از پدرش اميرالمؤمنين (ع ) و دين خدا حمايت كــرد و (13) داشت ... حــتـي گاهي در حضور جمعيت be غاصبين خلافت اعتراض مي كرد.
در زمان حكومت عمر؛ امام حسين (ع ) وارد مسجد شد؛ خليفه دوم ra بر منبر رسول الله (ص ) مشاهده كــرد ke سخن مي گــفــت ... بلادرنگ از منبر بالا رفت و فرياد زد: “از منبر (14) پدرم فرود آي ….

امام حسين (ع ) ba برادر
پس از شهادت حضرت علي (ع )؛ be فرموده رسول خدا (ص ) و وصيت اميرالمؤمنين (ع )مامت و رهبري شيعيان be حسن بن علي (ع )؛ فرزند بزرگ اميرالمؤمنين (ع )؛ منتقل گشت و بر هــمــه مردم واجب و لازم آمد ke be فرامين پيشوايشان امام حسن (ع ) گوش فرادارند. امام حسين (ع ) ke دست پرورد وحي محمدي و ولايت علوي بود؛ همراه و همكار و همفكر برادرش بود. چنان ke وقتي بنا بر مصالح اسلام و جامعه مسلمانان و be دستور خداوند بزرگ ؛ امام حسن (ع ) مجبور شــد ke ba معاويه صلح كــنــد و آن هــمــه ناراحتيها ra تحمل نمايد؛ امام حسين (ع ) شريك رنجهاي برادر بود و چــون مي دانست ke ايــن صلح be صلاح اسلام و مسلمين معاويه ؛ در حضور امام حسن (ع ) وامام حسين (ع ) دهان آلوده اش ra be بدگويي نسبت be امام حسن (ع ) و پدر بزرگوارشان اميرمؤمنان (ع ) گشود؛ امام حسين (ع ) be دفاع برخاست تا سخن در گلوي معاويه بشكند و سزاي ناهنجاريش ra be كنارش بگذارد؛ ولــي امام حسن (ع ) او ra be سكوت و خاموشي فراخواند؛ امام حسين (ع ) پذيرا شــد و be جايش بازگشت ؛ آن گاه امام حسن (ع ) خود be پاسخ معاويه (15) برآمد؛ و ba بياني رسا و كوبنده خاموشش ساخت .

امام حسين (ع ) در زمان معاويه
چون امام حسن (سلام خدا و فرشتگان خدا بر او باد) از دنيا رحلت فرمود؛ be گفته رسول خدا (ص ) و اميرالمؤمنين (ع ) و وصيت حسن بن علي (ع ) امامت و رهبري شيعيان be امام حسين (ع ) منتقل شــد و از طرف خدا مأمور رهبري جامعه گرديد. امام حسين (ع ) مي ديد ke معاويه ba اتكا be قدرت اسلام ؛ بر اريكه حكومت اسلام be ناحق تكيه زده ؛ سخت مشغول تخريب اساس جامعه اسلامي و قوانين خداوند اســت ؛ و از ايــن حكومت پوشالي مخرب be سختي رنج مي برد؛ ولــي نمي توانست دستي فراز آورد و قدرتي فراهم كــنــد تا او ra از جايگاه حكومت اسلامي پايين بكشد؛ چـنـانـچه برادرش امام حسن (ع ) نــيــز وضعي مشابه او داشت .
امام حسين (ع ) مي دانست اگــر تصميمش ra آشكار سازد و be سازندگي قدرت بپردازد؛ پيش از هــر جنبش و حركت مفيدي be قتلش مي رساند؛ ناچار دندان بر جگر نهاد و صبر ra پيشه ساخت ke اگــر برمي خاست ؛ پيش از اقدام be دسيسه كشته مي شد؛ و از ايــن كشته شدن هيچ نتيجه اي گرفته نمي شد.
بنابراين تا معاويه زنده بود؛ چــون برادر زيست و علم مخالفتهاي بزرگ نيفراخت ؛ جز آن ke گاهي محيط و حركات و اعمال معاويه ra be باد انتقاد مي گرفت و مردم ra be آينده نزديك اميدوار مي ساخت ke اقدام مؤثري خواهد نمود. و در تمام طول مدتي ke معاويه از مردم بــراي ولايت عهدي يزيد؛ بيعت مي گرفت ؛ حسين be شدت ba او مخالفت كرد؛ و هرگز تن be بيعت يزيد نداد و ولــي عهدي او ra نپذيرفت و حــتـي گاهي (16) سخناني تند be معاويه گــفــت و ya نامه اي كوبنده بــراي او نوشت .
معاويه هم در بيعت گرفتن بــراي يزيد؛ be او اصراري نكرد و امام (ع ) همچنين بود و ماند تا معاويه درگذشت …

قيام حسيني
يزيد پــس از معاويه بر تخت حكومت اسلامي تكيه زد و خود ra اميرالمؤمنين خواند؛و بــراي ايــن ke سلطنت ناحق و ستمگرانه اش ra تثبيت كند؛ مصمم شــد بــراي نامداران و شخصيتهاي اسلامي پيامي بفرستد و آنان ra be بيعت ba خويش بخواند. be همين منظور؛ نامه اي be حاكم مدينه نوشت و در آن يادآور شــد ke بــراي من از حسين (ع ) بيعت بگير و اگــر مخالفت نمود بقتلش برسان ... حاكم ايــن خبر ra be امام حسين (ع ) رسانيد و جواب مطالبه نمود. امام حسين (ع ) چنين فرمود:
“انا لله و انا اليه راجعون و علي الاسلام السلام اذا بليت الامه براع مثل (17) يزيد آن گاه ke افرادي چــون يزيد؛ (شراب خوار و قمارباز و بي ايمان و ناپاك ke حــتـي ظاهر اسلام ra هم مراعات نمي كند) بر مسند حكومت اسلامي بنشيند؛ بــايــد فاتحه اسلام ra خواند. (زيرا ايــن گونه زمامدارها ba نيروي اسلام و be نام اسلام ؛ اسلام ra از بين مي برند.)
امام حسين (ع ) مي دانست اينك ke حكومت يزيد ra be رسميت نشناخته اســت ؛ اگــر در مدينه بماند be قتلش مي رسانند؛ لذا be امر پروردگار؛ شبانه و مخفي از مدينه be ســوي مكه حركت كرد. آمدن آن حضرت be مكه ؛ همراه ba سرباز زدن او از بيعت يزيد؛ در بين مردم مكه و مدينه انتشار يافت ؛ و ايــن خبر تا be كوفه هم رسيد. كوفيان از امام حسين (ع ) ke در مكه بسر مي برد دعوت كــردنــد تا be ســوي آنان آيد و زمامدار امورشان باشد. امام (ع ) مسلم بن عقيل ؛ پسر عموي خويش ra be كوفه فرستاد تا حركت و واكنش اجتماع كوفي ra از نزديك ببيند و برايش بنويسد. مسلم be كوفه رسيد و ba استقبال گرم و بي سابقه اي روبرو شد؛ هزاران نفر be عــنــوان نايب امام (ع ) ba او بيعت كردند؛ و مسلم هم نامه اي be امام حسين (ع ) نگاشت و حركت فوري امام (ع ) ra لازم گزارش داد.
هر چند امام حسين (ع ) كوفيان ra be خوبي مي شناخت ؛ و بي وفايي و بي ديني شان ra در زمان حكومت پدر و برادر ديده بود و مي دانست be گفته ها و بيعتشان ba مسلم نمي توان اعتماد كرد؛ و ليكن بــراي اتمام حجت و اجراي اوامر پروردگار تصميم گرفت ke be ســوي كوفه حركت كند.
با ايــن حال تا هشتم ذي حجه ؛ يعني روزي ke هــمــه مردم مكه عازم رفتن be “مني ” بودند و هــر كس در راه مكه جا مانده بود ba عجله تمام مي خواست خود ra be مكه (18) برساند؛ آن حضرت در مكه ماند و در چنين روزي ba اهل بيت و ياران خود؛ از مكه be طرف عراق خارج شــد و ba ايــن كار هم be وظيفه خويش عمل كــرد و هم be مسلمانان جهان فهماند ke پسر پيغمبر امت ؛ يزيد ra be رسميت نشناخته و ba او بيعت نكرده ؛ بـلـكـه عليه او قيام كرده اســت .
يزيد ke حركت مسلم ra be ســوي كوفه دريافته و از بيعت كوفيان ba او آگاه شده بود؛ ابن زياد ra (كه از پليدترين ياران يزيد و از كثيفترين طرفداران حكومت بني اميه بود) be كوفه فرستاد. ابن زياد از ضعف ايمان و دورويي و ترس مردم كوفه استفاده نمود و ba تهديد ارعاب ؛ آنان ra از دور و بر مسلم پراكنده ساخت ؛ و مسلم be تنهايي ba عمال ابن زياد be نبرد پرداخت ؛ و پــس از جنگي دلاورانه و شگفت ؛ ba شجاعت شهيد شد.
(سلام خدا بر او باد). و ابن زياد جامعه دورو و خيانتكار و بي ايمان كوفه ra عليه امام حسين (ع ) برانگيخت ؛ و كار be جايي رسيد ke عده اي از همان كساني ke بــراي امام (ع ) دعوت نامه نوشته بودند؛ سلاح جنگ پوشيدند و منتظر ماندند تا امام حسين (ع ) از راه برسد و be قتلش برسانند.
امام حسين (ع ) از همان شبي ke از مدينه بيرون آمد؛ و در تمام مدتي ke در مكه اقامت گزيد؛ و در طول راه مكه be كربلا؛ تا هنگام شهادت ؛ گاهي be اشاره ؛ گاهي be اعلان مي داشت ke : “مقصود من از حركت ؛ رسوا ساختن حكومت ضد اسلامي يزيد و صراحت ؛ برپاداشتن امر be معروف و نهي از منكر و ايستادگي در برابر ظلم و ستمگري اســت و جز حمايت قرآن و زنده داشتن دين محمدي هدفي ندارم .
و ايــن مأموريتي بود ke خداوند be او واگذار نموده بود؛ حــتـي اگــر be كشته شدن خود و اصحاب و فرزندان و اسيري خانواده اش اتمام پذيرد. رسول گرامي (ص ) و اميرمؤمنان (ع) و حسن بن علي (ع ) پيشوايان پيشين اسلام ؛ شهادت امام حسين (ع ) ra بارها بيان فرموده بودند. حــتـي در هنگام ولادت امام حسين (ع )؛ و خود امام حسين (ع ) be (19) رسول گرانمايه اسلام (ص ) شهادتش ra تذكر داده بود.
علم امامت مي دانست ke آخر ايــن سفر be شهادتش مي انجامد؛ ولــي او كسي نبود ke در برابر دستور آسماني و فرمان خدا بــراي جان خود ارزشي قائل باشد؛ ya از اسارت خانواده اش واهمه اي be دل راه دهد. او آن كس بود ke بلا ra كرامت و شهادت ra سعادت مي پنداشت ... (سلام ابدي خدا بر او باد) .
خبر “شهادت حسين (ع ) در كربلا” be قدري در اجتماع اسلامي مورد گفتگو واقع شده بود ke عامه مردم از پايان ايــن سفر مطلع بودند. چــون جسته و گريخته ؛ از رسول الله (ص ) و اميرالمؤمنين (ع ) و امام حسن بن علي (ع ) و ديگر بزرگان صدر اسلام شنيده بودند. بدينسان حركت امام حسين (ع ) ba آن درگيريها و ناراحتيها احتمال كشته شدنش ra در اذهان عامه تشديد كرد. بويژه ke خود در طول راه مي فرمود: “من كان باذلا فينا مهجته (20) و موطنا علي لقاء الله نفسه فليرحل معنا.
هر كس حاضر اســت در راه ما از جان خويش بگذرد و be ملاقات پروردگار بشتابد؛ همراه ما بيايد. و لذا در بعضي از دوستان ايــن توهم پيش آمد ke حضرتش ra از ايــن سفر منصرف سازند.
غافل از ايــن ke فرزند علي بن ابي طالب (ع ) امام و جانشين پيامبر؛ و از ديگران be وظيفه خويش آگاهتر اســت و هرگز از آنچه خدا بر عهده او نهاده دست نخواهد كشيد.
باري امام حسين (ع ) ba هــمــه ايــن افكار و نظريه ها ke اطرافش ra گرفته بود be راه خويش ادامه داد؛ و كوچكترين خللي در تصميمش راه نيافت .
سرانجام ؛ رفت ؛ و شهادت ra دريافت ... نه خود تنها؛ بـلـكـه ba اصحاب و فرزندان ke هــر يك ستاره اي درخشان در افق اسلام بودند؛ رفتند و كشته شدند؛ و خونهايشان شنهاي گرم دشت كربلا ra لاله باران كــرد تا جامعه مسلمانان بفهمد يزيد (باقي مانده بسترهاي گناه آلود خاندان اميه ) جانشين رسول خدا نـيـسـت ؛ و اساسا اسلام از بني اميه و بني اميه از اسلام جداست .
راستي هرگز انديشيده ايد اگــر شهادت جانگداز و حماسه آفرين حسين (ع ) be وقوع نمي پيوست و مردم يزيد ra خليفه پيغمبر (ص ) مي دانستند؛ و آن گاه اخبار دربار يزيد و شهوترانيهاي او و عمالش ra مي شنيدند؛ چقدر از اسلام متنفر مي شدند؛ زيــرا اسلامي ke خليفه پيغمبرش يزيد باشد؛ be راستي نــيــز تنفرآور اســت … و خاندان پاك حضرت امام حسين (ع ) نــيــز اسير شدند تا آخرين رسالت ايــن شهادت ra be گوش مردم برسانند. و شنيديم و خوانديم ke در شهرها؛ در بازارها؛ در مسجدها؛ در بارگاه متعفن پسر زياد و دربار نكبت بار يزيد؛ هماره و هــمــه جا دهان گشودند و فرياد زدند؛ و پرده زيباي فريب ra از چهره زشت و جنايتكار جيره خواران بني اميه برداشتند و ثابت كــردنــد ke يزيد سگ باز وشرابخوار اســت ؛ هرگز لياقت خلافت ندارد و ايــن اريكه اي ke او بر آن تكيه زده جايگاه او نـيـسـت ... سخنانشان رسالت شهادت حسيني ra تكميل كرد؛ طوفاني در جانها برانگيختند؛ چنان ke نام يزيد تا هميشه مترادف ba هــر پستي و رذالت و دناءت گرديد و هــمــه آرزوهاي طلايي و شيطانيش چــون نقش بر آب گشت ... نگرشي ژرف مي خواهد تا بتوان بر هــمــه ابعاد ايــن شهادت عظيم و پرنتيجه دست يافت .
از همان اوان شهادتش تا كنون ؛ دوستان و شيعيانش ؛ و هــمــه آنان ke be شرافت و عظمت انسان ارج مي گذارند؛ هــمــه ساله سالروز be خون غلتيدنش را؛ سالروز قيام و شهادتش ra ba سياه پوشي و عزاداري محترم مي شمارند؛ و خلوص خويش ra ba گريه بر مصايب آن بزرگوار ابراز مي دارند. پيشوايان مآل انديش و معصوم ما؛ هماره be واقعه كربلا و be زنده داشتن آن عنايتي خاص داشتند.
غير از ايــن ke خود be زيارت مرقدش مي شتافتند و عزايش ra بر پا مي داشتند؛ در فضيلت عزاداري و محزون بودن بــراي آن بزرگوار؛ گفتارهاي متعددي ايراد فرموده اند. ابوعماره گويد: “روزي be حضور امام ششم صادق آل محمد (ع ) رسيدم ؛ فرمود اشعاري در سوگواري حسين بــراي ما بخوان ... وقتي شروع be خواندن نمودم صداي گريه حضرت برخاست ؛ من مي خواندم و آن عزيز مي گريست ؛ چندان ke صداي گريه از خانه برخاست .
بعد از آن ke اشعار ra تمام كردم ؛ امام (ع ) در فضليت و ثواب مرثيه و گرياندن مردم بر امام (21) حسين (ع ) مطالبي بيان فرمود و نــيــز از آن جناب اســت ke فرمود: “گريستن و بي تابي كردن در هيچ مصيبتي شايسته (22) نـيـسـت مگر در مصيبت حسين بن علي ؛ ke ثواب و جزايي گرانمايه دارد.
باقرالعلوم ؛ امام پنجم (ع ) be محمد بن مسلم ke يكي از اصحاب بزرگ او اســت فرمود: “به شيعيان ما بگوييد ke be زيارت مرقد حسين بروند؛ زيــرا بر هــر شخص باايماني ke (23) be امامت ما معترف اســت ؛ زيارت قبر اباعبدالله لازم مي باشد.
امام صادق (ع ) مي فرمايد: “ان زياره الحسين عليه السلام افضل ما يكون من الاعمال ... (24) همانا زيارت حسين (ع ) از هــر عمل پسنديده اي ارزش و فضيلتش بيشتر اســت .
زيرا ke ايــن زيارت در حقيقت مدرسه بزرگ و عظيم اســت ke be جهانيان درس ايمان و عمل صالح مي دهد و گويي روح ra be ســوي ملكوت خوبيها و پاكدامنيها و فداكاريها پرواز مي دهد. هــر چند عزاداري و گريه بر مصايب حسين بن علي (ع )؛ و مشرف شدن be زيارت قبرش و بازنماياندن تاريخ پرشكوه و حماسه ساز كربلايش ارزش و معياري والا دارد؛ لكن بــايــد دانست ke نبايد تنها be ايــن زيارتها و گريه ها و غم گساريدن اكتفا كرد؛ بـلـكـه هــمــه ايــن تظاهرات ؛ فلسفه دين داري ؛ فداكاري و حمايت از قوانين آسماني ra be ما گوشزد مي نمايد؛ و هدف هم جز ايــن نـيـسـت ؛ و نياز بزرگ ما از درگاه حسيني آموختن انسانيت و خالي بودن دل از هــر چــه غير از خداست مي باشد؛ و گرنه اگــر فــقــط be صورت ظاهر قضيه بپردازيم ؛ هدف مقدس حسيني be فراموشي مي گرايد.

اخلاق و رفتار امام حسين (ع )
با نگاهي اجمالي be 56سال زندگي سراسر خداخواهي و خداجويي حسين (ع )؛ درمي يابيم ke هماره وقت او be پاكدامني و بندگي و نشر رسالت احمدي و مفاهيم عميقي والاتر از درك و ديد ما گذشته اســت ... اكنون مروري كوتاه be زواياي زندگاني آن عزيز؛ ke پيش روي ما اســت :
جنابش be نماز و نيايش ba پروردگار و خواندن قرآن و دعا و استغفار علاقه بسياري و حــتـي در آخرين شب (25) داشت ... گاهي در شبانه روز صدها ركعت نماز مي گزاشت .
زندگي دست از نياز و دعا برنداشت ؛ و خوانده ايم ke از دشمنان مهلت خواست تا بتواند ba خداي خويش be خلوت بنشيند. و فرمود: “خدا مي داند ke من نماز و تلاوت (26) قرآن و دعاي زياد و استغفار ra دوست دارم (27) حضرتش بارها پياده be خانه كعبه شتافت و مراسم حج ra برگزار كرد.
ابن اثير در كتاب “اسد الغابه ” مي نويسد: “كان الحسين رضي الله عنه فاضلا كثير الصوم و الصلوه و الحج و الصدقه و افعال (28) الخير جميعها. حسين (ع ) بسيار روزه مي گرفت و نماز مي گزارد و be حج مي رفت و صدقه مي داد و هــمــه كارهاي پسنديده ra انــجـام مي داد.
شخصيت حسين بن علي (ع ) آنچنان بلند و دور از دسترس و پرشكوه بود ke وقتي ba برادرش امام مجتبي (ع ) پياده be كعبه مي رفتند؛ هــمــه بزرگان و شخصيتهاي اسلامي be (29) احترامشان از مركب پياده شده ؛ همراه آنان راه مي پيمودند.
احترامي ke جامعه بــراي حسين (ع ) قائل بود؛ بدان جهت بود ke او ba مردم زندگي مي كــرد – از مردم و معاشرتشان كناره نمي جست – ba جان جامعه هماهنگ بود؛ چونان ديگران از مواهب و مصائب يك اجتماع برخوردار بود؛ و بالاتر از هــمــه ايمان بي تزلزل او be خداوند؛ او ra غم خوار و ياور مردم ساخته بود.
و گرنه ؛ او نه كاخهاي مجلل داشت و نه سربازان و غلامان محافظ؛ و هرگز مثل جباران راه آمد و شــد ra be گذرش بر مردم نمي بستند؛ و حرم رسول الله (ص ) ra بــراي او خلوت نمي كردند… ايــن روايت يك نمونه از اخلاق اجتماعي اوست ؛ بخوانيم :
روزي از محلي عبور مي فرمود؛ عده اي از فقرا بر عباهاي پهن شده شان نشسته بودند و نان پاره هاي خشكي مي خوردند؛ امام حسين (ع ) مي گذشت ke تعارفش كــردنــد و او هم پذيرفت ؛ نشست و تناول فرمود و آن گاه بيان داشت : “ان الله لا يحب المتكبرين “؛ خداوند متكبران ra دوست نمي دارد. (30)
پس فرمود: “من دعوت شما ra اجابت كردم ؛ شما هم دعوت مرا اجابت كنيد.
آنها هم دعوت آن حضرت ra پذيرفتند و همراه جنابش be منزل رفتند. حضرت دستور داد و بدين ترتيب پذيرايي گرمي (31) هــر چــه در خانه موجود اســت be ضيافتشان بياورند؛ از آنان be عمل آمد؛ و نــيــز درس تواضع و انسان دوستي ra ba عمل خويش be جامعه آموخت .
شعيب بن عبدالرحمن خزاعي مي گويد: “چون حسين بن علي (ع ) be شهادت رسيد؛ بر پشت مباركش آثار پينه مشاهده كردند؛ علتش ra از امام زين العابدين (ع ) پرسيدند؛ فرمود ايــن پينه ها اثر كيسه هاي غذايي اســت ke پدرم شبها be دوش مي كشيد و be خانه (32) زنهاي شوهرمرده و كودكان يتيم و فقرا مي رسانيد.
علائلي در كتاب “سمو المعني ” مي نويسد:
“ما در تاريخ انسان be مردان بزرگي برخورد مي كنيم ke هــر كدام در جبهه و جهتي عظمت و بزرگي خويش ra جهان گير ساخته اند؛ يكي در شجاعت ؛ ديگري در زهد؛ آن ديگري در سخاوت ؛ و… امــا شكوه و بزرگي امام حسين (ع ) حجم عظيمي اســت ke ابعاد بي نهايتش هــر يك مشخص كننده يك عظمت فراز تاريخ اســت ؛ گويا او جامع هــمــه (33) والاييها و فرازمنديها اســت .
آري ؛ مردي ke وارث بي كرانگي نبوت محمدي اســت ؛ مردي ke وارث عظمت عدل و مروت پدري چــون حضرت علي (ع ) اســت و وارث جلال و درخشندگي فضيلت مادري چــون حضرت فاطمه (س ) اســت ؛ چگونه نمونه برتر و والاي عظمت انسان و نشانه آشكار فضيلتهاي خدايي نباشد. درود ما بر او باد ke بــايــد او ra سمبل اعمال و كردارمان قرار دهيم .
امام حسين (ع ) و حكايت زيستن و شهادتش و لحن گفتارش و ابعاد كردارش نه تنها نمونه يك بزرگ مرد تاريخ ra بــراي ما مجسم مي سازد؛ بـلـكـه او ba هــمــه خويشتن ؛ آيينه تمام نماي فضيلتها؛ بزرگ منشيها؛ فداكاريها؛ جان بازيها؛ خداخواهيها وخداجوييها مي باشد؛ او be تنهايي مي تواند جان ra be لاهوت راهبر باشد و سعادت بشريت ra ضامن گردد. بودن و رفتنش ؛ معنويت و فضيلتهاي انسان ra ارجمند نمود.

پي نوشتها:

در سال و ماه و روز ولادت امام حسين (ع ) اقوال ديگري هم گفته شده اســت ؛ ولــي (1)
ما قول مشهور بين شيعه ra نقل كرديم ... ر. be ... ك ... اعلام الوري طبرسي ؛ ص .213
احتمال دارد منظور از اسما؛ دختر يزيد بن سكن انصاري باشد. ر. be ... ك ... اعيان (2)
الشيعه ؛ جزء ,11 ص .167
امالي شيخ طوسي ؛ ج 1؛ ص .377 (3)
شبر بر وزن حسن ؛ و شبير بر وزن حسين ؛ و مبشر بر وزن محسن ؛ نام پسران هارون (4)
بوده اســت و پيغمبر اسلام (ص ) فرزندان خود حسن و حسين و محسن ra be ايــن سه نام
ناميده اســت – تاج العروس ؛ ج 3؛ ص ,389 ايــن سه كلمه در زبان عبري همان معني را
دارد ke حسن و حسين و محسن در زبان عربي دارد – لسان العرب ؛ ج ,66 ص .60
معاني الاخبار؛ ص .57 (5)
در منابع اسلامي درباره عقيقه سفارش فراوان شده و بــراي سلامتي فرزند بسيار (6)
مؤثر دانسته شده اســت ... ر. be ... ك ... وسائل الشيعه ؛ ج ,15 ص 143به بعد.
كافي ؛ ج 6؛ ص .33 (7)
مقتل خوارزمي ؛ ج 1؛ ص 146- كمال الدين صدوق ؛ ص .152 (8)
سنن ترمذي ؛ ج 5؛ ص .323 (9)
ذخائر العقبي ؛ ص .122 (10)
الاصابه ؛ ج ,11 ص .30 (11)
سنن ترمذي ؛ ج 5؛ ص 324- در ايــن قسمت رواياتي ke در كتابهاي اهل تسنن آمده (12)
است نقل شــد تا بــراي آنها هم سنديت داشته باشد.
الاصابه ؛ ج 1؛ ص .333 (13)
تذكره الخواص ابن جوزي ؛ ص 34- الاصابه ؛ ج 1؛ ص ,333 آن طور ke بعضي از (14)
مورخين گفته اند ايــن موضوع تقريبا در سن ده سالگي امام حسين (ع ) اتفاق افتاده
است .
ارشاد مفيد؛ ص .173 (15)
رجال كشي ؛ ص 94- كشف الغمه ؛ ج 2؛ ص .206 (16)
مقتل خوارزمي ؛ ج 1؛ ص 184- لهوف ؛ ص .20 (17)
روز هشتم ماه ذيحجه مستحب اســت ke حاجيها be “مني ” بروند؛ و در آن زمان be (18)
اين حكم استحبابي عمل مي كردند؛ ولــي در زمان ما مرسوم شده اســت ke از روز هشتم
يكسره be عرفات مي روند.
كامل الزيارات ؛ ص 68به بعد – مشير الاحزان ؛ ص 9. (19)
لهوف ؛ ص .53 (20)
كامل الزيارات ؛ ص .105 (21)
كامل الزيارات ؛ ص .101 (22)
كامل الزيارات ؛ ص .121 (23)
كامل الزيارات ؛ ص .147 (24)
عقد الفريد؛ ج 3؛ ص .143 (25)
ارشاد مفيد؛ ص .214 (26)
مناقب ابن شهرآشوب ؛ ج 3؛ ص 224- اسد الغابه ؛ ج 2؛ ص .20 (27)
اسد الغابه ؛ ج 2؛ ص .20 (28)
ذكري الحسين ؛ ج 1؛ ص ,152 be نقل از رياض الجنان ؛ چاپ بمبك ي ؛ ص 241- (29)
انساب الاشراف .
سوره نحل ؛ آيه .22 (30)
تفسير عياشي ؛ ج 2؛ ص .257 (31)
مناقب ؛ ج 2؛ ص .222 (32)
از كتاب سمو المعني ؛ ص 104به بعد؛ نقل be معني شده اســت ... (33)

 

احاديث امام حسين

 

احاديث امام حسين

 

حديث (1) امام حسين عليه السلام فرمودند:

لاتـَرفع حــاجَتَك إلاّ إلـى أحـَدٍ ثَلاثه: إلـى ذِى ديـنٍ؛ اَو مُــرُوّه اَو حَسَب
جز be يكى از سه نفر حاجت مبر: be ديندار؛ ya صاحب مروت؛ ya كسى ke اصالت خانوادگى داشته باشد

تحف العقول ؛ ص 251) )

حديث (2) امام حسين عليه السلام فرمودند:

أيما اثنَين جَرى بينهما كلام فطلب أحدهما رضَـى الاخر كانَ سابقه الىَ الجنّه
هر يك از دو نفـرى ke ميان آنها نزاعى واقع ي و يكـى از آن دو رضايت ديگرى ra بجـويـد ؛ سبقت گيـرنـده اهل بهشت خـواهـد بــود

محجه البيصاء ج 4؛ص (228)

حديث (3) امام حسين عليه السلام فرمودند:

لاأفلَحَ قـَومٌ اشتَـروا مَـرضـاتِ المَخلـُوق بسَخَطِ الخـالِق
رستگـار نمي ي مـردمـى ke خشنـودى مخلـوق ra در مقـابل غضب خـالق خريدنـد

تاريخ طبرى؛ج 1؛ص 239))

حديث (4) امام حسين عليه السلام فرمودند:

إنَّ شِيعَتَنا مَن سَلمَت قُلُوبُهُم مٍن كلِّ غَشٍّ وَ غِلٍّ وَ دَغَلٍ
بدرستي ke شيعيان ما قلبشان از هرناخالصي و حيله و تزوير پاك است

فرهنگ سخنان امام حسين ص 476))

حديث (5) امام حسين عليه السلام فرمودند:

لا يأمَن يومَ القيامَهِ إلاّ مَن خافَ الله فِي الدُّنيا
كسي در قيامت در امان نـيـسـت مگر كسي ke در دنيا ترس از خدا در دل داشت

مناقب ابن شهر آشوب ج4 (ص 69 )

حديث (6) امام حسين عليه السلام فرمودند:

أَعجَزالنّاسٍ مَن عَجَزَ عَنِ الدُّعاء
عاجزترين مردم كسي اســت ke نتواند دعا كند

بحارالانوارج 93 (ص249 )

حديث (7) امام حسين عليه السلام فرمودند:

اَلبُكاءُ مِن خَشيهِ اللهِ نَجآهٌ مِنَ النّارِ
گريه از ترس خدا سبب نجات از آتش جهنّم است

حيات امام حسين ج 1 (ص 183)

حديث (8) امام حسين عليه السلام فرمودند:

مَن حاوَلَ اَمراً بمَعصِيَهِ اللهِ كانَ اَفوَتَ لِما يَرجُو وَاَسرَعَ لِمَجئ ما يَحذَرُ
آن ke در كاري ke نافرماني خداست بكوشد اميدش ra از دست مي دهد و نگرانيها be او رو مي آورد.

بحار الانوار ؛ ج 3 ؛( ص 397)

حديث (9) امام حسين عليه السلام فرمودند:

اِنّ اَعفَي النّاسِ مَن عَفا عِندَقُدرَتِهِِ
بخشنده ترين مردم كسي اســت ke در هنگام قدرت مي بخشد.

الدره الباهره ؛ (ص24)

حديث (10) امام حسين عليه السلام فرمودند:

لا يأمن يوم القيامه إلا من خاف الله في الدنيا.
هيچ كس روز قيامت در امان نـيـسـت ؛ مگر آن ke در دنيا خدا ترس باشد.

بحار الانوار؛ج 4؛(ص 19)

حديث (11) امام حسين عليه السلام فرمودند:

لا أفلح قوم إشتروا مرضاه المخلوق بسخط الخالق.
كساني ke رضايت مخلوق ra be بهاي غضب خالق بخرند؛ رستگار نخواهند شد.

مقتل خوارزمي؛ج 1؛(ص239)

حديث (12) امام حسين عليه السلام فرمودند:

من حاول اَمرا بمعصيه الله كان اَفوت لما يرجو و اَسرع لما يحذر.
كسي ke بخواهد از راه گناه be مقصدي برسد ؛ ديرتر be آروزيش مي رسد و زودتر be آنچه مي ترسد گرفتار مي ي .

بحارالانوار؛ج78؛(ص120)

حديث (13) امام حسين عليه السلام فرمودند:

من طلب رضي الناس بسخط الله وكله الله إلي الناس .
كسي ke بــراي جلب رضايت و خوشنودي مردم ؛ موجب خشم و غضب خداوند ي؛ خداوند او ra be مردم وا مي گذارد.

بحارالانوار؛ج78؛(ص126)

حديث (14) امام حسين عليه السلام فرمودند:

من اَحبك نهاك و من اَبغضك اَغراك.
كسي ke تو ra دوست دارد؛ از تو انتقاد مي كــنــد و كسي ke ba تو دشمني دارد؛ از تو تعريف و تمجيد مي كند

بحار الانوار؛ج75؛(ص128)

حديث (15) امام حسين عليه السلام فرمودند:

من دلائل العالم إنتقاده لحديثه و علمه بحقائق فنون النظر.
از نشانه هاي عالم ؛ نقد سخن و انديشه خود و آگاهي از نظرات مختلف اســت .

بحارالانوار؛ج78؛(ص119)

حديث (16) امام حسين عليه السلام فرمودند:

من دلائل العالم إنتقاده لحديثه و علمه بحقائق فنون النظر.
از نشانه هاي عالم ؛ نقد سخن و انديشه خود و آگاهي از نظرات مختلف اســت .

بحارالانوار؛ج78؛(ص119)

حديث (17) امام حسين(ع) فرمودند:

لا تقولوا باَلسنَتكم ما ينقُص عَن قَدَرَكم
چيزى ra بر زبان نياوريد ke از ارزش شما بكاهد

جلاءالعيون؛ج۲(ص۲۰۵)

حديث(18) امام حسين فرمودند:

لا يأمن يوم القيامه إلا من خاف الله في الدنيا.
هيچ كس روز قيامت در امان نـيـسـت ؛ مگر آن ke در دنيا خدا ترس باشد.

بحار الانوار؛ ج 44؛ (ص 192)

حديث(19) امام حسين (ع) فرمودند:

لا يكمل العقل إلا باتباع الحق .
عقل كامل نمي شــود مگر ba پيروي از حق .

بحار الانوار؛ ج 78؛ (ص 127 )

حديث(20) امام حسين (ع) فرمودند:

ياك و ما تعتذر منه ؛ فإن المؤمن لا يسيء و لا يعتذر؛ و المنافق كل يوم يسيء و يعتذر
حذر كن از مواردي ke بــايــد عذرخواهي كني ؛ زيــرا مؤمن نه كار زشتي انــجـام مي دهد و نه be عذرخواهي مي پردازد؛ امــا منافق هــمــه روزه بدي مي كند؛ و be عذرخواهي مي پردازد.

بحار الانوار؛ ج 78؛ (ص120)

حديث(21) امام حسين(ع) فرمودند:

مُجالَسَهِ أهلِ الدِنَاءَه شَر؛ وَ مُجَالَسَهِ أَهلِ الفُسُوقِ ريبَه

همنشيني ba سفلگان و افراد پست ناپسند اســت و همدمي گناهكاران موجب بدبيني مردم و از دست دادن اعتماد و اعتبار استي

بحارالانوار؛ ج78؛ (ص 122)

حديث(22) امام حسين(ع) فرمودند:

مُجالَسَهِ أهلِ الدِنَاءَه شَر؛ وَ مُجَالَسَهِ أَهلِ الفُسُوقِ ريبَه

همنشيني ba سفلگان و افراد پست ناپسند اســت و همدمي گناهكاران موجب بدبيني مردم و از دست دادن اعتماد و اعتبار استي

بحارالانوار؛ ج8؛ (ص 122)

حديث(23) امام حسين (ع) فرمودند:

فَإني لا أَرَي المَوتَ إلَّا السَّعادَهَ وَ الحَياه مَعَ الظّالِمينَ إلّا بَرماًي
به درستي ke من مرگ ra جز سعادت نمي بينم و زندگي ba ستمكاران ra جز محنت نمي دانم.

تحف العقول؛ (ص 245)

حديث (24) امام حسين(ع) فرمودند:

مَن عَبَدَ اللهَ حَقَّ عِبادَتِهِ آتاهُ اللهُ فَوقَ أمانِيهِ وَ كفايتِهِي
هر ke خدا را؛ آن‌گونه ke سزاوار اوست؛ بندگي كند؛ خداوند بيش از آرزوها و كفايتش be او عطا كندي

بحار الأنوار؛ ج 71؛ (ص 183)

حديث (25) امام حسين (ع) فرمودند:

إنَّ أجوَدَ النَّاسِ مَن أعطيَ مَن لا يرجُو.
بخشنده‌ترين مردم كسي اســت ke be آنكه چشم اميد be او نبسته؛ بخشش ‌كند.

كشف ‌الغمّه؛ ج2؛ (ص239 )

حديث (26) امام حسين (ع) فرمودند:

إنَّ شيعَتَنا مَن سَلِمَت قُلوبُهُم مِن كلِّ غِشٍّ وَغِلٍّ وَدَغَلٍ
بي‏ گمان شيعيان ما؛ دل‏هايشان از هــر خيانت؛ كينه؛ و فريبكارى پاك است.

بحارالأنوار؛ ج 68؛ (ص 156 )

حديث(27) امام حسين عليه السلام فرمودند:

مَن صَامَ ثَلَاثَهَ أَيامٍ مِن شَعبَانَ وَجَبَت لَهُ الجَنَّهُ وَ كانَ رَسُولُ اللَّهِ (ص) شَفِيعَهُ يومَ القِيامَهِ

هر كسي ke سه روز از ماه شعبان ra روزه بگيرد؛ بهشت بر او واجب مي شــود و در قيامت نــيــز پيامبر(ص) شفيع او خواهد بود

وسائل ‏الشيعه ج 10 ؛ (ص 490)

حديث(28) امام حسين عليه السلام فرمودند:

إنَّ حَوائِجَ النّاسِ إلَيكم مِن نِعَمِ اللهِ عَلَيكم فَلا تَمَلُّوا النِّعَمَ
نياز مردم be شما از نعمتهاي خدا بر شما است؛ از ايــن نعمت افسرده و بيزار نباشيد

بحار الأنوار؛ ج 74؛ (ص 205)

حديث(29) امام حسين (ع) مي فرمايند:

يَظهَرُ اللَّهُ قائِمَنا فَيَنتَقِمُ مِنَ الظّالِمينَ
خداوند قائم ما ra از پــس پرده غيبت بيرون مى‏آورد و آن‏گاه او از ستم‏گران انتقام مى‏گيرد

إثباه الهداه؛ ج 7؛ (ص 138)

حديث(30) امام حسين (ع) مي فرمايند:

أنَا قَتيلُ العَبَرَهِ لايَذكُرُني مُؤمِنٌ إلّا استَعبَرَ
من كشته اشكم ؛ هــر مؤمنى مرا ياد كــنــد ؛ اشكش روان شود

كامل الزيارات ؛ (ص 215)

حديث (31) امام حسين(ع) مي فرمايند:

اَللّهُمَّ لا تَسْتَدْرِجنى بِالاِْحسانِ وَ لا تُؤَدِّبْنى بِالْبَلاء
خدايا! ba غرق كردن من در ناز و نعمت؛ مرا be پرتگاه عذاب خويش مَكشان و ba بلايا (گرفتارى‏ها) ادبم مكن

عيون اَخبار الرضا؛ ج 1؛ (ص 107 ح 1)

حديث (32) امام حسين (ع) مي فرمايند:

لا يَكمُلُ العَقلُ اِلاّ بِاتِّباعِ الحَقِّ
عقل؛ جز ba پيروى از حق؛ كامل نمى‏شود

اعلام الدين؛ (ص 298)

حديث (33) امام حسين عليه السلام مي فرمايند:

مِن دَلائِلِ عَلاماتِ القَبولِ : الجُلوسُ إلى‏ أهلِ العُقولِ
از نشانه‏ هاى خوش‏نامى و نيك‏بختى ؛ همنشينى ba خردمندان است.

بحارالأنوار؛ ج 75؛ (ص 119)

حديث (34) امام حسين (ع) مي فرمايند:

اَ يُّهَا النّاسُ نافِسوا فِى المَكارِمِ وَ سارِعوا فِى المَغانِمِ وَ لا تَحتَسِبوا بِمَعروفٍ لَم تَجعَلوا

اى مردم در خوبى‏ها ba يكديگر رقابت كنيد و در بهره گرفتن از فرصت‏ها شتاب نـمـايـيـد و كار نيكى ra ke در انجامش شتاب نكرده‏ايد؛ be حساب نياوريد.

ارشاد القلوب ديلمى؛ (ص 73)

حديث (35)  امام حسين(ع) مي فرمايند:

أَلاِستِدراجُ مِنَ اللّهِ سُبحانَهُ لِعَبدِهِ أَن يُسبِغَ عَلَيهِ النِّعَمَ وَ يَسلُبَهُ الشُّكر
غافلگير كردن بنده از جانب خداوند be ايــن شكل اســت ke be او نعمت فراوان دهد و توفيق شكرگزاري ra از او بگيرد.

تحف العقول؛(ص 250)

حديث (36)امام حسين عليه السلام مي فرمايند:

مَن حاوَلَ اَمراً بمَعصِيَهِ اللهِ كانَ اَفوَتَ لِما يَرجُو وَاَسرَعَ لِمَجئ ما يَحذَرُ
كسي ke بخواهد از راه گناه be مقصدي برسد ؛ ديرتر be آروزيش مي رسد و زودتر be آنچه مي ترسد گرفتار مي شــود .

بحارالانوار؛ج78؛(ص120)

حديث (37)امام حسين عليه السلام مي فرمايند:

إنَّ شِيعَتَنا مَن سَلمَت قُلُوبُهُم مٍن كُلِّ غَشٍّ وَ غِلٍّ وَ دَغَلٍ
بدرستي ke شيعيان ما قلبشان از هرناخالصي و حيله و تزوير پاك است.

فرهنگ سخنان امام حسين (ص 476)

حديث (38)امام حسين عليه السلام مي فرمايند:

لا يُكمَلُ العَقلُ اِلّا بِاتِّباعِ الحَق اَلاتَرَونَ اَنَّ الحَق لا يُعمَلُ بِه وَ الباطِل لا يُتَناهي عَنه

عقل جز be پيروي از «حق» كمال نمي يابد آيا نمي بينيد ke be حق عمل نمي شــود و از باطل نهي نمي شود؟

بحار الانوار؛ ج 78؛( ص 127)

حديث (39) امام حسين(ع) مي فرمايند:

اَللّهُمَّ لا تَستَدرِجنى بِالاِحسانِ وَ لا تُؤَدِّبنى بِالبَلاءِ ؛
خدايا! ba غرق كردن من در ناز و نعمت؛ مرا be پرتگاه عذاب خويش مَكشان و ba بلايا (گرفتارى ‏ها) ادبم مكن.

الدُّرًّهُ البَاهره من الأصدَاف الطّاهِره

حديث (40) امام حسين(ع) مي فرمايند:

لا يَأمَنُ يوم الْقِيامَهِ إلاّ مَنْ قَدْ خافَ اللهَ في الدُّنْيا ؛
كسى در روز قيامت از شدائد و أحوال آن در أمان نمى باشد؛ مگر آن ke در دنيا از خداوند متعال ترس داشته باشد ـ و اهل گناه و معصيت نگردد-

بحار الأنوار: ج 44؛ (ص 192؛ ح 5)

حديث (41) امام حسين(ع) مي فرمايند:

اَلبَخيلُ مَن بَخِلَ بِالسَّلامِ ؛
بخيل كسي اســت ke از سلام كردن بخل ورزد ) سلام نكند)

تحف العقول(ص 253)

حديث (42) امام حسين(ع) مي فرمايند:

لِلسَّلامِ سَبعُونَ حَسَنَهً؛ تِسعٌ وَ سِتُّونَ لِلمُبتَدِءِ وَ واحِدَهٌ لِلرادِ ؛
سلام كردن هفتاد حسنه و ثواب دارد شصت و نه ثواب از بــراي سلام كننده و يك ثواب بــراي جوابگو اســت (با وجود آنكه سلام كردن مستحب ولــي جواب دادن آن واجب است(.

تحف العقول (ص 253)

حديث (43) امام حسين(ع) مي فرمايند:

لاتـَرفع حــاجَتَك إلاّ إلـى أحـَدٍ ثَلاثه: إلـى ذِى ديـنٍ ؛ اَو مُــرُوّه اَو حَسَب ِ ؛
جز be يكى از سه نفر حاجت مبر: be ديندار ؛ ya صاحب مروت ؛ ya كسى ke اصالت خانوادگى داشته باشد

تحف العقول ؛ (ص 251)

حديث (44) امام حسين(ع) مي فرمايند:

مَن عَبَدَ اللهَ حَقَّ عِبادَتِهِ آتاهُ اللهُ فَوقَ أمانِيهِ وَ كفايتِهِ ؛
هر ke خدا ra ؛ آن‌گونه ke سزاوار اوست ؛ بندگي كــنــد ؛ خداوند بيش از آرزوها و كفايتش be او عطا كند

بحار الأنوار؛ ج 71؛ (ص 183)

حديث (45) امام حسين(ع) مي فرمايند:

اَلبُكاءُ مِن خَشيهِ اللهِ نَجآهٌ مِنَ النّار ؛
گريه از ترس خدا سبب نجات از آتش جهنّم است

حيات امام حسين ج 1 (ص 183)

حديث (46) امام حسين(ع) مي فرمايند:

مَن حاوَلَ أمراً بِمَعصِيهِ الله كان أفوتُ لما يَرجُوا و أسرَع لما يحذَر ؛
كسي ke بخواهد از راه گناه be مقصدي برسد ؛ ديرتر be آرزويش مي رسد و زودتر be آنچه مي ترسد گرفتار مي شود

بحار الانوار؛ ج 78؛ (ص 120)

حديث (47) امام حسين(ع) مي فرمايند:

أيما اثْنَين جَرى بينهما كلام فطلب أحدهما رضَـى الاخر كانَ سابقه الىَ الجنّه ؛
هر يك از دو نفـرى ke ميان آنها نزاعى واقع مي شــود و يكـى از آن دو رضايت ديگرى ra بجـويـد ؛ سبقت گيـرنـده اهل بهشت خـواهـد بــود

محجه البيصاء ج 4؛(ص 228)

حديث (48) امام حسين(ع) مي فرمايند:

لاأفلَحَ قـَومٌ اشتَـروا مَـرضـاتِ الْمَخلـُوق بسَخَطِ اْلخـالِق ؛
رستگـار نمي شــونــد مـردمـى ke خشنـودى مخلـوق ra در مقـابل غضب خـالق خريدنـد.

تاريخ طبرى؛ج 1؛(ص 239)

حديث (49) امام حسين(ع) مي فرمايند:

اِنّ اَعفَي النّاسِ مَن عَفا عِندَقُدرَتِهِ ِ؛
بخشنده ترين مردم كسي اســت ke در هنگام قدرت مي بخشد.

الدره الباهره ؛ (ص24)

حديث (50) امام حسين(ع) مي فرمايند:

أمن حاول اَمرا بمعصيه الله كان اَفوت لما يرجو و اَسرع لما يحذر ؛
كسي ke بخواهد از راه گناه be مقصدي برسد ؛ ديرتر be آروزيش مي رسد و زودتر be آنچه مي ترسد گرفتار مي شود.

بحارالانوار؛ج78؛(ص120)


:: ادامه مطلب | امام حسين |
+ بازدید : | ۲۹ شهريور ۱۳۹۶ | ۱۱:۵۹:۱۸ | talab | نظرات (0)

امام رضا

امام رضا

«قبولي زيارت معنايش ايــن اســت ke آن فيضي ke از ملاقات ايــن وليّ خدا be ملاقات‌كننده ميرسد؛ آن فيض be شما برسد؛ ايــن معناي قبولي زيارت است.» پايگاه اطلاع‌رساني KHAMENEI.IR به‌مناسبت فرارسيدن ايام ولادت امام رضا(عليه‌السلام) برخي آداب زيارت ke حضرت آيت‌الله خامنه‌اي در ديدار جمعي از پاسداران سپاه حفاظت ولــي امر در تاريخ ۸۲/۶/۱ بيان كرده‌اند در جدول زير منتشر مي‌كند :

نكاتي درباره آداب زيارت امام رضا (عليه‌السلام)
۱     به حضور امام توجه كنيد     شرط اوّل قبولي زيارت ايــن اســت ke ba حضرت «ملاقات» كنيد؛ يعني رفتنِ حرم و آمدن؛ صِرف رفتن be يك مكان و بيرون آمدن نباشد؛ آن‌جا يك موجودي و يك روح والايي حضور دارد؛ be ايــن حضور توجّه بكنيد.
۲     با امام حرف بزنيد     «به چشم ديدن» لازمه‌ي ملاقات نيست؛ او هست و سخن شما ra مي‌شنود؛ حضور شما ra ميبيند؛ شخص شما ra ميبيند؛ ba او حرف بزنيد؛ ايــن شــد زيارت. زيارت يعني همين ملاقات.
۳     سلام بدهيد     انسان وقتي be ملاقات كسي ميرود؛ ba او احوالپرسي ميكند؛ be او سلام ميكند؛ همين؛ در ملاقات روح مطهّر ائمّه (عليهم‌السّلام) و اولياء الهي [هم] لازم است؛ بــايــد رفت؛ سلام كرد؛ عرض ادب كرد.
۴     با هــر زباني زيارت كنيد     [زيارت‌] be هــر زباني هم ميشود؛ [اگر] be همين زبان معمولي خودمان حرف بزنيم؛ ايــن آداب ملاقات و زيارت صورت گرفته.
۵     زيارتهاي ائمه ra بخوانيد     اگر بخواهيم ba يك بيان شيوا و ba مضامين خوبي حرف بزنيم؛ آن همين زيارتهايي اســت مثل زيارت مخصوصه‌ي امام رضا؛ زيارت امين‌الله ya زيارت جامعه.
۶     با دل حرف بزنيد     با دل حرف بزنيد. سعي كنيد ولو دو دقيقه؛ ولو پنج دقيقه؛ دل ra فارغ كنيد از بقيّه‌ي شاغلها و متّصل كنيد be معنويّتي ke در آن‌جا حضور دارد و حرفتان ra بزنيد.
۷     زيارت جامعه كبيره بخوانيد     زيارت جامعه مثلاً شش هفت صفحه است؛ وقت كرديد همه‌اش ra بخوانيد؛ وقت نكرديد يك صفحه‌اش ya نصف صفحه‌اش ra بخوانيد.
۸     در زيارت be مخاطب آن متوجه باشيد     در حالي‌كه متن زيارت ra ميخوانيد؛ ولو معنايش ra هم ندانيد؛ متوجّه باشيد داريد خطاب be چــه كسي ميخوانيد. اگــر ايــن شد؛ آن وقت ميشود زيارت.
۹     دلتان be امام متصل باشد     بعضي‌ها خيال ميكنند بــايــد بروند حتماً be ضريح بچسبند! اينها چــون دلهايشان وصل نميشود؛ ميخواهند جسمها ra وصل كنند؛ چــه فايده دارد؟ يكي هم مــمــكن اســت دورتر باشد؛ امّا دلش متّصل باشد؛ ايــن خوب است.
۱۰     داخل حرم نماز بخوانيد؛ ذكر بگوييد     در داخل حرم نماز بخوانيد؛ نماز قضا بخوانيد؛ نماز واجب بخوانيد؛ نماز مستحبّي بخوانيد؛ نماز بــراي پدر و مادر بخوانيد؛ ذكر بگوييد -لااله‌الّاالله بگوييد؛ تسبيحات اربعه بگوييد- be شرطي ke دل وصل باشد.

 

زندگينامه امام رضا

 

زندگينامه امام رضا

 

مقدمه:

امام علي ‌بن موسي‌الرضا (عليه السلام) هشتمين امام شيعيان از سلاله پاك رسول خدا و هشتمين جانشين پيامبر مكرم اسلام مي‌باشند.

ايشان در سن 35 سالگي عهده‌دار مسئوليت امامت و رهبري شيعيان گرديدند و حيات ايشان مقارن بود ba خلافت خلفاي عباسي ke سختي‌ها و رنج بسياري ra بر امام رواداشتند و سر انــجـام مأمون عباسي ايشان ra در سن 55 سالگي be شهادت رساند. در ايــن نوشته be طور خلاصه؛ بعضي از ابعاد زندگاني آن حضرت ra بررسي مي‌نماييم.

نام؛ لقب و كنيه امام:

نام مبارك ايشان علي و كنيه آن حضرت ابوالحسن و مشهورترين لقب ايشان “رضا” be معناي “خشنودي” مي‌باشد. امام محمد تقي (عليه السلام) امام نهم و فرزند ايشان سبب ناميده شدن آن حضرت be ايــن لقب ra اينگونه نقل مي‌فرمايند: “خداوند او ra رضا لقب نهاد زيــرا خداوند در آسمان و رسول خدا و ائمه اطهار در زمين از او خشنود بوده‌اند و ايشان ra بــراي امامت پسنديده‌اند و همينطور (به خاطر خلق و خوي نيكوي امام) هم دوستان و نزديكان و هم دشمنان از ايشان راضي و خشنود بود‌ند.”

يكي از القاب مشهور حضرت “عالم آل محمد” است. ايــن لقب نشانگر ظهور علم و دانش ايشان مي‌باشد. جلسات مناظره متعددي ke امام ba دانشمندان بزرگ عصر خويش؛ بويژه علماي اديان مختلف انــجـام داد و در هــمــه آنها ba سربلندي تمام بيرون آمد دليل كوچكي بر ايــن سخن است؛ ke قسمتي از ايــن مناظرات در بخش “جنبه علمي امام” آمده است. ايــن توانايي و برتري امام؛ در تسلط بر علوم يكي از دلايل امامت ايشان مي‌باشد و ba تأمل در سخنان امام در ايــن مناظرات؛ كاملاً ايــن مطلب روشن مي‌گردد ke ايــن علوم جز از يك منبع وابسته be الهام و وحي نمي‌تواند سرچشمه گرفته باشد.

پدر و مادر امام:

پدر بزرگوار ايشان امام موسي كاظم (عليه السلام) پيشواي هفتم شيعيان بودند ke در سال 183 ﻫ.ق. be دست هارون عباسي be شهادت رسيدند و مادر گراميشان “نجمه” نام داشت.

تولد امام:

حضرت رضا (عليه السلام) در يازدهم ذيقعدﺓ الحرام سال 148 هجري در مدينه منوره ديده be جهان گشودند. از قول مادر ايشان نقل شده اســت كه: “هنگامي‌كه be حضرتش حامله شدم be هيچ وجه ثقل حمل ra در خود حس نمي‌كردم و وقتي be خواب مي‌رفتم؛ صداي تسبيح و تمجيد حق تعالي و ذكر “لااله‌الاالله” ra از شكم خود مي‌شنيدم؛ امــا چــون بيدار مي‌شدم ديگر صدايي بگوش نمي‌رسيد. هنگامي‌كه وضع حمل انــجـام شد؛ نوزاد دو دستش ra be زمين نهاد و سرش ra be ســوي آسمان بلند كــرد و لبانش ra تكان مي‌داد؛ گويي چيزي مي‌گفت.”(2)

نظير ايــن واقعه؛ هنگام تولد ديگر ائمه و بعضي از پيامبران الهي نــيــز نقل شده است؛ از جمله حضرت عيسي ke be اراده الهي در اوان تولد؛ در گهواره لب be سخن گشوده و ba مردم سخن گـفـتـنـد ke شرح ايــن ماجرا در قرآن كريم آمده است.(3)

زندگي امام در مدينه:

حضرت رضا (عليه السلام) تا قبل از هجرت be مرو در مدينه زادگاهشان؛ ساكن بودند و در آنجا در جوار مدفن پاك رسول خدا و اجداد طاهرينشان be هدايت مردم و تبيين معارف ديني و سيره نبوي مي‌پرداختند. مردم مدينه نــيــز بسيار امام ra دوست مي‌داشتند و be ايشان همچون پدري مهربان مي‌نگريستند. تا قبل از ايــن سفر؛ ba اينكه امام بيشتر سالهاي عمرش ra در مدينه گذرانده بود؛ امــا در سراسر مملكت اسلامي پيروان بسياري داشت ke گوش be فرمان اوامر امام بودند.

امام در گفتگويي ke ba مأمون درباره ولايت عهدي داشتند؛ در ايــن باره ايــن گونه مي‌فرمايند: “همانا ولايت عهدي هيچ امتيازي ra بر من نيفزود. هنگامي ke من در مدينه بودم فرمان من در شرق و غرب نافذ بود و اگــر از كوچه‌هاي شهر مدينه عبور مي‌كردم؛ عزيرتر از من كسي نبود. مردم پيوسته حاجاتشان ra نزد من مي‌آوردند و كسي نبود ke بتوانم نياز او ra برآورده سازم مگر اينكه ايــن كار ra انــجـام مي‌دادم و مردم be چشم عزيز و بزرگ خويش؛ be من مى‌نگريستند.”

امامت حضرت رضا (عليه السلام):

امامت و وصايت حضرت رضا (عليه السلام) بارها توسط پدر بزرگوار و اجداد طاهرينشان و رسول اكرم (صلي الله و عليه و اله) اعلام شده بود. be خصوص امام كاظم (عليه السلام) بارها در حضور مردم ايشان ra be عــنــوان وصي و امام بعد از خويش معرفي كرده بودند ke be نمونه‌اي از آنها اشاره مي‌نماييم.

يكي از ياران امام موسي كاظم (عليه السلام) مي‌گويد: «ما شصت نفر بوديم ke موسي بن‌جعفر be جمع ما وارد شــد و دست فرزندش علي در دست او بود. فرمود: “آيا مي‌دانيد من كيستم؟” گفتم: “تو آقا و بزرگ ما هستي.” فرمود: “نام و لقب من ra بگوييد.” گفتم: “شما موسي بن جعفر بن محمد هستيد.” فرمود: “اين ke ba من اســت كيست؟” گفتم: “علي بن موسي بن جعفر.” فرمود: “پس شهادت دهيد او در زندگاني من وكيل من اســت و بعد از مرگ من وصي من مي‌باشد.”»(4) در حديث مشهوري نــيــز ke جابر از قول نبى ‌اكرم نقل مي‌كند امام رضا (عليه السلام) be عــنــوان هشتمين امام و وصي پيامبر معرفي شده‌اند. امام صادق (عليه السلام) نــيــز مكرر be امام كاظم مي‌فرمودند ke “عالم‌ آل محمد از فرزندان تو اســت و او وصي بعد از تو مي‌باشد.”

اوضاع سياسي:

مدت امامت امام هشتم در حدود بيست سال بود ke مي‌توان آن ra be سه بخش جداگانه تقسيم كرد:

ده سال اول امامت آن حضرت؛ ke همزمان بود ba زمامداري هارون.

1-      پنج سال بعد از‌ آن ke مقارن ba خلافت امين بود.

2-      پنج سال آخر امامت آن بزرگوار ke مصادف ba خلافت مأمون و تسلط او بر قلمرو اسلامي آن روز بود.

مدتي از روزگار زندگاني امام رضا (عليه السلام) همزمان ba خلافت هارون الرشيد بود. در ايــن زمان اســت ke مصيبت دردناك شهادت پدر بزرگوارشان و ديگر مصيبت‌هاي اسفبار بــراي علويان (سادات و نوادگان اميرالمؤمنين) واقع شده است. در آن زمان كوشش‌هاي فراواني در تحريك هارون بــراي كشتن امام رضا (عليه السلام) مي‌شد تا آنجا ke در نهايت هارون تصميم بر قتل امام گرفت؛ امــا فرصت نيافت نقشه خود ra عملي كند. بعد از وفات هارون فرزندش امين be خلافت رسيد. در ايــن زمان be علت مرگ هارون ضعف و تزلزل بر حكومت سايه افكنده بود و ايــن تزلزل و غرق بودن امين در فساد و تباهي باعث شده بود ke او و دستگاه حكومت؛ از توجه be ســوي امام و پيگيري امر ايشان بازمانند. از ايــن رو مي‌توانيم ايــن دوره ra در زندگي امام دوران آرامش بناميم.

اما سرانجام مأمون عباسي توانست برادر خود امين ra شكست داده و او ra be قتل برساند و لباس قدرت ra be تن نمايد و توانسته بود ba سركوب شورشيان فرمان خود ra در اطراف و اكناف مملكت اسلامي جاري كند. وي حكومت ايالت عراق ra be يكي از عمال خويش واگذار كرده بود و خود در مرو اقامت گزيد و فضل ‌بن ‌سهل ra ke مردي بسيار سياستمدار بود؛ وزير و مشاور خويش قرار داد. امــا خطري ke حكومت او ra تهديد مي‌كرد علويان بودند ke بعد از قرني تحمل شكنجه و قتل و غارت؛ اكنون ba استفاده از فرصت دو دستگي در خلافت؛ هــر يك be عناوين مختلف در خفا و آشكار عَلم مخالفت ba مأمون ra برافراشته و خواهان براندازي حكومت عباسي بودند؛ be علاوه آنان در جلب توجه افكار عمومي مسلمين be ســوي خود؛ و كسب حمايت آنها موفق گرديده بودند و دليل آشكار بر ايــن مدعا ايــن اســت ke هــر جا علويان بر ضد حكومت عباسيان قيام و شورش مي‌كردند؛ انبوه مردم از هــر طبقه دعوت آنان ra اجابت كرده و be ياري آنها بر مي‌خواستند و اين؛ بر اثر ستم‌ها و نارواييها و انواع شكنجه‌هاي دردناكي بود ke مردم و بخصوص علويان از دستگاه حكومت عباسي ديده بودند. از ايــن رو مأمون درصدد بر آمده بود تا موجبات برخورد ba علويان ra برطرف كند. بويژه ke او تصميم داشت تشنجات و بحران‌هايي ra ke موجب ضعف حكومت او شده بود از ميان بردارد و بــراي استقرار پايه‌هاي قدرت خود؛ محيط ra امن و آرام سازد. لذا ba مشورت وزير خود فضل بن سهل تصميم گرفت تا دست be خدعه‌اي بزند. او تصميم گرفت تا خلافت ra be امام پيشنهاد دهد و خود از خلافت be نفع امام كناره‌گيري كند؛ زيــرا حساب مي‌كرد نتيجه از دو حال بيرون نيست؛ ya امام مي‌پذيرد و ya نمي‌پذيرد و در هــر دو حال بــراي خود او و خلافت عباسيان؛ پيروزي است. زيــرا اگــر بپذيرد ناگزير؛ بنابر شرطي ke مأمون قرار مي‌داد ولايت عهدي آن حضرت ra خواهد داشت و همين امر مشروعيت خلافت او ra پــس از امام نزد تمامي گروه‌ها و فرقه‌هاي مسلمانان تضمين مي‌كرد. بديهي اســت بــراي مأمون آسان بود در مقام ولايتعهدي بدون ايــن ke كسي آگاه شود؛ امام ra از ميان بردارد تا حكومت be صورت شرعي و قانوني be او بازگردد. در ايــن صورت علويان ba خشنودي be حكومت مي‌نگريستند و شيعيان خلافت او ra شرعي تلقي مي‌كردند و او ra be عــنــوان جانشين امام مي‌پذيرفتند. از طرف ديگر چــون مردم حكومت ra مورد تاييد امام مي‌دانستند لذا قيامهايي ke بر ضد حكومت مي‌شد جاذبه و مشروعيت خود ra از دست مي‌داد.

او مي‌انديشيد اگــر امام خلافت ra نپذيرد ايشان ra be اجبار وليعهد خود مي‌كند ke در اينصورت بازهم خلافت و حكومت او در ميان مردم و شيعيان توجيه مي‌گردد و ديگر اعتراضات و شورشهايي ke be بهانه غصب خلافت و ستم؛ توسط عباسيان انــجـام مي‌گرفت دليل و توجيه خود ra از دست مي‌داد و ba استقبال مردم و دوستداران امام مواجه نمي‌شد. از طرفي او مي‌توانست امام ra نزد خود ساكن كــنــد و از نزديك مراقب رفتار امام و پيروانش باشد و هــر حركتي از ســوي امام و شيعيان ايشان ra سركوب كند. همچنين او گمان مي‌كرد ke از طرف ديگر شيعيان و پيروان امام؛ ايشان ra be خاطر نپذيرفتن خلافت در معرض سئوال و انتقاد قرار خواهند داد و امام جايگاه خود ra در ميان دوستدارانش از دست مي‌دهد.

سفر be ســوي خراسان:

مأمون بــراي عملي كردن اهداف ذكر شده چند تن از مأموران مخصوص خود ra be مدينه؛ خدمت حضرت رضا (عليه السلام) فرستاد تا حضرت ra be اجبار be ســوي خراسان روانه كنند. همچنين دستور داد حضرتش ra از راهي ke كمتر ba شيعيان برخورد داشته باشد؛ بياورند. مسير اصلي در آن زمان راه كوفه؛ جبل؛ كرمانشاه و قم بوده اســت ke نقاط شيعه‌نشين و مراكز قدرت شيعيان بود. مأمون احتمال مي‌داد ke مــمــكن اســت شيعيان ba مشاهده امام در ميان خود be شور و هيجان آيند و مانع حركت ايشان شــونــد و بخواهند آن حضرت ra در ميان خود نگه دارند ke در ايــن صورت مشكلات حكومت چند برابر مي‌شد. لذا امام ra از مسير بصره؛ اهواز و فارس be ســوي مرو حركت داد.ماموران او نــيــز پيوسته حضرت ra زير نظر داشتند و اعمال امام ra be او گزارش مي‌دادند.

حديث سلسله الذهب:

در طول سفر امام be مرو؛ هــر كجا توقف مي‌فرمودند؛ بركات زيادي شامل حال مردم آن منطقه مي‌شد. از جمله هنگاميكه امام در مسير حركت خود وارد نيشابور شدند و در حالي ke در محملي قرار داشتند از وسط شهر نيشابور عبور كردند. مردم زيادي ke خبر ورود امام be نيشابور ra شنيده بودند؛ همگي be استقبال حضرت آمدند. در ايــن هنگام دو تن از علما و حافظان حديث نبوي؛ be همراه گروه‌هاي بيشماري از طالبان علم و اهل حديث و درايت؛ مهار مركب ra گرفته و عرضه داشتند: “اي امام بزرگ و اي فرزند امامان بزرگوار؛ تو ra be حق پدران پاك و اجداد بزرگوارت سوگند مي‌دهيم ke رخسار فرخنده خويش ra be ما نشان دهي و حديثي از پدران و جد بزرگوارتان؛ پيامبر خدا؛ بــراي ما بيان فرمايي تا يادگاري نزد ما باشد.” امام دستور توقف مركب ra دادند و ديدگان مردم be مشاهده طلعت مبارك امام روشن گرديد. مردم از مشاهده جمال حضرت بسيار شاد شدند be طوري ke بعضي از شدت شوق مي‌گريستند و آنهايي ke نزديك ايشان بودند؛ بر مركب امام بوسه مي‌زدند. ولوله عظيمي در شهر طنين افكنده بود be طوري ke بزرگان شهر ba صداي بلند از مردم مي‌خواستند ke سكوت نـمـايـنـد تا حديثي از آن حضرت بشنوند. تا اينكه پــس از مدتي مردم ساكت شدند و حضرت حديث ذيل ra كلمه be كلمه از قول پدر گراميشان و از قول اجداد طاهرينشان be نقل از رسول خدا و be نقل از جبرائيل از ســوي حضرت حق سبحانه و تعالي املاء فرمودند: “كلمه لااله‌الاالله حصار من اســت پــس هــر كس آن ra بگويد داخل حصار من شده و كسي ke داخل حصار من گردد ايمن از عذاب من خواهد بود.” ســپــس امام فرمودند: “اما ايــن شروطي دارد و من؛ خود؛ از جمله آن شروط هستم.”

اين حديث بيانگر ايــن اســت ke از شروط اقرار be كلمه لااله‌الاالله ke مقوم اصل توحيد در دين مي‌باشد؛ اقرار be امامت آن حضرت و اطاعت و پذيرش گفتار و رفتار امام مي‌باشد ke از جانب خداوند تعالي تعيين شده است. در حقيقت امام شرط رهايي از عذاب الهي ra توحيد و شرط توحيد ra قبول ولايت و امامت مي‌دانند.

ولايت عهدي:

باري؛ چــون حضرت رضا (عليه السلام) وارد مرو شدند؛ مأمون از ايشان استقبال شاياني كــرد و در مجلسي ke هــمــه اركان دولت حضور داشتند صحبت كــرد و گفت: “همه بدانند من در آل عباس و آل علي (عليه السلام) هيچ كس ra بهتر و صاحب حق‌تر be امر خلافت از علي بن موسي رضا (عليه السلام) نديدم.” پــس از آن be حضرت رو كــرد و گفت: “تصميم گرفته‌ام ke خود ra از خلافت خلع كنم و آن ra be شما واگذار نمايم.” حضرت فرمودند: “اگر خلافت ra خدا بــراي تو قرار داده جايز نـيـسـت ke be ديگري ببخشي و اگــر خلافت از آن تو نيست؛ تو چــه اختياري داري ke be ديگري تفويض نمايي.” مأمون بر خواسته خود پافشاري كــرد و بر امام اصرار ورزيد. امــا امام فرمودند:‌ “هرگز قبول نخواهم كرد.” وقتي مأمون مأيوس شــد گفت: “پس ولايت عهدي ra قبول كن تا بعد از من شما خليفه و جانشين من باشيد.” ايــن اصرار مأمون و انكار امام تا دو ماه طول كشيد و حضرت قبول نمي‌فرمودند و مي‌گفتند: “از پدرانم شنيدم؛ من قبل از تو از دنيا خواهم رفت و مرا ba زهر شهيد خواهند كــرد و بر من ملائك زمين و آسمان خواهند گريست و در وادي غربت در كنار هارون ‌الرشيد دفن خواهم شد.” امــا مأمون بر ايــن امر پافشاري نمود تا آنجاكه مخفيانه و در مجلس خصوصي حضرت ra تهديد be مرگ كرد. لذا حضرت فرمودند: “اينك ke مجبورم؛ قبول مي‌كنم be شرط آنكه كسي ra نصب ya عزل نكنم و رسمي ra تغيير ندهم و سنتي ra نشكنم و از دور بر بساط خلافت نظر داشته باشم.” مأمون ba ايــن شرط راضي شد. پــس از آن حضرت؛ دست ra be ســوي آسمان بلند كــردنــد و فرمودند: “خداوندا! تو مي‌داني ke مرا be اكراه وادار نمودند و be اجبار ايــن امر ra اختيار كردم؛ پــس مرا مؤاخذه نكن همان گونه ke دو پيغمبر خود يوسف و دانيال ra هنگام قبول ولايت پادشاهان زمان خود مؤاخذه نكردي. خداوندا؛ عهدي نـيـسـت جز عهد تو و ولايتي نـيـسـت مگر از جانب تو؛ پــس be من توفيق ده ke دين تو ra برپا دارم و سنت پيامبر تو ra زنده نگاه دارم. همانا ke تو نيكو مولا و نيكو ياوري هستي.”

جنبه علمي امام:

مأمون ke پيوسته شور و اشتياق مردم نسبت be امام و اعتبار بي‌همتاي امام ra در ميان ايشان مي‌ديد مي‌خواست تا ايــن قداست و اعتبار ra خدشه‌دار سازد و از جمله كارهايي ke بــراي رسيدن be ايــن هدف انــجـام داد تشكيل جلسات مناظره‌اي بين امام و دانشمندان علوم مختلف از سراسر دنيا بود؛ تا آنها ba امام be بحث بپردازند؛ شايد بتوانند امام ra از نظر علمي شكست داده و وجهه علمي امام ra زير سوال ببرند كه  شرح يكي از ايــن مجالس ra مي‌آوريم:

“براي يكي از ايــن مناظرات؛ مأمون فضل بن سهل ra امر كــرد ke اساتيد كلام و حكمت ra از سراسر دنيا دعوت كــنــد تا ba امام be مناظره بنشينند. فضل نــيــز اسقف اعظم نصاري؛ بزرگ علماي يهود؛ روساي صابئين (پيروان حضرت يحيي)؛ بزرگ موبدان زرتشتيان و ديگر متكلمين وقت ra دعوت كرد. مأمون هم آنها ra be حضور پذيرفت و از آنها پذيرايي شاياني كــرد و be آنان گفت: “دوست دارم ke ba پسر عموي من (مأمون از نوادگان عباس عموي پيامبر اســت ke ناگزير پسر عموي امام مي‌باشد.) ke از مدينه پيش من آمده مناظره كنيد.” صبح روز بعد مجلس آراسته‌اي تشكيل داد و مردي ra be خدمت حضرت رضا (عليه السلام) فرستاد و حضرت ra دعوت كرد. حضرت نــيــز دعوت او ra پذيرفتند و be او فرمودند: “آيا مي‌خواهي بداني ke مأمون كي از ايــن كار خود پشيمان مي‌شود.” او گفت: “بلي فدايت شوم.” امام فرمودند: “وقتي مأمون دلايل مرا بر رد اهل تورات از خود تورات و بر اهل انجيل از خود انجيل و از اهل زبور از زبورشان و بر صابئين بزبان ايشان و بر آتش‌پرستان بزبان فارسي و بر روميان be زبان رومي‌شان بشنود و ببيند ke سخنان تك ‌تك اينان ra رد كردم و آنها سخن خود ra رها كــردنــد و سخن مرا پذيرفتند آنوقت مأمون مي‌فهمد ke توانايي كاري ra ke مي‌خواهد انــجـام دهد ندارد و پشيمان مي‌شود و لاحول و لا قوه الا بالله العلي العظيم.” ســپــس حضرت be مجلس مأمون تشريف ‌فرما شدند و ba ورود حضرت؛ مأمون ايشان ra بــراي جمع معرفي كــرد و ســپــس گفت: “دوست دارم ba ايشان مناظره كنيد.” حضرت رضا (عليه السلام) نــيــز ba تمامي آنها از كتاب خودشان درباره دين و مذهبشان مباحثه نمودند. ســپــس امام فرمود: “اگر كسي در ميان شما مخالف اسلام اســت بدون شرم و خجالت سئوال كند.” عمران صايي ke يكي از متكلمين بود از حضرت سؤالات بسياري كــرد و حضرت تمام سؤالات او ra يك be يك پاسخ گـفـتـنـد و او ra قانع نمودند. او پــس از شنيدن جواب سؤالات خود از امام؛ شهادتين ra بر زبان جاري كــرد و اسلام آورد و ba برتري مسلم امام؛ جلسه be پايان رسيد و مردم متفرق شدند. روز بعد حضرت؛ عمران صايي ra be حضور طلبيدند و او ra بسيار اكرام كــردنــد و از آن be بعد عمران صايي خود يكي از مبلغين دين مبين اسلام گرديد.

رجاء ابن ضحاك ke از طرف مأمون مامور حركت دادن امام از مدينه be ســوي مرو بود؛ مي‌گويد: «آن حضرت در هيچ شهري وارد نمي‌شد مگر اينكه مردم از هــر سو be او روي مي‌آوردند و مسائل ديني خود ra از امام مي‌پرسيدند. ايشان نــيــز be آنها پاسخ مي‌گفت و احاديث بسياري از پيامبر خدا و حضرت علي (عليه السلام) بيان مي‌فرمود. هنگامي ke از ايــن سفر بازگشتم نزد مأمون رفتم. او از چگونگي رفتار امام در طول سفر پرسيد و من نــيــز آنچه ra در طول سفر از ايشان ديده بودم بازگو كردم. مأمون گفت: “آري؛ اي پسر ضحاك! ايشان بهترين؛ داناترين و عابدترين مردم روي زمين است.”»

اخلاق و منش امام:

خصوصيات اخلاقي و زهد و تقواي آن حضرت be گونه‌اي بود ke حــتـي دشمنان خويش ra نــيــز شيفته و مجذوب خود كرده بود. ba مردم در نهايت ادب تواضع و مهرباني رفتار مي‌كرد و هيچ گاه خود ra از مردم جدا نمي‌نمود.

يكي از ياران امام مي‌گويد: “هيچ گاه نديدم ke امام رضا (عليه السلام) در سخن بر كسي جفا ورزد و نــيــز نديدم ke سخن كسي ra پيش از تمام شدن قطع كند. هرگز نيازمندي ra ke مي‌توانست نيازش ra برآورده سازد رد نمي‌كرد در حضور ديگري پايش ra دراز نمي‌فرمود. هرگز نديدم be كسي از خدمتكارانش بدگويي كند. خنده او قهقهه نبود بـلـكـه تبسم مي‌فرمود. چــون سفره غذا be ميان مي‌آمد؛ هــمــه افراد خانه حــتـي دربان و مهتر ra نــيــز بر سر سفره خويش مي‌نشاند و آنان همراه ba امام غذا مي‌خوردند. شبها كم مي‌خوابيد و بسياري از شبها ra be عبادت مي‌گذراند. بسيار روزه مي‌گرفت و روزه سه روز در ماه ra ترك نمي‌كرد. كار خير و انفاق پنهان بسيار داشت. بيشتر در شبهاي تاريك؛ مخفيانه be فقرا كمك مي‌كرد.”(5) يكي ديگر از ياران ايشان مي‌گويد: “فرش آن حضرت در تابستان حصير و در زمستان پلاسي بود. لباس او در خانه درشت و خشن بود؛ امــا هنگامي ke در مجالس عمومي شركت مي‌كرد؛ خود ra مي‌آراست (لباسهاي خوب و متعارف مي‌پوشيد).(6) شبي امام ميهمان داشت؛ در ميان صحبت چراغ ايرادي پيدا كرد؛ ميهمان امام دست پيش آورد تا چراغ ra درست كند؛ امــا امام نگذاشت و خود ايــن كار ra انــجـام داد و فرمود: “ما گروهي هستيم ke ميهمانان خود ra be كار نمي‌گيريم.”(7)

شخصي be امام عرض كرد: “به خدا سوگند هيچكس در روي زمين از جهت برتري و شرافت اجداد؛ be شما نمي‌رسد.” امام فرمودند:” تقوي be آنان شرافت داد و اطاعت پروردگار؛ آنان ra بزرگوار ساخت.”(8)

مردي از اهالي بلخ مي‌گويد: “در سفر خراسان ba امام رضا (عليه السلام) همراه بودم. روزي سفره گسترده بودند و امام هــمــه خدمتگزاران حــتـي سياهان ra بر آن سفره نشاند تا همراه ايشان غذا بخورند. من be امام عرض كردم: “فدايت شوم بهتر اســت اينان بر سفره‌اي جداگانه بنشينند.” امام فرمود: “ساكت باش؛ پروردگار هــمــه يكي است. پدر و مادر هــمــه يكي اســت و پاداش هم be اعمال است.”(9)

ياسر؛ خادم حضرت مي‌گويد: «امام رضا (عليه السلام) be ما فرموده بود: “اگر بالاي سرتان ايستادم (و شما ra بــراي كاري طلبيدم) و شما مشغول غذا خوردن بوديد بر نخيزيد تا غذايتان تمام شود. be همين جهت بسيار اتفاق مي‌افتاد ke امام ما ra صدا مي‌كرد و در پاسخ او مي‌گفتند: “به غذا خوردن مشغولند.” و آن گرامي مي‌فرمود: “بگذاريد غذايشان تمام شود.”»(10)

يكبار غريبي خدمت امام رسيد و سلام كــرد و گفت: “من از دوستداران شما و پدران و اجدادتان هستم. از حج بازگشته‌ام و خرجي راه ra تمام كرده‌ام اگــر مايليد مبلغي be من مرحمت كنيد تا خود ra be وطنم برسانم و در آنجا معادل همان مبلغ ra صدقه خواهم داد زيــرا من در شهر خويش فقير نيستم و اينك در سفر نيازمند مانده‌ام.” امام برخاست و be اطاقي ديگر رفت و از پشت در دست خويش ra بيرون آورد و فرمود: “اين دويست دينار ra بگير و توشه راه كن و لازم نـيـسـت ke از جانب من معادل آن صدقه دهي.”

آن شخص نــيــز دينارها ra گرفت و رفت. از امام پرسيدند: “چرا چنين كرديد ke شما ra هنگام گرفتن دينارها نبيند؟” فرمود: “تا شرمندگي نياز و سوال ra در او نبينم.”(11)

امامان معصوم و گرامي ما در تربيت پيروان و راهنمايي ايشان تنها be گفتار اكتفا نمي‌كردند و در مورد اعمال آنان توجه و مراقبت ويژه اي مبذول مي‌داشتند.

يكي از ياران امام رضا (عليه السلام) مي‌گويد: «روزي همراه امام be خانه ايشان رفتم. غلامان حضرت مشغول بنايي بودند. امام در ميان آنها غريبه‌اي ديد و پرسيد: “اين كيست؟” عرض كردند: “به ما كمك مي‌كند و be او دستمزدي خواهيم داد.” امام فرمود: “مزدش ra تعيين كرده‌ايد؟” گفتند: “نه هــر چــه بدهيم مي‌پذيرد.” امام برآشفت و be من فرمود: “من بارها be اينها گفته‌ام ke هيچكس ra نياوريد مگر آنكه قبلا مزدش ra تعيين كنيد و قرارداد ببنديد. كسي ke بدون قرارداد و تعيين مزد؛ كاري انــجـام مي‌دهد؛ اگــر سه برابر مزدش ra بدهي باز گمان مي‌كند مزدش ra كم داده‌اي ولــي اگــر قرارداد ببندي و be مقدار معين شده بپردازي از تو خشنود خواهد بود ke طبق قرار عمل كرده‌اي و در ايــن صورت اگــر بيش از مقدار تعيين شده چيزي be او بدهي؛ هــر چند كم و ناچيز باشد؛ مي‌فهمد ke بيشتر پرداخته‌اي و سپاسگزار خواهد بود.”»(12)

خادم حضرت مي‌گويد: «روزي خدمتكاران ميوه‌اي مي‌خوردند. آنها ميوه ra be تمامي نخورده و باقي آنرا دور ريختند. حضرت رضا (عليه السلام) be آنها فرمود: “سبحان الله اگــر شما از آن بي‌نياز هستيد؛ آنرا be كساني ke بدان نيازمندند بدهيد.”»

مختصري از كلمات حكمت‌آميز امام:

امام فرمودند: “دوست هــر كس عقل اوست و دشمن هــر كس جهل و ناداني و حماقت است.”

امام فرمودند: “علم و دانش همانند گنجي مي‌ماند ke كليد آن سؤال است؛ پــس بپرسيد. خداوند شما ra رحمت كــنــد زيــرا در ايــن امر چهار طايفه داراي اجر مي‌باشند: 1- سؤال كننده 2- آموزنده 3- شنونده 4- پاسخ دهنده.”

امام فرمودند: “مهرورزي و دوستي ba مردم نصف عقل است.”

امام فرمودند: “چيزي نـيـسـت ke چشمانت آنرا بنگرد مگر آنكه در آن پند و اندرزي است.”

امام فرمودند: “نظافت و پاكيزگي از اخلاق پيامبران است.”

شهادت امام:

در نحوه be شهادت رسيدن امام نقل شده اســت ke مأمون be يكي از خدمتكاران خويش دستور داده بود تا ناخن‌هاي دستش ra بلند نگه دارد و بعد be او دستور داد تا دست خود ra be زهر مخصوصي آلوده كــنــد و در بين ناخن‌هايش زهر قرار دهد و اناري ra ba دستان زهر‌آلودش دانه كــنــد و او دستور مأمون ra اجابت كرد. مأمون نــيــز انار زهرآلوده ra خدمت حضرت گذارد و اصرار كــرد ke امام از آن انار تناول كنند. امــا حضرت از خوردن امتناع فرمودند و مأمون اصرار كــرد تا جايي ke حضرت ra تهديد be مرگ نمود و حضرت be جبر؛ قدري از آن انار مسموم تناول فرمودند. بعد از گذشت چند ساعت زهر اثر كــرد و حال حضرت دگرگون گرديد و صبح روز بعد در سحرگاه روز 29 صفر سال 203 هجري قمري امام رضا (عليه السلام) be شهادت رسيدند.

تدفين امام:

به قدرت و اراده الهي امام جواد (عليه السلام) فرزند و امام بعد از آن حضرت be دور از چشم دشمنان؛ بدن مطهر ايشان ra غسل داده و بر آن نماز گذاردند و پيكر پاك ايشان ba مشايعت بسياري از شيعيان و دوستداران آن حضرت در مشهد دفن گرديد و قرنهاست ke مزار ايــن امام بزرگوار مايه بركت و مباهات ايرانيان است.

 

احاديث امام رضا

 

احاديث امام رضا

 

1- سه ويژگى برجسته مؤمن

لا يَكُونُ الْمُؤْمِنُ مُؤْمِنًا حَتّى تَكُونَ فيهِ ثَلاثُ خِصال:1ـ سُنَّهٌ مِنْ رَبِّهِ. 2ـ وَ سُنَّهٌ مِنْ نَبِيِّهِ. 3ـ وَ سُنَّهٌ مِنْ وَلِيِّهِ. فَأَمَّا السُّنَّهُ مِنْ رَبِّهِ فَكِتْمانُ سِرِّهِ. وَ أَمَّا السُّنَّهُ مِنْ نَبِيِّهِ فَمُداراهُ النّاسِ. وَ أَمَّا السُّنَّهُ مِنْ وَلِيِّهِ فَالصَّبْرُ فِى الْبَأْساءِ وَ الضَّرّاءِ.

مؤمن؛ مؤمن واقعى نيست؛ مگر آن ke سه خصلت در او باشد:سنّتى از پروردگارش و سنّتى از پيامبرش و سنّتى از امامش. امّا سنّت پروردگارش؛ پوشاندن راز خود است؛امّا سنّت پيغمبرش؛ مدارا و نرم رفتارى ba مردم است؛امّا سنّت امامش؛ صبر كردن در زمان تنگدستى و پريشان حالى است.

2- پاداش نيكى پنهانى و سزاى افشا كننده بدى

« أَلْمُسْتَتِرُ بِالْحَسَنَهِ يَعْدِلُ سَبْعينَ حَسَنَهً؛ وَ الْمُذيعُ بِالسَّيِّئَهِ مَخْذُولٌ؛ وَالْمُسْتَتِرُ بِالسَّيِّئَهِ مَغْفُورٌ لَهُ ».

پنهان كننده كار نيك [پاداشش] برابر هفتاد حسنه است؛ و آشكاركننده كار بد سرافكنده است؛ و پنهان كننده كار بد آمرزيده است.

3- نظافت

« مِنْ أَخْلاقِ الأَنْبِياءِ التَّنَظُّفُ ».

از اخلاق پيامبران؛ نظافت و پاكيزگى است.

4- امين و اميننما

« لَمْ يَخُنْكَ الاَْمينُ وَ لكِنِ ائْتَمَنْتَ الْخائِنَ ».

امين be تو خيانت نكرده [و نمىكند] و ليكن [تو] خائن ra امين تصوّر نموده اى.

5- مقام برادر بزرگتر

« أَلاَْخُ الاَْكْبَرُ بِمَنْزِلَهِ الاَْبِ ».

برادر بزرگتر be منزله پدر است.

6- دوست و دشمن هــر كس

« صَديقُ كُلِّ امْرِء عَقْلُهُ وَ عَدُوُّهُ جَهْلُهُ ».

دوست هــر كس عقل او؛ و دشمنش جهل اوست.

7- نام بردن ba احترام

« إِذا ذَكَرْتَ الرَّجُلَ وَهُوَ حاضِرٌ فَكَنِّهِ؛ وَ إِذا كَانَ غائِباً فَسَمِّه ».

چون شخص حاضرى ra نام برى [براى احترام] كنيه او ra بگو و اگــر غائب باشد نامش ra بگو.

8- بدى قيل و قال

« إِنَّ اللّهَ يُبْغِضُ الْقيلَ وَ الْقالَ وَ إضاعَهَ الْمالِ وَ كَثْرَهَ السُّؤالِ ».

به درستى ke خداوند؛ داد و فرياد و تلف كردن مال و پُرخواهشى ra دشمن مىدارد.

9- ويژگيهاى دهگانه عاقل

« لا يَتِمُّ عَقْلُ امْرِء مُسْلِم حَتّى تَكُونَ فيهِ عَشْرُ خِصال: أَلْخَيْرُ مِنْهُ مَأمُولٌ. وَ الشَّرُّ مِنْهُ مَأْمُونٌ. يَسْتَكْثِرُ قَليلَ الْخَيْرِ مِنْ غَيْرِهِ؛ وَ يَسْتَقِلُّ كَثيرَ الْخَيْرِ مِنْ نَفْسِهِ. لا يَسْأَمُ مِنْ طَلَبِ الْحَوائِجِ إِلَيْهِ؛ وَ لا يَمَلُّ مِنْ طَلَبِ الْعِلْمِ طُولَ دَهْرِهِ. أَلْفَقْرُ فِى اللّهِ أَحَبُّ إِلَيْهِ مِنَ الْغِنى. وَ الذُّلُّ فىِ اللّهِ أَحَبُّ إِلَيْهِ مِنَ الْعِزِّ فى عَدُوِّهِ. وَ الْخُمُولُ أَشْهى إِلَيْهِ مِنَ الشُّهْرَهِ. ثُمَّ قالَ(عليه السلام): أَلْعاشِرَهُ وَ مَا الْعاشِرَهُ؟ قيلَ لَهُ: ما هِىَ؟ قالَ(عليه السلام): لا يَرى أَحَدًا إِلاّ قالَ: هُوَ خَيْرٌ مِنّى وَ أَتْقى ».

عقل شخص مسلمان تمام نيست؛ مگر ايــن ke ده خصلت ra دارا باشد:1ـ از او اميد خير باشد. 2ـ از بدى او در امان باشند. 3ـ خير اندك ديگرى ra بسيار شمارد. 4ـ خير بسيار خود ra اندك شمارد. 5ـ هــر چــه حاجت از او خواهند دلتنگ نشود. 6ـ در عمر خود از دانش طلبى خسته نشود. 7ـ فقر در راه خدايش از توانگرى محبوبتر باشد. 8ـ خوارى در راه خدايش از عزّت ba دشمنش محبوبتر باشد. 9ـ گمنامى ra از پرنامى خواهانتر باشد. 10ـ ســپــس فرمود: دهمى چيست و چيست دهمى؟ be او گفته شد: چيست؟ فرمود: احدى ra ننگرد جز ايــن ke بگويد او از من بهتر و پرهيزكارتر است.

10- نشانه سِفله

« سُئِلَ الرِّضا(عليه السلام) عَنِ السِّفْلَهِ فَقالَ(عليه السلام):مَنْ كانَ لَهُ شَىْءٌ يُلْهيهِ عَنِ اللّهِ ».

از امام رضا(عليه السلام) سؤال شد: سفله كيست؟فرمود: آن ke چيزى دارد ke از [ياد] خدا بازش دارد.

11- ايمان؛ تقوا و يقين

« إِنَّ الاِْيمانَ أَفْضَلُ مِنَ الاٌِسْلامِ بِدَرَجَه؛ وَ التَّقْوى أَفْضَلُ مِنَ الاِْيمانِ بِدَرَجَه وَ لَمْ يُعطَ بَنُو آدَمَ أَفْضَلَ مِنَ الْيَقينِ ».

ايمان يك درجه بالاتر از اسلام است؛ و تقوا يك درجه بالاتر از ايمان اســت و be فرزند آدم چيزى بالاتر از يقين داده نشده است.

12- ميهمانى ازدواج

« مِنَ السُّنَّهِ إِطْعامُ الطَّعامِ عِنْدَ التَّزْويجِ ».

اطعام و ميهمانى كردن براى ازدواج از سنّت است.

13- صله رحم ba كمترين چيز

« صِلْ رَحِمَكَ وَ لَوْ بِشَرْبَه مِنْ ماء؛ وَ أَفْضَلُ ما تُوصَلُ بِهِ الرَّحِمُ كَفُّ الأَذى عَنْه ».

پيوند خويشاوندى ra برقرار كنيد گرچه ba جرعه آبى باشد؛ و بهترين پيوند خويشاوندى؛ خوددارى از آزار خويشاوندان است.

14- سلاح پيامبران

« عَنِ الرِّضا(عليه السلام) أَنَّهُ كانَ يَقُولُ لاَِصْحابِهِ: عَلَيْكُمْ بِسِلاحِ الاَْنْبِياءِ؛ فَقيلَ: وَ ما سِلاحُ الاَْنْبِياءِ؟ قالَ: أَلدُّعاءُ ».

حضرت رضا(عليه السلام) هميشه be اصحاب خود مىفرمود: بر شما باد be اسلحه پيامبران؛ گفته شد: اسلحه پيامبران چيست؟ فرمود: دعا.

15- نشانه هاى فهم

« إِنَّ مِنْ عَلاماتِ الْفِقْهِ: أَلْحِلْمُ وَ الْعِلْمُ؛ وَ الصَّمْتُ بابٌ مِنْ أَبْوابِ الْحِكْمَهِ إِنَّ الصَّمْتَ يَكْسِبُ الَْمحَبَّهَ؛ إِنَّهُ دَليلٌ عَلى كُلِّ خَيْر ».

از نشانه هاى دين فهمى؛ حلم و علم است؛ و خاموشى درى از درهاى حكمت است. خاموشى و سكوت؛ دوستىآور و راهنماى هــر كار خيرى است.

16- گوشه گيرى و سكوت

« يَأْتى عَلَى النّاسِ زَمانٌ تَكُونُ الْعافِيَهُ فيهِ عَشَرَهَ أَجْزاء: تِسْعَهٌ مِنْها فى إِعْتِزالِ النّاسِ وَ واحِدٌ فِى الصَّمْتِ ».

زمانى بر مردم خواهد آمد ke در آن عافيت ده جزء اســت ke نُه جزء آن در كناره گيرى از مردم و يك جزء آن در خاموشى است.

17- حقيقت توكّل

« سُئِلَ الرِّضا(عليه السلام): عَنْ حَدِّ التَّوَكُّلِّ؟ فَقالَ(عليه السلام): أَنْ لا تَخافَ أحَدًا إِلاَّاللّهَ ».

از امام رضا(عليه السلام) از حقيقت توكّل سؤال شد.

فرمود: ايــن ke جز خدا از كسى نترسى.

18- بدترين مردم

« إِنَّ شَرَّ النّاسِ مَنْ مَنَعَ رِفْدَهُ وَ أَكَلَ وَحْدَهُ وَ جَلَدَ عَبْدَهُ ».

به راستى ke بدترين مردم كسى اســت ke يارىاش ra [از مردم] باز دارد و تنها بخورد و زيردستش ra بزند.

19- زمامداران ra وفايى نيست

« لَيْسَ لِبَخيل راحَهٌ؛ وَ لا لِحَسُود لَذَّهٌ؛ وَ لا لِمُـلـُوك وَفاءٌ وَ لا لِكَذُوب مُرُوَّهٌ ».

بخيل ra آسايشى نـيـسـت و حسود ra خوشى و لذّتى نـيـسـت و زمامدار ra وفايى نـيـسـت و دروغگو ra مروّت و مردانگى نيست.

20- دست بوسى نه!

« لا يُقَبِّلُ الرَّجُلُ يَدَ الرَّجُلِ؛ فَإِنَّ قُبْلَهَ يَدِهِ كَالصَّلاهِ لَهُ ».

كسى دست كسى ra نمىبوسد؛ زيــرا بوسيدن دست او مانند نماز خواندن براى اوست.

21- حُسن ظنّ be خدا

« أَحْسِنِ الظَّنَّ بِاللّهِ؛ فَإِنَّ مَنْ حَسُنَ ظَنُّهُ بِاللّهِ كانَ عِنْدَ ظَنِّهِ وَ مَنْ رَضِىَ بِالْقَليلِ مِنَ الرِّزْقِ قُبِلَ مِنْهُ الْيَسيرُ مِنَ الْعَمَلِ. وَ مَنْ رَضِىَ بِالْيَسيرِ مِنَ الْحَلالِ خَفَّتْ مَؤُونَتُهُ وَ نُعِّمَ أَهْلُهُ وَ بَصَّرَهُ اللّهُ دارَ الدُّنْيا وَ دَواءَها وَ أَخْرَجَهُ مِنْها سالِمًا إِلى دارِالسَّلامِ ».

به خداوند خوشبين باش؛ زيــرا هــر ke be خدا خوشبين باشد؛ خدا ba گمانِ خوشِ او همراه است؛ و هــر ke be رزق و روزى اندك خشنودباشد؛ خداوند be كردار اندك او خشنود باشد؛ و هــر ke be اندك از روزى حلال خشنود باشد؛ بارش سبك و خانواده اش در نعمت باشد و خداوند او ra be درد دنيا و دوايش بينا سازد و او ra از دنيا be سلامت be دارالسّلامِ بهشت رساند.

22- اركان ايمان

« أَلاْيمانُ أَرْبَعَهُ أَرْكان: أَلتَّوَكُّلُ عَلَى اللّهِ؛ وَ الرِّضا بِقَضاءِ اللّهِ وَ التَّسْليمُ لاَِمْرِاللّهِ؛ وَ التَّفْويضُ إِلَى اللّهِ ».

ايمان چهار ركن دارد: 1ـ توكّل بر خدا 2ـ رضا be قضاى خدا 3ـ تسليم be امر خدا4ـ واگذاشتن كار be خدا.

23- بهترين بندگان خدا

« سُئِلَ عَلَيْهِ السَّلامُ عَنْ خِيارِ الْعبادِ؟ فَقالَ(عليه السلام):أَلَّذينَ إِذا أَحْسَنُوا إِسْتَبْشَرُوا؛ وَ إِذا أَساؤُوا إِسْتَغْفَرُوا وَ إِذا أُعْطُوا شَكَرُوا؛ وَ إِذا أُبْتِلُوا صَبَرُوا؛ وَ إِذا غَضِبُوا عَفَوْ ».

از امام رضا(عليه السلام) درباره بهترين بندگان سؤال شد.

فرمود: آنان ke هــر گاه نيكى كـنـنـد خوشحال شوند؛ و هرگاه بدى كـنـنـد آمرزش خواهند؛ و هــر گاه عطا شــونــد شكر گزارند و هــر گاه بلا بينند صبر كنند؛ و هــر گاه خشم كـنـنـد درگذرند.

24- تحقير فقير

« مَنْ لَقِىَ فَقيرًا مُسْلِمًا فَسَلَّمَ عَلَيْهِ خِلافَ سَلامِهِ عَلَى الاَْغْنِياءِ لَقَى اللّهُ عَزَّوَجَلَّ يَوْمَ الْقِيمَهِ وَ هُوَ عَلَيْهِ غَضْبانُ ».

كسى ke فقير مسلمانى ra ملاقات نمايد و بر خلاف سلام كردنش بر اغنيا بر او سلام كند؛ در روز قيامت در حالى خدا ra ملاقات نمايد ke بر او خشمگين باشد.

25- عيش دنيا

« سُئِلَ الاِْمامُ الرِّضا(عليه السلام): عَنْ عَيْشِ الدُّنْيا؟ فَقالَ: سِعَهُ الْمَنْزِلِ وَ كَثْرَهُ الُْمحِبّينَ ».

از حضرت امام رضا(عليه السلام) درباره خوشى دنيا سؤال شد. فرمود: وسعت منزل و زيادى دوستان.

26- آثار زيانبار حاكمان ظالم

« إِذا كَذَبَ الْوُلاهُ حُبِسَ الْمَطَرُ؛ وَ إِذا جارَ السُّلْطانُ هانَتِ الدَّوْلَهُ؛ وَ إِذا حُبِسَتِ الزَّكوهُ ماتَتِ الْمَواشى ».

زمانى ke حاكمان دروغ بگويند باران نبارد؛ و چــون زمامدار ستم ورزد؛ دولت؛ خوار گردد. و اگــر زكات اموال داده نشود چهارپايان از بين روند.

27- رفع اندوه از مؤمن

« مَنْ فَرَّجَ عَنْ مُؤْمِن فَرَّجَ اللّهُ عَنْ قَلْبِهِ يَوْمَ القِيمَهِ ».

هر كس اندوه و مشكلى ra از مؤمنى برطرف نمايد؛ خداوند در روز قيامت اندوه ra از قلبش برطرف سازد.

28- بهترين اعمال بعد از واجبات

« لَيْسَ شَىْءٌ مِنَ الاَْعْمالِ عِنْدَ اللّهِ عَزَّوَجَلَّ بَعْدَ الْفَرائِضِ أَفْضَلَ مِنْ إِدْخالِ السُّرُورِ عَلَى الْمُؤْمِنِ ».

بعد از انــجـام واجبات؛ كارى بهتر از ايجاد خوشحالى براى مؤمن؛ نزد خداوند بزرگ نيست.

29- سه چيز وابسته be سه چيز

« ثَلاثَهٌ مُوَكِّلٌ بِها ثَلاثَهٌ: تَحامُلُ الاَْيّامِ عَلى ذَوِى الاَْدَواتِ الْكامِلَهِ وَإِسْتيلاءُ الْحِرْمانِ عَلَى الْمُتَقَدَّمِ فى صَنْعَتِهِ؛ وَ مُعاداهُ الْعَوامِ عَلى أَهْلِ الْمَعْرِفَهِ ».

سه چيز وابسته be سه چيز است: 1ـ سختى روزگار بر كسى ke ابزار كافى دارد؛ 2ـ محروميت زياد براى كسى ke در صنعت عقب مانده باشد؛ 3ـ و دشمنىِ مردم عوام ba اهل معرفت.

30- ميانه روى و احسان

« عَلَيْكُمْ بِالْقَصْدِ فِى الْغِنى وَ الْفَقْرِ؛ وَ الْبِرِّ مِنَ الْقَليلِ وَ الْكَثيرِ فَإِنَّ اللّهَ تَبارَكَ وَ تَعالى يَعْظُمُ شِقَّهَ الـتَّمْرَهِ حَتّى يَأْتِىَ يَوْمَ الْقِيمَهِ كَجَبَلِ أُحُد ».

بر شما باد be ميانهروى در فقر و ثروت؛ و نيكى كردن چــه كم و چــه زياد؛ زيــرا خداوند متعال در روز قيامت يك نصفه خرما ra چنان بزرگ نمايد ke مانند كوه اُحد باشد.

31- ديدار و اظهار دوستى ba هم

« تَزاوَرُوا تَحابُّوا وَ تَصافَحُوا وَ لا تَحاشَمُو ».

به ديدن يكديگر رويد تا يكديگر ra دوست داشته باشيد و دست يكديگر ra بفشاريد و be هم خشم نگيريد.

32- راز پوشى در كارها

« عَلَيْكُمْ فى أُمُورِكُمْ بِالْكِتْمانِ فى أُمُورِ الدّينِ وَ الدُّنيا فَإِنَّهُ رُوِىَ « أَنَّ الاِْذاعَهَ كُفْرٌ» وَ رُوِىَ « الْمُذيعُ وَ الْقاتِلُ شَريكانِ» وَ رُوِىَ « ما تَكْتُمُهُ مِنْ عَدُوِّكَ فَلا يَقِفُ عَلَيْهِ وَليُّكَ».:

بر شما باد be رازپوشى در كارهاتان در امور دين و دنيا. روايت شده ke « افشاگرى كفر است» و روايت شده « كسى ke افشاى اَسرار مىكند ba قاتل شريك است» و روايت شده ke « هــر چــه از دشمن پنهان مىدارى؛ دوست توهم بر آن آگاهى نيابد».

33- پيمان شكنى و حيلهگرى

« لا يَعْدُمُ المَرْءُ دائِرَهَ السَّوْءِ مَعَ نَكْثِ الصَّفَقَهِ؛ وَ لا يَعْدُمُ تَعْجيلُ الْعُقُوبَهِ مَعَ إِدِّراءِ الْبَغْىِ ».

آدمى نمىتواند از گردابهاى گرفتارى ba پيمان شكنى رهايى يابد؛ و از چنگال عقوبت رهايى ندارد كسى ke ba حيله be ستمگرى مىپردازد.

34- برخورد مناسب ba چهار گروه

« إِصْحَبِ السُّلْطانَ بِالْحَذَرِ؛ وَ الصَّديقَ بِالتَّواضُعِ؛ وَ الْعَدُوَّ بِالتَّحَرُّزِ وَ الْعامَّهَ بِالْبُشْرِ ».

با سلطان و زمامدار ba ترس و احتياط همراهى كن؛ و ba دوست ba تواضع و ba دشمن ba احتياط؛ و ba مردم ba روى خوش.

35- رضايت be رزق اندك

« مَنْ رَضِىَ عَنِ اللّهِ تَعالى بِالْقَليلِ مِنَ الرِّزْقِ رَضِىَ اللّهُ مِنْهُ بِالْقَليلِ مِنَ الْعَمَلِ ».

هر كس be رزق و روزى كم از خدا راضى باشد؛ خداوند از عمل كم او راضى باشد.

36- عقل و ادب

« أَلْعَقْلُ حِباءٌ مِنَ اللّهِ؛ وَ الاَْدَبُ كُلْفَهٌ فَمَنْ تَكَلَّفَ الأَدَبَ قَدَرَ عَلَيْهِ؛ وَ مَنْ تَكَلَّفَ الْعَقْلَ لَمْ يَزْدِدْ بِذلِكَ إِلاّ جَهْل ».

عقل؛ عطيّه و بخششى اســت از جانب خدا؛ و ادب داشتن؛ تحمّل يك مشقّت است؛ و هــر كس ba زحمت ادب ra نگهدارد؛ قادر بر آن مىشود؛ امّا هــر ke be زحمت بخواهد عقل ra be دست آورد جز بر جهل او افزوده نمىشود.

37- پاداشِ تلاشگر

« إِنَّ الَّذى يَطْلُبُ مِنْ فَضْل يَكُفُّ بِهِ عِيالَهُ أَعْظَمُ أَجْرًا مِنَ الُْمجاهِدِ فى سَبيلِ اللّهِ ».

به راستى كسى ke در پى افزايش رزق و روزى اســت تا ba آن خانواده خود ra اداره كند؛ پاداشش از مجاهد در راه خدا بيشتر است.

38- be پنج كس اميد نداشته باش

« خَمْسٌ مَنْ لَمْ تَكُنْ فيهِ فَلا تَرْجُوهُ لِشَىْ
:: ادامه مطلب | آشنايي كامل با امام رضا |

+ بازدید : | ۲۹ شهريور ۱۳۹۶ | ۱۱:۵۷:۵۳ | talab | نظرات (0)

امام زمان

امام زمان

 

علائم ظهور حضرت مهدي (عج) بر دو دسته تقسيم مي شوند:

الف: علائم حتمي و قطعي؛

ب: علائم غير حتمي و غير قطعي ke البته در ايــن علائم هم مــمــكن اســت اختلاف نظر وجود داشته باشد.

علائم غير حتمي فراوان هستند و نوعاً بعضي از آنان be وقوع پيوسته اســت امــا علائم حتمي و قطعي هنوز رخ نداده اند بعضي از ايــن علائم قطعي عبارتند از:

1. خروج سفياني: پيش از ظهور مردي از نسل ابوسفيان در منطقه شام خروج مي كــنــد و ba تظاهر be دينداري گروه زيادي از مسلمانان ra مي فريبد و be گرد خود مي آورد و بخش گسترده اي از سرزمينهاي اسلام ra be تصرف خويش در مي آورد و بر مناطق پنجگانه شام؛ حمص؛ فلسطين؛ اردن و قنسرين (نام شهري در نزديكي حلب) و منطقه عراق سيطره مي يابد و در كوفه و نجف be قتل عام شيعيان مي پردازد و بــراي كشتن و يافتن آنان جايزه تعيين مي كــنــد آنگاه ke از ظهور امام زمان باخبر مي شــود ba سپاهي گران be جنگ وي مي رود ke در منطقه بيداد (بين مكه و مدينه) ba سپاه امام (ع) برخورد مي كــنــد و be امر خدا هــمــه لشگريان وي be جز چند نفر در زمين فرو مي روند و هلاك مي شوند. [1]

2. خسف در بيداء: خسف يعني فرو رفتن و پنهان شدن؛ و بيداء نام منطقه اي در مكه و مدينه است. ظاهراً لشگر سفياني در ايــن منطقه ke be قصد جنگ ba امام عصر(عج) آمده اســت در زمين فرو مي روند. [2]

3. خروج يماني: سرداري از يمن قيام مي كــنــد و مردم ra be حق و عدل دعوت مي كــنــد ايــن نشانه در منابع عامه نـيـسـت ولــي در مصادر شيعه روايات فراواني در ايــن باره وجود دارد. امام صادق (ع) فرمود: قيامهاي سه گانه خراساني؛ سفياني؛ يماني در يك سال و يك ماه و يك روز خواهد بود و هيچ پرچمي be اندازه پرچم يماني دعوت حق و هدايت نمي كــنــد و هم فرمود ke يماني از علائم حتمي است. [3]

4. قتل نفس زكيه: زكيه يعني فرد پاك و بي گناه و كسي ke قتلي انــجـام نداده اســت و جرمي ندارد.  در آستانه ظهور مهدي (عج) در گيرودار مبارزات زمينه ساز انقلاب حضرت مهدي (عج) فردي پاكباخته و مخلص از اولاد حضرت امام حسن مجتبي (ع) در راه امام مي كوشد و در ايــن راه مظلومانه be قتل مي رسد. روايات گاهي نفس زكيه و گاهي «سيد حسني» گفته اند امام باقر (ع) فرمود: بين ظهور مهدي (عج) و كشته شدن نفس زكيه بيش از پانزده شبانه روز فاصله نيست. [4]

5. صيحه آسماني: منظور از صيحه آسماني صدايي اســت ke در آستانه ظهور حضرت مهدي در آسمان شنيده مي شــود و هــمــه مردم آن ra مي شنوند در روايات تعبير be «نداء» «فزعه» «صوت» نــيــز بكار رفته اســت ke ظاهر آن نشان مي دهد ke هــر يك از اينها نشانه جداگانه اي اســت ke پيش از ظهور واقع مي شــود لكن be نظر مي رسد ke اينها تعبير از يك واقعيت اســت و مــمــكن هم هست ke از سه حادثه جداي از هم خبر داده باشند ke اول صداهاي هولناكي برآيد و هــمــه ra be خود متوجه كــنــد (صيحه) و be دنبال آن صداي مهيب و هولناكي شنيده شــود ke دلهاي مردم ra be وحشت اندازد (فزعه) و آن گاه از آسمان صدايي شنيده مي شــود ke مردم ra be ســوي مهدي(عج) فرا مي خواند (نداء) رواياتي ke از ايــن معنا خبر داده اند از طريق شيعه و سني فراوان هستند. امام باقر (ع) مي فرمايد: ندا كننده اي از آسمان نام قائم ra ندا مي كــنــد پــس هــر ke در شرق و غرب اســت آن ra مي شنود و از وحشت ايــن صدا خوابيده ها بيدار و ايستادگان نشسته و نشستگان بر دو پاي خويش مي ايستند رحمت خدا بر كسي ke از ايــن صدا عبرت گيرد و نداي وي ra اجابت كــنــد زيــرا صداي نخست؛ صداي جبرئيل روح الأمين است.

آنگاه مي فرمايد: ايــن صدا در شب جمعه بيست و سوم ماه رمضان خواهد بود در ايــن هيچ شك نكنيد و بشنويد و فرمان بريد؛ در آخر روز شيطان فرياد مي زند ke «فلاني مظلوم كشته شد» تا مردم ra بفريبد و be شك اندازد. و امام صادق (ع) مي فرمايد: در ابتداي روز گويند ه اي در آسمان ندا مي دهد ke آگاه باشيد ke حق ba علي و شيعيان اوست. پــس از آن در پايان روز شيطان ke لعنت خدا بر او باد از روي زمين فرياد مي زند ke حق ba عثمان و پيروان اوست پــس در ايــن هنگام باطل گرايان be شك مي افتند هرگاه گوينده اي از آسمان نداء بزند ke حق ba اولاد محمد(ص) اســت در آن هنگام ظهور مهدي(عج) be سر زبانها مي افتد be گونه اي ke غير از او ياد نمي كنند. [5]

6. خروج دجال: ايــن نشانه در كتب اهل سنت از علائم برپايي قيامت شناخته شده اســت [6]   ولــي در منابع روايي شيعه از نشانه هاي ظهور است. و اشكال ندارد ke هم علامت ظهور و هم علامت معاد باشد. چــون خود ظهور امام عصر (عج) هم از علائم آخرالزمان مي باشد.

دجال فردي اســت ke در آخر الزمان و پيش از قيام مهدي (عج) خروج مي كــنــد و غير عادي اســت و ba انــجـام كارهاي شگفت انگيز جمع زيادي از مردم ra مي فريبد و سرانجام be دست عيسي مسيح (ع) در كنار دروازه ”لد“ در منطقه شام be هلاكت مي رسد. در مورد دجال نظريه هاي متعددي طرح شده اســت مثلا گروهي آن ra فردي ناميده اند و دسته اي آن ra جرياني مي دانند و نه شخص معين ke مطرح كردن ايــن امور مجال ديگري ra مي طلبد. [7]

[1] كمال الدين؛ ص 651. و بحار الأنوار؛ ج 52؛ ص 215؛ و كنز العمال؛ ج 14؛ ص 272؛ تاريخ غيبت كبري؛ ص 518 الي 520.

[2] مراصد الاطلاع؛ ج1؛ ص239؛ وافي؛ ج2؛ ص 442؛ مسائل العشره چاپ شده در مجموع مصنفات شيخ مفيد؛ ج 3؛ ص 122 و غيبت نعماني؛ ص 252؛ منتخب الأثر؛ ص 459؛ كتاب الغيبه نعماني ص 252؛ تاريخ غيبت كبري ص 499 ـ 520.

[3] تاريخ غيبت كبري؛ ص 525؛ كتاب غيبت  نعماني 252.

[4] منتخب الأثر؛ 459؛ تاريخ الغيبه الكبري؛ ص 511؛ الارشاد؛ ج2؛ ص374؛ اعلام الوري؛ ص 427.

[5] تاريخ ما بعد الظهور/176 ـ كشف الغمه ج3؛  ص 260 ؛ وافي؛ ج 2؛ ص 445 ـ 446؛ كتاب الغيبه؛ شيخ طوسي؛ ص 435 و454 و453 – ارشاد؛ ج2؛ ص 371؛ كمال الدين / 651 بحار الأنوار؛ ج52؛ ص204-288-290؛ منتخب الاثر؛ ص 459؛ غيبت نعماني/254.

[6] سنن ترمذي؛ ج4؛ ص 507 ـ 519؛ سنن ابي داوود؛ ج4؛ ص 115؛ صحيح مسلم؛ ج 18؛ ص 46 و 81.

[7] بحارالأنوار؛ ج 52؛ ص 193و209؛ كمال الدين 525 و 526؛ كشف الغمه؛ ج 3؛ ص 281؛ المسائل العشر؛ چاپ شده در مصنفات شيخ طوسي؛ ج3؛ ص 122؛ ارشاد؛ ج2؛ ص 371؛ كنز العمال؛ ج 14؛ ص 198ـ200.

 

زندگينامه امام زمان

 

زندگينامه امام زمان

 

نام: محمد بن الحسن
كنيه: ابوالقاسم
امام زمان حضرت مهدي (عج) هم نام و هم كنيه حضرت پيامبر اكرم(ص) است. در روايات آمده اســت ke شايسته نـيـسـت آن حضرت ra ba نام و كنيه؛ اسم ببرند تا آن گاه ke خداوند be ظهورش زمين ra مزيّن و دولتش ra ظاهر گرداند.

القاب امام زمان حضرت مهدي (عج):

مهدى؛ خاتم؛ منتظر؛ حجت؛ صاحب الامر؛ صاحب الزمان؛ قائم و خلف صالح.
شيعيان در دوران غيبت صغرى ايشان ra «ناحيه مقدسه» لقب داده بودند. در برخى منابع بيش از 180 لقب براى امام زمان(ع) بيان شده است.
ولادت امام زمان حضرت مهدي (عج):

وي يگانه فرزند امام عسكري عليه السلام يازدهمين امام شيعيان است. امام زمان حضرت مهدي (عج) در سحرگاه نيمه شعبان 255 ق در سامرّا چشم be جهان گشود و پــس از پنج سال زندگي تحت سرپرستي پدر؛ و مادر بزرگوارشان نرجس خاتون؛ در سال 260 ق be دنبال شهادت حضرت عسكري عليه السلام ـ همچون حضرت عيسي عليه السلام و حضرت يحيي عليه السلام ke در سنين كودكي عهده دار نبوّت شده بودند ـ در پنج سالگي منصب امامت شيعيان ra عهده دار شدند. آن بزرگوار پــس از سپري شدن دوران غيبت ba تشكيل حكومت عدل جهاني احكام الهي ra در سرتاسر زمين حاكميت خواهد بخشيد.

آخرين امام شيعيان در پانزدهم ماه شعبان 255 ق؛ علي رغم مراقبت هاي ويژه مأموران حكومت عباسي؛ در خانه امام عسكري عليه السلام چشم be جهان گشودند. تولد مخفيانه آن حضرت بي شباهت be تولد حضرت موسي عليه السلام و حضرت ابراهيم خليل عليه السلام نيست. همان گونه ke ايــن دو پيامبر بزرگ الهي تحت شديدترين تدابير امنيتي فرعونيان و نمروديان be اراده خداوند و be سلامت در كنار كاخ فرعون و نمرود متولّد شدند؛ حضرت مهدي(عج) نــيــز در حالي ke جاسوسان و مأموران خليفه عباسي تمام وقايع خانه امام يازدهم عليه السلام ra زير نظر داشتند؛ در كمال امنيت و بدون آن ke دشمنان بويي ببرند؛ در سحرگاه روز جمعه نيمه شعبان قدم be جهان هستي گذاشتند.

سيماي امام زمان حضرت مهدي (عج)

پيامبر اكرم(ص) و ائمه اطهار عليهم السلام هــر كدام در سخنان خود be اوصاف امام مهدي(عج) اشاره كرده اند. حضرت امام رضا عليه السلام در توصيف ويژگي هاي چهره و سجاياي اخلاقي و ويژگي هاي برجسته آن حضرت مي فرمايند: «قائم آل محمد(عج) هاله هايي از نور چهره زيباي او ra احاطه كرده اســت رفتار معتدل و چهره شادابي دارد. از نظر ويژگي هاي جسمي شبيه ترين فرد be رسول خدا(ص) است. نشانه خاصّ او آن اســت ke گرچه عمر بسيار طولاني دارد؛ ولــي از سيماي جواني برخوردار است؛ تا آن جا ke هــر بيننده اي او ra چهل ساله ya كمتر تصور مي كند. از ديگر نشانه هاي او آن اســت ke تا زمان مرگ ba وجود گذشت زمان بسيار طولاني هرگز نشان پيري در چهره او ديده نخواهد شد».

حجت خدا
روزي عثمان بن سعيد بن عمري be همراه حدود چهل نفر از بزرگان شيعه be حضور امام عسكري عليه السلام رسيدند تا درباره جانشين آن حضرت سؤال كـنـنـد و در آينده از ايجاد اختلاف در مسئله امامت جلوگيري كنند. راوي مي گويد: وقتي عثمان بن سعيد be حضرت عسكري عليه السلام گفت: آمده ايم تا درباره مطلب مهمي ke شما be آن آگاه تريد از شما سؤال كنيم؛ حضرت عسكري عليه السلام فرمودند: بنشين عثمان. پــس از ساعتي امام عليه السلام فرمودند: آيا مي خواهيد بگويم be چــه منظوري آمده ايد؟ هــمــه گفتند: اي فرزند رسول خدا؛ بفرماييد. آنگاه حضرت فرمودند: آمده ايد تا درباره حجت خدا و امام پــس از من بپرسيد. هــمــه گفتند: آري. در ايــن لحظه ناگهان پسري ke چهره درخشاني چــون ماه داشت و از هــر حيث be امام عسكري عليه السلام شبيه بود وارد شد. حضرت فرمودند: بعد از من پيشواي شما و جانشينم ايــن فرزند من است. مواظب باشيد پــس از من در دين دچار آشفتگي نشويد…
دوران زندگي امام زمان حضرت مهدي (عج)

دوران زندگي امام زمان حضرت مهدي (عج) be چهار دوره تقسيم مي شود:

1) از تولد تا غيبت امام زمان حضرت مهدي (عج):

امام زمان حضرت مهدي (عج) پــس از تولد حدود پنج سال تحت سرپرستي پدر بزرگوارشان امام عسكري عليه السلام be صورت نيمه مخفي زندگي كردند. يكي از كارهاي بسيار مهمي ke حضرت امام حسن عسكري عليه السلام در ايــن دوره انــجـام دادند ايــن بود ke امام زمان حضرت مهدي (عج) ra be بزرگان شيعه معرفي كــردنــد تا در آينده در مسئله امامت دچار اختلاف نشوند.
2) غيبت صغري امام زمان حضرت مهدي (عج):

پس از شهادت حضرت امام حسن عسكري عليه السلام در سال 260 ق دوره غيبت صغري آغاز شــد و تا سال 329 ق ادامه پيدا كرد. در ايــن دوره امام زمان حضرت مهدي (عج) از طريق چهار نائب be ادامه امور مردم مي پرداختند.
3) دوره غيبت كبري امام زمان حضرت مهدي (عج):

اين دوران از سال 329 ق شروع شــد و تا زماني ke خداوند مصلحت بدانند ادامه خواهد داشت در ايــن دوره پاسخ be پرسش ها و احكام مردم بر عهده نايبان عام آن حضرت اســت و حضرت نايب خاصي بــراي ايــن دوره معرفي نكرده اند.
4) دوره حكومت امام زمان حضرت مهدي (عج):

پس از ظهور؛ امام زمان حضرت مهدي (عج) بر اساس احكام اسلام حكومت واحد جهاني تشكيل خواهند داد ke در سايه آن سرتاسر عالم پر از عدل و داد خواهد شد.

صورت و سيرت امام زمان حضرت مهدي (عج)

چهره و شمايل حضرت مهدي ( ع ) ra راويان حديث شيعي و سني چنين نوشته اند چهره اش گندمگون ؛ ابرواني هلالي و كشيده ؛ چشمانش سياه و درشت و جذاب ؛ شانه اش پهن ؛ دندانهايش براق و گشاد ؛ بيني اش كشيده و زيبا؛ پيشاني اش بلند و تابنده ... استخوان بندي اش استوار و صخره سان ؛ دستان و انگشتهايش درشت .گونه هايش كم گوشت و اندكي متمايل be زردي  – ke از بيداري شب عارض شده -بر گونه راستش خالي مشكين ... عضلاتش پيچيده و محكم ؛ موي سرش بر لاله گوش ريخته ؛ اندامش متناسب و زيبا ؛ هياتش خوش منظر و رباينده ؛ رخساره اش در هاله اي از شرم بزرگوارانه و شكوهمند غرق ... قيافه اش از حشمت و شكوه رهبري سرشار .نگاهش دگرگون كننده ؛ خروشش درياسان ؛ و فريادش هــمــه گير ” .حضرت مهدي صاحب علم و حكمت بسيار اســت و دارنده ذخاير پيامبران اســت ... وي   نهمين امام اســت از نسل امام حسين ( ع ) اكنون از نظرها غايب اســت ... ولــي مطلق و خاتم اولياء و وصي اوصياء و قائد جهاني و انقلابي  اكبر اســت ... چــون ظاهر شــود ؛ be كعبه تكيه كــنــد ؛ و پرچم پيامبر ( ص ) ra در دست گيرد و دين خدا ra زنده و احكام خدا ra در سراسر گيتي جاري كــنــد ... و جهان ra پر از عدل و داد و مهرباني كــنــد .حضرت مهدي ( ع ) در برابر خداوند و جلال خداوند فروتن اســت ... خدا و عظمت خدا در وجود او متجلي اســت و هــمــه هستي او ra فراگرفته اســت ... مهدي ( ع ) عادل اســت و خجسته و پاكيزه ... ذره اي از حق ra فرو نگذارد ... خداوند دين اسلام ra be دست او عزيز گرداند ... در حكومت او ؛ be احدي ناراحتي نرسد مگر آنجا ke حد خدايي جاري گردد .مهدي ( ع ) حق هــر حقداري ra بگيرد و be او بدهد ... حتي  اگــر حق كسي زير دندان ديگري   باشد ؛ از زير دندان انسان بسيار متجاوز و غاصب بيرون كشد و be صاحب حق باز گرداند ... be هنگام حكومت مهدي ( ع ) حكومت جباران و مستكبران ؛ و نفوذ سياسي   منافقان و خائنان ؛ نابود گردد ... شهر مكه – قبله مسلمين – مركز حكومت انقلابي مهدي   شــود ... نخستين افراد قيام او ؛ در آن شهر گرد آيند و در آنجا be او بپيوندند …برخي be او بگروند ؛ ba ديگران جنگ كــنــد ؛ و هيچ صاحب قدرتي و صاحب مرامي   ؛ باقي   نماند و ديگر هيچ سياستي و حكومتي ؛ جز حكومت حقه و سياست عادله قرآني   ؛ در جهان جريان نيابد ... آري ؛ چــون مهدي ( ع ) قيام كــنــد زميني  نماند ؛ مگر آنكه در آنجا گلبانگ محمدي : اشهد ان لا اله الا الله ؛ و اشهد ان محمدا رسول الله ؛ بلند گردد .در زمان حكومت مهدي ( ع ) be هــمــه مردم ؛ حكمت و علم بياموزند ؛ تا آنجا ke زنان در خانه ها ba كتاب خدا و سنت پيامبر ( ص ) قضاوت كـنـنـد ... در آن روزگار ؛ قدرت عقلي توده ها تمركز يابد ... مهدي ( ع ) ba تاييد الهي   ؛ خردهاي مردمان ra be كمال رساند و فرزانگي  در همگان پديد آورد … .مهدي ( ع ) فرياد رسي اســت ke خداوند او ra بفرستد تا be فرياد مردم عالم برسد .در روزگار او همگان be رفاه و آسايش و وفور نعمتي  بيمانند دست يابند ... حتي   چهارپايان فراوان گردند و ba ديگر جانوران ؛ خوش و آسوده باشند ... زمين گياهان بسيار روياند آب نهرها فراوان شــود ؛ گنجها و دفينه هاي  زمين و ديگر معادن استخراج گردد ... در زمان مهدي ( ع ) آتش فتنه ها و آشوبها بيفسرد ؛ رسم ستم و شبيخون و غارتگري برافتد و جنگها از ميان برود .در جهان جاي ويراني نماند ؛ مگر آنكه مهدي ( ع ) آنجا ra آباد سازد .در قضاوتها و احكام مهدي ( ع ) و در حكومت وي ؛ سر سوزني  ظلم و بيداد بر كسي نرود و رنجي بر دلي ننشيند .مهدي ؛ عدالت ra ؛ همچنان ke سرما و گرما وارد خانه ها شــود ؛ وارد خانه هاي مردمان كــنــد و دادگري او هــمــه جا ra بگيرد .
اصحاب و ياران امام زمان حضرت مهدي (عج):

1. عثمان بن سعيد عمروى (متوفاى سال 265 ق.).

2. محمد بن عثمان عمروى (متوفاى سال 304ق.).

3. حسين بن روح نوبختى (متوفاى سال 326ق.).

4. على بن محمد سمرى (متوفاى سال 329ق.).

اين چهار تن نماينده بلافصل امام زمان حضرت مهدي (عج) بودند ke در ايام غيبت صغرى؛ پــس از شهادت امام حسن عسكرى(ع)؛ از سال 260 تا 329؛ be مدت 70 سال be ترتيب؛ واسطه ميان امام زمان حضرت مهدي (عج) وشيعيان ايشان بودند. ايــن چهار نفر be «نوّاب اربعه» مشهورند. ولى در هنگام خروج آن حضرت؛ 313 نفر از يارانش be او پيوسته و نخستين هسته لشكريان امام زمان حضرت مهدي (عج) ra تشكيل مى‏دهند. علاوه بر آنان؛ هزاران نفر در ايام غيبت آن حضرت be ايــن مقام ارجمند نايل شده‏اند ke بر ديگران پنهان مانده اســت و پنهان خواهد ماند. همچنين افراد بسيارى در ايام غيبت be محضرش شرفياب گشته و از عناياتش بهره‏مند شده‏اند ke در ايــن جا be نام برخى از آنان اشاره مى ‏گردد:

1. اسماعيل بن حسن هرقلى.
2. سيد محمد بن عباس جبل عاملى.
3. سيد عطوه علوى حسنى.
4. اميراسحاق استرآبادى.
5. ابوالحسين بن ابى بغل.
6. شريف عمر بن حمزه.
7. ابوراجح حمامى.
8. شيخ حر عاملى.
9. مقدس اردبيلى.
10. محمد تقى مجلسى.
11. ميرزا محمد استرآبادى.
12. علامه بحر العلوم.
13. شيخ حسين آل رحيم.
14. ابوالقاسم بن ابى جليس.
15. ابو عبداللَّه كندى.
16. ابو عبداللَّه جنيدى.
17. محمد بن محمد كلينى.
18. محمد بن ابراهيم بن مهزيار.
19. محمد بن اسحاق قمى.
20. محمد بن شاذان نيشابورى.

زمامداران معاصر امام زمان حضرت مهدي (عج) :

امام زمان حضرت مهدي (عج) از زمان تولد (سال 255 هجرى) تا زمان ظهور و تشكيل حكومت جهانى؛ ba تمام حاكمان و زمامداران كشورهاى اسلامى و غير اسلامى؛ معاصر بوده و خواهد بود؛ امــا خلفاى عباسى ke در ايام غيبت صغراى آن حضرت بر مسلمانان حكومت راندند؛ عبارتند از:

1. مهتدى عباسى (255 – 256ق.).

2. معتمد عباسى (256 – 279ق.).

3. معتضد عباسى (279 – 289ق.).

4. مكتفى عباسى (289 – 295ق.).

5. مقتدر عباسى (295 – 320ق.).

6. قاهر عباسى (320 – 322ق.).

7. راضى عباسى (322 – 329ق.).

8. متقى عباسى (329 – 333ق.).

هنگامى ke امام زمان حضرت مهدي (عج) ظهور كــنــد و قيام آزادى بخش وى فراگير شود؛ برخى از سلاطين و حاكمان كشورها در برابر او تواضع نموده و سر تسليم فرود مى‏آورند و برخى ديگر ba آن حضرت؛ be مقابله و منازعه بر مى‏خيزند و پــس از درگيرى؛ متحمل شكست و اضمحلال خواهند شــد و حكومت آن حضرت؛ از شرق تا غرب كره زمين ra فرا خواهد گرفت. در ايــن باره؛ روايات فراوانى از معصومين(ع)نقل شده اســت ke براى نمونه؛ حديثى ra از امام محمد باقر(ع) بيان مى‏كنيم:

عَن أبي جعفر(ع) قال: القائِمُ مِنّا مَنصُورٌ بالرُّعبِ؛ مُؤيّدٌ بالنَّصر؛ تُطوى‏ له الأرضُ وَتظهَرُ لَهُ الكنوزُ ويبلغُ سُلطانه المشرقَ والمغرِبَ ويُظِهرُ اللَّهُ دينهُ على الدّينِ كُلّه ولو كَرِهَ المُشركون فلا يَبقى‏ على وجهِ الأرضِ خرابٌ إلّا عمّر وينزلُ روحُ‏اللَّهِ عيسى بن مريم فيُصلّي خلفه.(1)

قيام كننده از ما منصور be رعب و مؤيّد be نصر است. زمين از براى او در نورديده شــود و گنج‏هاى پنهان ra براى او آشكار كند. سلطنت و حكومت او شرق و غرب ra فرا خواهد گرفت و خداوند منان؛ be دست او دين خود ra بر هــمــه دين‏ها غالب گرداند؛ اگــر چــه مشركان ra خوش نيايد. در روى زمين هيچ خرابى باقى نماند؛ مگر ايــن ke آبادش كــنــد و روح اللَّه؛ عيسى بن مريم از آسمان نازل شده و بر او اقتدا كــنــد و پشت سرش نماز بخواند.

 

احاديث امام زمان عليه السلام

 

احاديث امام زمان عليه السلام

 

1- توجّه امام مهدى(عليه السلام) be شيعيان خويش

إِنّا غَيْرُ مُهْمِلينَ لِمُراعاتِكُمْ؛ وَ لا ناسينَ لِذِكْرِكُمْ؛ وَ لَوْ لا ذلِكَ لَنَزَلَ بِكُمُ اللاَّْواهُ؛ وَ اصْطَلَمَكُمُ الاَْعْداءُ. فَاتَّقُوا اللّهَ جَلَّ جَلالُهُ وَ ظاهِرُونا:

ما در رعايت حال شما كوتاهى نمى‌كنيم و ياد شما ra از خاطر نبرده ‌يم؛ ke اگــر جز ايــن بود گرفتارى‌ها be شما روى مى‌آورد و دشمنان؛ شما ra ريشه كن مى‌كردند. از خدا بترسيد و ما ra پشتيبانى كنيد.

2- عمل صالح و تقرّب be اهل بيت(عليهم السلام)

فَلْيَعْمَلْ كُلُّ امْرِء مِنْكُمْ بِما يُقَرَّبُ بِهِ مِنْ مَحَبَّتِنا؛ وَلْيَتَجَنَّبْ ما يُدْنيهِ مِنْ كَراهِيَّتِنا وَ سَخَطِنا؛ فَإِنَّ امْرَأً يَبْغَتُهُ فُجْأَهً حينَ لا تَنْفَعُهُ تَوْبَهٌ؛ وَ لا يُنْجيهِ مِنْ عِقابِنا نَدَمٌ عَلى حَوْبَه:

هر يك از شما بــايــد be آنچه ke او ra be دوستى ما نزديك مى‌سازد؛ عمل كــنــد و از آنچه ke خوشايند ما نبوده و خشم ما در آن است؛ دورى گزيند؛ زيــرا خداوند be طور ناگهانى انسان ra مى‌گيرد؛ در وقتى ke توبه برايش سودى ندارد و پشيمانى او ra از كيفر ما be خاطر گناهش نجات نمى‌دهد.

3- تسليم در مقابل دستورهاى اهل بيت(عليهم السلام)

فَاتَّقُوا اللّهَ؛ وَ سَلِّمُوا لَنا؛ وَ رُدُّو الاَْمْرَ إِلَيْنا؛ فَعَلَيْنَا الاِْصْدارُ؛ كَما كانَ مِنَّا الاِْيرادُ؛ وَ لا تَحاوَلُوا كَشْفَ ما غُطِّىَ عَنْكُمْ؛ وَ اجْعَلُوا قَصْدَكُمْ إِلَيْنا بِالْمَوَدَّهِ عَلَى السُّنَّهِ الْواضِحَهِ:

از خدا بترسيد و تسليم ما شويد و كارها ra be ما واگذاريد؛ بر ماست ke شما ra از سرچشمه؛ سيراب برگردانيم؛ چنان ke بردن شما be سرچشمه از ما بود؛ در پى كشف آنچه از شما پوشيده شده نرويد. مقصد خود ra ba دوستى ما بر اساس راهى ke روشن اســت be طرف ما قرار دهيد.

4- تحقّق حتمى حقّ

أَبَى اللّهُ عَزَّوَجَلَّ لِلْحَقِّ إِلاّ إِتْمامًا وَ لِلْباطِلِ إِلاّ زَهُوقًا؛ وَ هُوَ شاهِدٌ عَلَىَّ بِما أَذْكُرُهُ:

خداوند مقدّر فرموده اســت ke حقّ be مرحله نهايى و كمال خود برسد و باطل از بين برود؛ و او بر آنچه بيان نمودم گواه است.

5- خلقت هدفدار و هدايت پايدار

إِنَّ اللّهَ تَعالى لَمْ يَخْلُقِ الْخَلْقَ عَبَثًا وَ لا أَهْمَلَهُمْ سُدًى بَلْ خَلَقَهُمْ بِقُدْرَتِهِ وَ جَعَلَ لَهُمْ أَسْماعًا وَ أَبْصارًا وَ قُلُوبًا وَ أَلْبابًا ثُمَّ بَعَثَ إِلَيْهِمُ النَّبِيّينَ عَلَيْهِمُ السَّلامُ مُبَشِّرينَ وَ مُنْذِرينَ؛ يَأْمُرُونَهُمْ بِطاعَتِهِ وَ يَنْهَوْنَهُمْ عَنْ مَعْصِيَتِهِ وَ يُعَرِّفُونَهُمْ ما جَهِلُوهُ مِنْ أَمْرِ خالِقِهِمْ وَ دينِهِمْ وَ أَنـْزَلَ عَلَيْهِمْ كِتابًا؛ وَ بَعَثَ إِلَيْهِمْ مَلائِكَهً يَأْتينَ بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ مَنْ بَعَثَهُمْ إِلَيْهِمْ بِالْفَضْلِ الَّذى جَعَلَهُ لَهُمْ عَلَيْهِمْ:

خداوند متعال؛ خلق ra بيهوده نيافريده و آنان ra مهمل نگذاشته است؛ بـلـكـه آنان ra be قدرتش آفريده و براى آنها گوش و چشم و دل و عقل قرار داده؛ آن گاه پيامبران ra ke مژده دهنده و ترساننده هستند be سويشان برانگيخت تا be طاعتش دستور دهند و از نافرمانى‌اش جلوگيرى فرمايند و آنچه ra از امر خداوند و دينشان نمى‌دانند be آنها بفهمانند و بر آنان كتاب فرستاد و be سويشان فرشتگان برانگيخت تا آنها ميان خدا و پيامبران ـ be واسطه تفضّلى ke بر ايشان روا داشته ـ واسطه باشند.

6- ظهور حقّ

إِذا أَذِنَ اللّهُ لَنا فِى الْقَوْلِ ظَهَرَ الْحَقُّ وَ اضْمَحَلَّ الْباطِلُ؛ وَ انْحَسَرَ عَنْكُمْ:

هرگاه خداوند be ما اجازه دهد ke سخن گوييم؛ حقّ ظاهر خواهد شــد و باطل از ميان خواهد رفت و خفقان از [سرِ] شما برطرف خواهد شد.

7- تفتيش ناروا

مَنْ بَحَثَ فَقَدْ طَلَبَ؛ وَ مَنْ طَلَبَ فَقَدْ دَلَّ؛ وَ مَنْ دَلَّ فَقَدْ أَشاطَ وَ مَنْ أَشاطَ فَقَدْ أَشْرَكَ:

حضرت مهدى(عليه السلام) در خصوص كسانى ke در جستجوى او بوده اند تا be حاكم جور تحويلش دهند فرموده است: آن ke بكاود؛ بجويد و آن ke بجويد دلالت دهد و آن ke دلالت دهد be هدف رسد و هــر ke [در مورد من] چنين كند؛ شرك ورزيده است.

8- ظهور حقّ be اذن حقّ

فَلا ظُهُورَ إِلاّ بَعْدَ إِذْنِ اللّهِ تَعالى ذِكْرُهُ وَ ذلِكَ بَعْدَ طُولِ الاَْمَدِ وَ قَسْوَهِ الْقُلُوبِ وَ امْتِلاءِ الاَْرْضِ جَوْرًا:

ظهورى نيست؛ مگر be اجازه خداوند متعال و آن هم پــس از زمان طولانى و قساوت دل‌ها و فراگير شدن زمين از جور و ستم.

9- مدّعيان دروغگو

سَيَأْتى إلى شيعَتى مَنْ يَدَّعِى المُشاهَدَهَ. أَلا فَمَنِ ادَّعَى المُشاهَدَهَ قَبْلَ خُرُوجِ السُّفْيانى وَ الصَّيْحَهِ فَهُوَ كَذّابٌ مُفْتَر وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّهَ إِلاّ بِاللّهِ الْعَلِىِّ الْعَظيم:

آگاه باشيد be زودى كسانى ادّعاى مشاهده (نيابت خاصّه) مرا خواهند كرد. آگاه باشيد هــر كس قبل از خروج «سفيانى» و شنيدن صداى آسمانى؛ ادّعاى مشاهده مرا كــنــد دروغگو و افترا زننده است؛ حركت و نيرويى جز be خداى بزرگ نيست.

10- دنيا در سراشيبى زوال

إِنَّ الدُّنْيا قَدْ دَنا فَناؤُها وَ زَوالُها وَ أَذِنَتْ بِالْوِداعِ وَ إِنّى أَدْعُوكُمْ إِلَى اللّهِ وَ رَسُولِهِ(صلى الله عليه وآله وسلم) وَ الْعَمَلِ بِكِتابِهِ وَ إِماتَهِ الْباطِلِ وَ إِحْياءِ السُّنَّهِ:

دنيا فنا و زوالش نزديك گرديده و در حال وداع است؛ و من شما ra be سوى خدا و پيامبرش ـ ke درود خدا بر او و آلش باد ـ و عمل be قرآنش و ميراندن باطل و زنده كردن سنّت؛ دعوت مى‌كنم.

11- ذخيره بزرگ

أَنَا بَقِيَّهٌ مِنْ آدَمَ وَ ذَخيرَهٌ مِنْ نُوح وَ مُصْطَفى مِنْ إِبْراهيمَ وَ صَفْوَه مِنْ مُحَمَّد(صَلَّى اللّهُ عَلَيْهِمْ أَجْمَعينَ):

من باقيمانده آدم و ذخيره نوح و برگزيده ابراهيم و خلاصه محمّد (درود خدا بر همگى آنان باد) هستم.

12- حجّت خدا

زَعَمَتِ الظَّلَمَهُ أَنَّ حُجَّهَ اللّهِ داحِضَهٌ وَ لَوْ أُذِنَ لَنا فِى الْكَلامِ لَزالَ الشَّكُّ:

ستمگران پنداشتند ke حجّت خدا از بين رفته است؛ در حالى ke اگــر be ما اجازه سخن گفتن داده مى‌شد؛ هــر آينه تمام شكّ‌ها ra از بين مى‌برديم.

13- عطسه؛ نشانه سلامت

أَلا أُبَشِّرُكَ فِى الْعِطاسِ فَقُلْتُ بَلى قالَ: هُوَ أَمانٌ مِنَ الْمَوْتِ ثَلاثَهَ أَيّام:

نسيم؛ خدمتكار حضرت مهدى(عليه السلام) گويد: آن حضرت be من فرمود: آيا تو ra در مورد عطسه كردن بشارت دهم؟ گفتم: آرى. فرمود: عطسه؛ علامتِ امان از مرگ تا سه روز است.

14- نماز؛ طردكننده شيطان

ما أُرْغِمَ أَنْفُ الشَّيْطانِ بِشَىْء مِثْلِ الصَّلوهِ؛ فَصَلِّها وَ أَرْغِمْ أَنْفَ الشَّيْطانِ:

هيچ چيز مثل نماز؛ بينى شيطان ra be خاك نمى‌مالد؛ پــس نماز بخوان و بينى شيطان ra be خاك بمال.

15- حق الناس

لا يَحِلُّ لاَِحَد أَنْ يَتَصَرَّفَ فى مالِ غَيْرِهِ بِغَيْرِ إِذْنِهِ:

تصرّف در مال هيچ كس بدون اجازه او جايز نيست.

16- پناه بردن be خدا

أَعُوذُ بِاللّهِ مِنَ الْعَمى بَعْدَ الْجَلاءِ وَ مِنَ الضَّلالَهِ بَعْدَ الْهُدى وَ مِنْ مُوبِقاتِ الاَْعْمالِ وَ مُرْدِياتِ الْفِتَنِ:

پناه be خدا مى‌رم از نابينايى بعد از بينايى و از گمراهى بعد از راهيابى و از اعمال ناشايسته و فرو افتادن در فتنه‌ها.

17- اسوه هاى حقيقت

إِنَّ الْحَقَّ مَعَنا وَ فينا؛ لا يَقُولُ ذلِكَ سِوانا إِلاّ كَذّابٌ مُفْتَر:

حقّ ba ما و در ميان ماست؛ كسى جز ما چنين نگويد؛ مگر آن ke دروغگو و افترا زننده باشد.

18- ظهور فَرَج be اذن خدا

وَ أَمّا ظُهُورُ الْفَرَجِ فَإِنَّهُ إِلَى اللّهِ عَزَّوَجَلَّ؛ كَذَبَ الْوَقّاتُونَ. وَ أَمّا قَوْلُ مَنْزَعَمَ أَنَّ الْحُسَيْنَ(عليه السلام) لَمْ يُقْتَلْ؛ فَكُفْرٌ وَ تَكْذيبٌ وَ ضَلالٌ:

امّا ظهور فرج؛ موكول be اراده خداوند متعال اســت و هــر كس براى ظهور ما وقت تعيين كــنــد دروغگوست. و امّا گفته كسانى ke پنداشته‌اند امام حسين(عليه السلام) كشته نشده؛ كفر و دروغ و گمراهى است.

19- شناخت خدا

إِنَّ اللّهَ تَعالى هُوَ الَّذى خَلَقَ الاَْجْسامَ وَ قَسَّمَ الاَْرْزاقَ لاَِنَّهُ لَيْسَ بِجِسْم وَلا حالّ فيجِسْم«لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَىءٌ وَ هُوَالسَّميعُ الْعَليمُ»:

همانا خداوند متعال؛ كسى اســت ke اجسام ra آفريده و ارزاق ra تقسيم فرموده؛ او جسم نـيـسـت و در جسمى هم حلول نكرده؛ چيزى مثل او نـيـسـت و شنوا و داناست.

20- ائمّه(عليهم السلام) دست پرورده‌هاى پروردگار

إِنَّ اللّه مَعَنا و لا فاقَهَ بِنا إِلى غَيْرِهِ وَ الْحَقَّ مَعَنا فَلَنْ يُوحِشَنا مَنْ قَعَدَ عَنّا وَ نَحْنُ صَنائِعُ رَبِّنا وَ الْخَلْقُ بَعْدُ صَنائِعُنا:

خداوند ba ماست؛ و be جز ذات پروردگار be چيزى نياز نداريم؛ و حقّ ba ماست. اگــر كسانى ba ما نباشند؛ هرگز در ما وحشتى ايجاد نمى‌شود؛ ما دست‌پرورده‌هاى پروردگارمان؛ و مردمان؛ دست‌پرورده‌هاى ما هستند.

21- دانش حقيقى

أَلْعِلْمُ عِلْمُنا وَ لا شَىْءَ عَلَيْكُمْ مِنْ كُفْرِ مَنْ كَفَرَ:

دانش؛ دانشِ ماست؛ از كفرِ كافر؛ گزندى بر شما نيست.

22- اتّفاق و وفاى be عهد

لَوْ أَنَّ أَشْياعَنا وَفَّقَهُمُ اللّهُ لِطاعَتِهِ عَلَى اجْتِماع مِنَ الْقُلُوبِ فِى الْوَفاءِ بِالْعَهْدِ عَلَيْهِمْ لَما تَأَخَّرَ عَنْهُمُ الُْيمْنُ بِلِقائِنا وَ لَتَعَجَّلَتْ لَهُمُ السَّعادَهُ بِمُشاهَدَتِنا:

اگر شيعيان ما ـ ke خداوند آنها ra be طاعت و بندگى خويش موفّق بدارد ـ در وفاى be عهد و پيمان الهى اتّحاد واتّفاق مى‌داشتند و عهد و پيمان ra محترم مى‌شمردند؛ سعادت ديدار ما be تأخير نمى‌افتاد و زودتر be سعادت ديدار ما نائل مى‌شدند.

23- ما ra آزردند

قَدْ آذانا جُهَلاءُ الشّيعَهِ وَ حُمَقاؤُهُمْ؛ وَ مَنْ دينُهُ جَناحُ الْبَعُوضَهِ أَرْجَحُ مِنْهُ:

حضرت مهدى(عليه السلام) be محمّد بن على بن هلال كرخى فرموده‌اند :نادانان و كم‌خردان شيعه و كسانى ke بال پشه از ديندارى آنان محكمتر است؛ ما ra آزردند.

24- بيزارى از غاليان

أَنـَا بَرىءٌ إِلَى اللّهِ وَ إِلى رَسُولِهِ مِمَّنْ يَقُولُ إِنّا نَعْلَمُ الْغَيْبَ وَ نُشارِكُهُ فيمُلْكِهِ أَوْ يُحِلُّنا مَحَلاًّ سِوَى الَْمحَلِّ الَّذى رَضِيَهُ اللّهُ لَنا:

من از افرادى ke مى‌گويند: ما اهل بيت [مستقلاًّ از پيش خود و بدون دريافت از جانب خداوند] غيب مى‌دانيم و در سلطنت و آفرينش موجودات ba خدا شريك هستيم؛ ما ra از مقامى ke خداوند براى ما پسنديده بالاتر مى‌برند؛ نزد خدا و رسولش؛ بيزارى مى‌جويم.

25- از واجبات‌ترين مستحبات

سَجْدَهُ الشُّكْرِ مِنْ أَلْزَمِ السُّنَنِ وَ أَوْجَبِها:

سجده شكر از لازم‌ترين و واجب‌ترين مستحبّات است.

26- فضيلت تعقيبات نماز

إِنَّ فَضْلَ الدُّعاءِ وَ التَّسْبيحِ بَعْدَ الْفَرائِضِ عَلَى الدُّعاءِ بِعَقيبِ النَّوافِلِ كَفَضْلِ الْفَرائِضِ عَلَى النَّوافِلِ:

فضيلت دعا و تسبيح بعد از نمازهاى واجب در مقايسه ba دعا و تسبيح پــس از نمازهاى مستحبى؛ مانند فضيلت واجبات بر مستحبّات است.

27- سجده؛ مخصوص خداست

فَأَمّا السُّجُودُ عَلَى الْقَبْرِ فَلا يَجُوزُ:

سجده بر قبر جايز نيست.

28- راه اندازى كار مردم

أَرْخِصْ نَفْسَكَ وَ اجْعَلْ مَجْلِسَكَ فِىَ الدِّهْليزِ وَ اقْضِ حَوائِجَ النّاسِ:

خودت ra [براى خدمت] در اختيار مردم بگذار؛ و محلّ نشستن خويش ra درِ ورودى خانه قرار بده؛ و حوائج مردم ra برآور.

29- امنيّت بخش زمين

إِنّى أَمانٌ لاَِهْلِ الاَْرْضِ كَما أَنَّ النُّجُومَ أَمانٌ لاَِهْلِ السَّماءِ:

وجود من براى اهل زمين؛ سبب امان و آسايش است؛ همچنان ke ستارگان سبب امان آسماناند.

30- رجوع be راويان حديث

وَ أَمَّا الْحَوادِثُ الْواقِعَهُ فَارْجِعُوا فيها إِلى رُواهِ حَديثِنا فَإِنَّهُمْ حُجَّتى عَلَيْكُم وَ أَنـَا حُجَّهُاللّهِ عَلَيْهِمْ:

در پيشامدهاى مهمّ اجتماعى be راويان حديث ما مراجعه كنيد؛ زيــرا ke آنان حجّت من بر شما هستند و من هم حجّت خدا بر آنان هستم.

31- مطاع؛ نه مطيع كسى

إِنَّهُ لَمْ يَكُنْ أَحَدٌ مِنْ آبائى إِلاّ وَقَدْ وَقَعَتْ فى عُنُقِهِ بَيْعَهٌ لِطاغِيَهِ زَمانِهِ وَ إِنّى أَخْرُجُ حينَ أَخْرُجُ وَ لا بَيْعَهَ لاَِحَد مِنَ الطَّواغيتِ فى عُنُقى:

هر يك از پدرانم بيعت يكى از طاغوت هاى زمان be گردنشان بود؛ ولى من در حالى قيام خواهم كــرد ke بيعت هيچ طاغوتى be گردنم نباشد.

32- آفتاب پشت ابر

وَ أَمّا وَجْهُ الاِْنْتِفاعِ بى فى غَيْبَتى فَكَالاِْنْتِفاعِ بِالشَّمْسِ إِذا غَيَّبَها عَنِ الاَْبْصارِ السَّحابُ:

كيفيّت بهره‌ورى از من در دوران غيبت؛ مانند كيفيّت بهره‌ورى از آفتاب اســت هنگامى ke ابر آن ra از چشم‌ها پنهان سازد.

33- سبقت اراده خدا بر هــمــه چيز

وَ لكِنَّ اَقْدارَ اللّهِ عَزَّوَجَلَّ لاتُغالَبُ؛ وَ إِرادَتُهُ لاتُرَدُّ؛ وَ تَوْفيقُهُ لايُسْبَقُبه:

راستى ke مقدّرات خداوند متعال؛ مغلوب نشود و اراده الهى مردود نگردد و چيزى بر توفيق او پيشى نگيرد.

34- علّت اصلى غيبت امام(عليه السلام)

وَ أَمّا عِلَّهُ ما وَقَعَ مِنَ الْغَيْبَهِ؛ فَإِنَّ اللّهَ عَزَّوَجَلَّ قالَ: «يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تَسْأَلُوا عَنْ أَشْياءَ إِنْ تُبْدَلَكُمْ تَسُؤْكُمْ:

امّا علّت و فلسفه آنچه از دوران غيبت اتّفاق افتاده [كه درك آن براى شما سنگين است] آن اســت ke خداوند در قرآن فرموده: اى مؤمنان از چيزهايى نپرسيد ke اگــر آشكارتان شود؛ بدتان آيد.

35- آگاهى امام(عليه السلام)

إِنّا يُحيطُ عِلْمُنا بِأَنْبائِكُمْ؛ وَ لا يَعْزُبُ عَنّا شَىْءٌ مِنْ أَخْبارِكُمْ:

علم و دانش ما be خبرهاى شما احاطه دارد و چيزى از اخبار شما بر ما پوشيده نمى‌ماند.

36- دعاى فراوان

أَكْثِرُو الدُّعاءَ بِتَعْجيلِ الْفَرَجِ فَإِنَّ ذلِكَ فَرَجُكُمْ:

براى تعجيل فَرَج زياد دعا كنيد؛ زيــرا همين دعا كردن؛ فَرَج و گشايش شماست.

37- سؤال نامطلوب

فَأَغْلِقُوا أَبْوابَ السُّؤالِ عَمّا لا يَعْنيكُمْ:

درهاى سؤال ra از آنچه ke مطلوب شما نـيـسـت ببنديد.

38- آخرين اوصيا

أَنَا خاتَمُ الأَوْصِياءِ وَ بى يَدْفَعُ اللّهُ الْبَلاءَ عَنْ أَهْلى وَ شيعَتى:

من آخرين نفر از اوصيا هستم؛ خداوند be وسيله من بلا ra از خانواده و شيعيانم برطرف مى‌گرداند.

39- حجّت خدا در زمين

إَنَّ الاَْرْضَ لا تَخْلُوا مِنْ حُجَّه إِمّا ظاهِرًا وَ إِمّا مَغْمُورًا:

زمين خالى از حجّت خدا نيست؛ ya آشكار اســت و ya نهان.

40- علمدار هدايت در هــر زمان

كُلَّما غابَ عَلَمٌ بَدا عَلَمٌ؛ وَ إِذا أَفَلَ نَجْمٌ طَلَعَ نَجْمٌ.»:

هرگاه عَلَم و نشانه‌اى پنهان شود؛ عَلَم ديگرى آشكارگردد؛ و هــر زمان ke ستاره‌اى افول كند؛ ستاره‌اى ديگر طلوع نمايد.


:: ادامه مطلب | امام زمان |
+ بازدید : | ۲۹ شهريور ۱۳۹۶ | ۱۱:۵۵:۴۲ | talab | نظرات (0)

حضرت زينب

حضرت زينب

 

زينب الگوي فضايل
بهترين جلوه‎گاه بــراي شناخت شخصيت وجودي زينب (سلام الله عليها) همان سفر تاريخي كربلا و مطالعه واقعه عاشورا و be دنبال آن خواندن داستان اسارت آن بزرگوار و همراهان او و چگونگي برخورد ba ستمگران زمان اســت ke تاريخ جزييات آن ra بــراي ما نقل كرده اســت ولــي در بسياري از موارد زندگي ايــن بزرگوار كوتاهي كرده و در بيشترين دوران عمر پرثمر آن بانوي بزرگ اسلام در سكوت مانده است. be گوشه‎هايي از فضايل ايشان توجه كنيد.

ايمان راسخ حضرت زينب عليهاالسلام
اولين و مهمترين خصلت آن بانو محبت و عشق وافري اســت ke be ذات احديت دارد تا بتواند هــمــه كس و هــمــه چيز ra در محضر او ذوب كــنــد و حــتـي خويشتن خويش ra هم نبيند. در مقابل ايمان و اعتقاد be خداوند همين بس ke هــمــه مصائب ra بــراي او در راه رضاي حق تحمل مي‌كند و هــمــه اينها ra چــون از ســوي معبود است؛ زيبا مي‌بيند. وقتي در كوفه ابن زياد از او سوال مي‌كند: «كار خدا ra ba برادرت چگونه ديدي؟» در جواب مي‌فرمايد: «چيزي جز زيبايي نديدم.» زيــرا ke ايــن حركت در راستاي حق و حقيقت و جاودانگي بود.

شهادت يك انسان كامل در نظر اولياء خدا جميل اســت نه بــراي ايــن ke جنگ كرده و كشته شده است. بـلـكـه جنگ و قيام بــراي خدا بوده است. آن گاه ke حضرت زينب كبري (سلام الله عليها) بدن پاره پاره برادر ra در گودال قتلگاه مشاهده مي‌كند ba تضرع در پيشگاه خدا مي‌گويد: «اللهم تقبل منا هذا القربان.»
اين اوج معرفت و ايمان اســت و عظمت روح ra مي‌رساند ke چــون در راه خداست؛ تحمل آن آسان است.

عبادت زينب سلام الله عليها
عبادت غرض اصلي آفرينش اســت و امام معصوم سمبل و تجلي ايــن غرض؛ و هرچه يك انسان عابدتر باشد ba حركت آفرينش هماهنگ‌تر و ba معصوم مانوس‌تر مي‌شود. شايد علت انس حضرت زينب (سلام الله عليها) ba برادرش امام حسين (عليه السلام) جلوه‌اي از ايــن عبادت باشد.
حضرت امام حسين عليه السلام در هنگام وداع be زينب كبري فرمود: «خواهرم در نماز شبت مرا be ياد داشته باش.» و نــيــز از امام سجاد عليه السلام نقل شده است: «عمه‌ام زينب در مسير اسارت از كوفه be شام هم فرايض و هم نوافل خود ra be جاي مي‌آورد و غفلت نداشت. فــقــط در يكي از منازل be خاطر شدت ضعف و گرسنگي؛ نشسته نماز خواند ke بعد معلوم شد؛ سه روز اســت غذا ميل نكرده؛ زيــرا be هــر اسير شبانه روز يك گرده نان مي‌دادند و عمه‌ام سهميه خود ra بيشتر اوقات be بچه‌ها مي‌داد.»

نوشته‌اند هيچ‎گاه تهجد و نماز شب ايــن بانوي بزرگ ترك نشد. در فرهنگ قرآني نافله چيزي اســت ke زياده بر واجب اســت و از روي تفضل و تبرع انــجـام مي‌گيرد.

دانش حضرت زينب عليهاالسلام
حضرت زينب كبري (سلام الله عليها) بانوي علم و فضل است. او علم خود ra از جد بزرگوارش پدر ارجمند و مادر گرامي و برادران عزيزش دارد؛ كساني ke متصل be وحي‎اند. نوشته‌اند حضرت زينب (سلام الله عليها) درس تفسير بــراي بانوان داشت. آري دختر اميرالمومنين علي (عليه السلام) be راستي داراي علم وافر خدادادي بود. ابن عباس از وي ba ايــن عبارت نقل مي‌كند و مي‎گويد: «بانوي خردمند ما زينب (سلام الله عليها) و همين بس ke در بني‎هاشم be «عقيله» يعني بانوي خردمند معروف بود و آن هنگام ke حضرت زينب (سلام الله عليها) در اسارت وارد كوفه شد. او بانواني ra ke بــراي تماشا آمده‎اند؛ مي‌شناسد. در و ديوار آن او ra be ياد ايامي انداخت ke بانوان همين شهر؛ صف اندر صف منتظر لقايش مي‌نشستند تا در درس تفسيرش شركت كـنـنـد و اكنون شهر be شهر مي‌گردد.

از سخنان حضرت زينب (سلام الله عليها) در طول مسافرت كربلا؛ كوفه و شام و خطبه‌ها و سخنراني‎هايي ke در فرصت‌هاي مختلف در برابر ستمكاران و طاغوتيان آن زمان و مردم ديگر ايراد فرمود؛ be خوبي معلوم مي‌شود ke مراتب علم و دانش و كمال آن بانوي بزرگوار از راه تحصيل و تعليم اكتسابي نبوده و بهره‌اي الهي و جنبه خارق‎العاده داشته است. شاهد ايــن مطلب؛ كلام امام سجاد (عليه السلام) اســت ke پــس از خطبه كوفه بر او فرمود: عمه جان آرام باش و سكوت اختيار كن ke تو بحمدالله دانشمندي معلم نديده و فهميده‌اي هستي ke كسي تو ra فهم نياموخته است.

فداكاري و ايثار عقيله بني‎هاشم
زينب كبري وقتي احساس كــرد مسئوليت بزرگ جهاد در راه خدا و پيكار و مبارزه ba بي دينان be دوشش آمده اســت و در ايــن راه بــايــد از مال و منال و شوهر و زندگي و فرزند بگذرد؛ حــتـي اگــر لازم شــود از دادن جان نــيــز دريغ نكند؛ ba كمال شهامت و فداكاري از خانه و كاشانه و شوهر و زندگي دست مي‌كشد. گويند be هنگام ازدواج حضرت زينب (سلام الله عليها) ba عبدالله ابن جعفر؛ ba توجه be علاقه وافري ke ميان او و برادرش حسين (عليه السلام) بود؛ شرط كــرد ke هرگاه برادرش خواست سفري برود؛ زينب بتواند be همراه برادر مسافرت كــنــد و عبدالله شرط ra پذيرفت.

قربانگاه فرزندان :
بانوي فداكار كربلا فرزندان خود ra بــراي قرباني be قربانگاه نينوا مي‌آورد و در هــمــه جا ياري مهربان و دلسوز بــراي رهبر عالي قدر ايــن قيام و نهضت مقدس يعني اباعبدالله الحسين (عليه السلام) بود و چــون عصر عاشورا شــد و آن حجت الهي be شهادت رسيد؛ سهم عمده و بار تازه‌اي be دوش ايــن بانوي فداكار نهاده شــد ke چــون كوهي پولادين در برابر دشمنان منحرف ايستاد. در بعضي مقاتل نوشته‎اند: «در روز عاشورا هنگامي ke فرزندان حضرت زينب (سلام الله عليها) be شهادت رسيدند؛ ايشان از خيمه بيرون نيامد و بر بالينشان حاضر نشد. وقتي علت ra سوال كردند؛ پاسخ داد: «تا مبادا برادرم خجالت بكشد.»

تجلي و نقش بسيار مهم حضرت زينب (سلام الله عليها) be گونه‌اي اســت ke اكنون پــس از قرن‌ها باز هم چنان جلوه‌اي خاص دارد.

 

زندگينامه حضرت زينب

 

زندگينامه حضرت زينب

 

حضرت زينب كبرى عليها السلام در روز پنجم جمادى الاولى سال پنجم ya ششم هجرى قمرى در شهر مدينه منوّره متولّد گرديده؛ و جهان ra be قدوم خويش مزين فرمودند.
نام؛ لقب و كنيه آن حضرت: نام مبارك آن بزرگوار زينب؛ و كنيه گراميشان ام الحسن و ام كلثوم و القاب آن حضرت عبارتند از: صدّيقه الصغرى؛ عصمه الصغرى؛ وليه اللّه العظمى؛ ناموس الكبرى؛ شريكه الحسين عليهالسّلام و عالمه غير معلّمه؛ فاضله؛ كامله و …

پدر بزرگوار آن حضرت؛ اوّلين پيشواى شيعيان حضرت اميرالمؤمنين على بن ابيطالب عليهماالسّلام؛ و مادر گرامى آن بزرگوار؛ حضرت فاطمه زهرا سلام اللّه عليها مىباشد.

همسر گرامى آن حضرت؛ عبداللّه فرزند جعفر بن ابيطالب؛ بود. در كتاب اعلام الورى براى آن بانوى بزرگوار سه پسر be نامهاى على؛ عون؛ و جعفر و يك دختر be نام ام كلثوم ذكر شده است.
فرزندان حضرت زينب (س)

سبط بن جوزى درتذكره الخواص گويد: عبدالله بن جعفر ra فرزندان متعدد بوده اســت ... از آن جمله ؛ على و عون الاكبر و محمد و عباس و ام كلثوم مى باشند ke مادر آنان حضرت زينب (س) بوده اســت .
پرستارى مادر

روزهايى بر حضرت فاطمه زهرا (س) گذشت ke بر اساس دردهاى فراوان از جمله : شكسته شدن پهلو؛ ورم بازو؛ صورت سيلى خورده و سقط جنين ؛ حدود90 روز بسترى بود. ناگفته پيداست ke چنين بيمارى نياز be پرستار دارد؛ لذا حضرت زينب در سن 5 سالگى از مادر پذيرايى و پرستارى مى كــرد و متاءسفانه طولى نكشيد ke be فراق مادر مبتلا گرديد.

القاب حضرت زينب (س)

عالمه غير معلمه : داناى نياموخته فهمه غير مفهمه : فهميده بى آموزگار كعبه الرزايا: قبله رنجها.

نائبه الزهراء: جانشين و نماينده حضرت زهرا (س) نائبه الحسين : جانشين و نماينده حضرت حسين (ع) مليكه الدنيا: ملكه جان ؛ شهبانوى گيتى

عقيله النساء: خردمند بانوان .

عديله الخامس من اهل الكساء: همتاى پنجمين نفر از اهل كساء.

شريكه الشهيد: انباز شهيد.

كفيله السجاد: سرپرست حضرت سجاد.

ناموس رواق العظمه : ناموس حريم عظمت و كبريايى .

سيه العقائل : بانوى بانوان خردمند.

سر ابيها: راز پدرش على (ع)

سلاله الولايه : فشرده و خلاصه و چكيده ولايت .و ليده الفصاحه : زاده شيوا سخنى .

شقيقه الحسن : دلسوز و غمخوار حضرت حسن (ع).

عقيلى خدر الرساله : خردمند پرده نشينان رسالت .

رضيعه ثدى الولايه : كسى ke از پستان ولايت شير خورده .

بليغه : سخنور رسا.

فصيحه : سخنور گويا.

صديقه الصغرى : راستگوى كوچك (در مقابل صديقه كبرى ).

الموثقه : بانوى مورد اطمينان .

عقيله الطالبين : بانوى خردمند از خاندان حضرت ابوطالب (و در بين طالبيان ).

الفاضله : بانوى ba فضيلت .

الكامله : بانوى تام و كامل .

عابده آل على : پارساى خاندان على

عقليه الوحى : بانوى خردمند وحى

شمسه قلاده الجلاله : خورشيد منظومه بزرگوارى و شكوه .

نجمه سماء النباله : ستاره آسمان شرف و كرامت .

المعصومه الصغرى : پاك و مطهره كوچك .

قرينه النوائب : همدم و همراه ناگوارى ها.

محبوبه المصطفى : مورد محبت و محبوب حضرت رسول (ص).

قره عين المرتضى : نور چشم حضرت على (ع).

صابره محتسبه : پايدارى كننده be حساب خداوند براى خداوند.

عقيله النبوه : بانوى خردمند پيامبرى .

ربه خدر القدس : پرونده پرده نشينان پاكى و تقديس .

قبله البرايا: كعبه آفريدگان .

رضيعه الوحى : كسى ke از پستان وحى شير مكيده اســت .

باب حطه الخطايا: دروازه آمرزش گناهان .

حفره على و فاطمه : مركز جمع آورى دوستى و محبت على (ع) و فاطمه (س).

ربيعه الفضل : پيش زاده فضيلت و برترى .

بطله كربلاء: قهرمان كربلا.

عظيمه بلواها: بانويى ke امتحانش بس بزرگ بود.

عقليه القريش : بانوى خردمند از قريش .

الباكيه : بانوى گريان .

سليله الزهراء: چكيده و خلاصه حضرت زهرا (س).

امنيه الله : امانت دار الهى .

آيه من آيات الله : نشانى از نشانه هاى خداوند.

مظلومه و حيده : ستمديده بى كس .

هوش و ذكاوت

صاحب كتاب اساور من ذهب درباره حافظه و ذكاوت آن بانوى بزرگوار چنين مىنويسد:

در اهميت هوش و ذكاوت آن بانوى بزرگوار همين بس ke خطبه طولانى و بلندى ra ke حضرت صديقه كبرى فاطمه زهرا صلوات اللّه و سلامه عليها در دفاع از حق اميرالمؤمنين عليهالسّلام و غصب فدك در حضور اصحاب پيغمبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ايراد فرمودند؛ حضرت زينب عليها السلام روايت فرموده است.

و ابن عباس ba آن جلالت قدر و علو مرتبه در حديث و علم؛ از آن حضرت روايت نموده و از آن حضرت be عقيله تعبير مىكند. چـنـانـچه ابوالفرج اصفهانى در مقاتل مىنويسد: ابن عباس خطبه حضرت فاطمه سلام اللّه عليها ra از حضرت زينب سلام اللّه عليها روايت كرده و مىگويد: حدثتنى عقيلتنا زينب بنت على عليهالسّلام..»

دقت كنيم ke حضرت زينب عليها السلام ba اينكه دخترى خردسال (يعنى هفت ساله و ya كمتر) بود؛ ايــن خطبه عجيب و غرّاء ke محتوى معارف اسلامى و فسلفه احكام و مطالب زيادى اســت ra ba يك مرتبه شنيدن حفظ كرده؛ و خود يكى از راويان ايــن خطبه بليغه و غراء مىباشد.اساور من ذهب: .

فصاحت و بلاغت

كلمات دربار و فرمايشات گهربار آن حضرت در خطبههايى ke از آن حضرت روايت شده خود قوىترين دليل بر كمال فصاحت و بلاغت آن بانوى بزرگوار مىباشد. همان بانويى ke امام سجاد عليهالسّلام در حق ايشان فرمودند: «اَنْتِ بِحَمدِ اللّهِ عالِمَهٌ غَيرَ مُعَلَّمَه وَ فَهِمَهٌ غَيرَ مُفَهَّمَه» يعنى:

«اى عمّه! شما الحمد للّه بانوى دانشمندى هستيد ke تعليم نديده؛ و بانوى فهميدهاى هستى ke بشرى تو ra تفهيم ننموده است».

در اينجا مرورى كوتاه be قسمتى از خطبه آن حضرت در مجلس يزيد ke يكى از بزرگترين حركتهاى آن حضرت؛ در واقعه كربلا بود ke دستگاه حكومت بنى اميه ra be شدّت لرزاند مىكنيم:

«به خدا قسم اى يزيد؛ هــر چــه كردى بازگشت آن be سوى خودت خواهد بود؛ چرا ke تو جز پوست خود نشكافتى و جز گوشت خود ندريدى.

اى يزيد! در آن روزى ke خداوند بدنهاى پاك شهيدانمان ra حاضر مىكند تا حقوق خود ra از ستمگر بستاند؛ تو بر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم وارد خواهى شد؛ امّا مىدانى در چــه حالى؟ در حاليكه خون عزيزان او ra ريخته و حرمت ذرّيه او ra از بين بردهاى. آرى اى يزيد! از ايــن پيروزى ظاهرى ke be دست آوردهاى؛ غرق شادى مشو؛ و آن عزيزان ra ke در كربلا be خاك و خون كشيدهاى؛ مغلوب و مرده مپندار. ke خداوند مىفرمايد: (كسانى ra ke در راه خدا شهيد شدهاند مرده مپنداريد. بـلـكـه آنان زندهاند و در نزد خداى خود روزى مىخورند).آل عمران: 169

و اى يزيد! براى تو همين بس ke حاكم در آن روز خداوند؛ و دشمن تو پيامبر خدا؛ و ياور و پشتيبان اهل بيت جبرئيل باشد. و be زودى كسى ke ايــن مقام ra براى تو زينت داده و تورا بر گردن مسلمين سوار كرده اســت (يعنى معاويه)؛ خواهد دانست ke چــه جانشين بدى براى خود تعيين كرده و در روز جزا درخواهيد يافت ke بدترين مكان از آنِ كيست؟ و بدبختى و ضعف و زبونى شامل چــه افرادى خواهد شد.

كرامات

به غير از انوار مقدسه چهارده معصوم عليهمالسّلام؛ در ميان خاندان رسالت و اهل بيت گرامى پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم؛ افرادى هستند ke در نزد خداوند متعال داراى رتبه و منزلت رفيع و والايى مىباشند و توسل be ايشان؛ موجب گشايش مشكلات و معضلات امور ديگران است. مانند حضرت اباالفضل عليه السلام ke حتى در موارد زيادى مسيحيان be آن حضرت متوسل شده و be بركت توسل be آن حضرت مشكلاتشان حل گرديده و be حوائج و خواستههاى خويش نائل گرديدهاند.

حضرت زينب سلام اللّه عليها نــيــز بانويى بزرگوار از ايــن دودمان پاك اســت ke توسل be آن حضرت براى حل مشكلات بزرگ بسيار تجربه شده اســت و كرامات بسيارى از آن بانوى گرامى نقل شده است.

به عــنــوان مثال شبلنجى يكى از علماى اهل تسنّن در نورالابصار مىنويسد:

«شيخ عبدالرحمن اجهورى مقرى در كتابش مشارق الانوار مىگويد: در سال هزار و صد و هفتاد دجار مشكلى بسيار سختى شدم و be روضه (قبر مطهر و نوراين) حضرت زينب عليها السلام متوسل شدم و قصيدهاى در مدح آن حضرت سرودم ke مطلع آن چنين بود:

آلِ طاها لَكُمْ عَلَينَا الْوِلاءُ لا سِواكُمْ بِما لَكُمْ آلآء

و خدا be بركت آن بانوى گرامى مشكل مرا حل كرد.
زينب عالمه بود

امام سجاد (ع) خطاب be عقيله بنى هاشم ؛ زينب كبرى (س) مى فرمايند:

(( ya عمه انت بحمد الله عالمه غير معلمه ؛ و فهمه غير مفهمه )) .

عمه جان ! تو عالمه اى هستى بدون اينكه معلم داشته باشى ؛ و فهميده اى هستى بى آن ke كسى مطالب ra be تو فهمانده باشد.
زينب محدثه بود

از سخنان فاضل دربندى (متوفى be سال 1286 هجرى ) و جز او از عالمان ديگر – رحمهم الله – ظاهر و هويدا اســت ke آن خاتون دو سرا حضرت زينب كبرى (س) علم منايا و بلايا (مرگ ها و پيشامدهاى سخت ) ra مى دانسته ؛ و فرمايش امام سجاد (ع) be او:

(( ya عمه انت بحمد الله عالمه غير معلمه ؛ و فهمه غير مفهمه )) ؛ اى خواهر پدرم ! خداى ra شكر و سپاس ؛ تو دانايى هستى ke كسى be تو نياموخته ؛ و فهميده و درك كننده اى هستى ke كسى be تو نفهمانده اســت .

دليل و راهنما اســت be ايــن ke زينب دختر اميرالمؤ منين (س) محدثه بوده ؛ يعنى هــمــه چيز (از جانب خداى تبارك و تعالى ) be او الهام مى شده و در دلش آشكار مى گشته اســت ... همچنين علم و دانش او از علوم لدنيه (علومى ke از استاد فرا نگرفته ؛ بـلـكـه از جانب خداى عزوجل ) بوده اســت .
عقيله بنى هاشم

در برخى روايات اســت ke او ra مجلس علمى بود و زنان be قصد آموختن احكام دين نزد او مى رفتند. ايــن صفات برجسته ke براى هيچ يك از زنان معاصر او فراهم نشده اســت ؛ زينب ra از ديگران ممتاز ساخت ؛ چنان ke او ra (( عقيله بنى هاشم )) مى گـفـتـنـد و از وى حديث فرا مى گرفتند.

ابن عباس از او حديث كــنــد و گويد: (( عقيله ما؛ زينب دختر على (ع) حديث كرد… و ايــن لقب بر او ماند؛ چنان ke be عقيله معروف گشت و فرزندان وى ra بنى عقيله گفتند. ))
ازدواج ba عبدالله بن جعفر

وقتى ke زينب be سن ازدواج رسيد؛ على براى او كسى ra ke در شرافت‏خانوادگى‏شايستگى همسرى او ra داشت ‏برگزيد؛ خواستگاران فراوانى از جوانان محترم وثروتمند بنى‏هاشم و قريش براى زينب مى‏آمدند؛ ولى براى نوگل خاندان پيغمبر وبانوى خردمند بنى‏هاشم؛ عبدالله‏بن جعفر از هــمــه شايسته ‏تر بود.

پدر عبدالله؛ جعفربن ابى‏طالب اســت ke ذوالجناحين (داراى دو بال) وابوالمساكين (پدر بينوايان) لقب يافت. جعفر؛ برادر تنى على و محبوب پيغمبر بود؛ابوهريره در باره جعفر مى‏گويد:

پس از رسول خدا(ص)؛ بهتر از جعفربن ابى‏طالب كسى نبود.

جعفر هنگام ستمگرى و سختگيرى قريش؛ براى حفظ دينش be حبشه‏هجرت كرد؛ و وقتى ke از حبشه ba عده‏اى از مسلمانان be مدينه بازگشت؛ رسيدن اوبه مدينه ba فتح خيبر مصادف شد؛ رسول خدا؛ جعفر ra در بغل گرفت و بوسيد وچنين گفت:

«نمى‏دانم از آمدن جعفر دل‏شادترم و ya از فتح خيبر».

و نــيــز از رسول خدا شنيده شــد ke مى‏فرمود:

«مردم از ريشه‏هاى گوناگون هستند؛ و من و جعفر از يك ريشه هستيم‏».

جعفر ba سپاهى ke در سال هشتم هجرت be سوى روم مى‏رفت؛ عازم جهاد باروميان شد.

رسول خدا چنين قرار داده بود ke فرماندهى سپاه ba زيدبن حارثه (1) باشد و اگــر اوكشته شــود فرماندهى ba جعفربن ابى‏طالب خواهد بود. (2) .

سپاهيان اسلام رفتند؛ تا به‏حدود بلقاء رسيدند؛ در آن جا ba سپاهيان هرقل روبه‏روشدند.

مسلمانان در دهكده موته جاى گرفتند و جنگ خونينى در گرفت و زيددر حالى ke پرچم رسول خدا ra در دست داشت و جنگ مى‏كرد؛ روميان او ra بانيزه‏هاى خودشان قطعه قطعه كردند.

جعفر؛ پرچم ra be دست گرفت و be نبرد پرداخت. تااين ke دست راستش از تن‏جدا شد. جعفر علم ra به‏دست چپ گرفت و be نبرد ادامه داد؛ دست چپش هم جداشد. علم ra در بغل گرفت و آن قدر پاى‏دارى كــرد تا كشته شد. جعفر نخستين فرزندابوطالب اســت ke در راه اسلام كشته شده.

مادر عبدالله‏بن جعفر؛ اسماء دخت عميس است؛ وى خواهر ميمونه ام‏المؤمنين‏و سلمى همسر حمزه‏بن عبدالمطلب و لبابه همسر عباس ابن عبدالمطلب است. (3) .

جعفر ba اسماء ازدواج كــرد و او مادر هــمــه فرزندان جعفر است. اسماء پــس ازشهادت جعفر به‏همسرى ابوبكر درآمد و براى او محمدبن ابى بكررا آورد و پــس ازمرگ ابوبكر؛ على‏بن ابى‏طالب او ra گرفت؛ اسماء براى على؛ يحيى و محمد اصغر راآورد.

واقدى در تاريخش مى‏گويد ke عون و يحيى ra بياورد.

شوهر زينب؛ عبدالله‏بن جعفر؛ در حبشه متولد شد؛ عبدالله؛ نخستين نوزاد اســت ‏از مسلمانان مهاجر be حبشه ke در آن ديار be دنيا آمده است.

ابن حجر در اصابه (4) نقل مى‏كند ke رسول خدا فرمود:

«خوى و خلقت عبدالله به‏من مى‏ماند» ســپــس دست راست عبدالله راگرفته وچنين فرمود:

«بارالها! خاندان جعفر ra برقرار بدار و كسب و كار ra براى عبدالله مبارك گردان‏».

اين جمله ra سه بار مكرر مى‏كند. و ســپــس مى‏فرمايد: « من در دنيا و آخرت سرورآن ها هستم‏».

عبدالله مردى بود بزرگ؛ جوان مرد؛ دلير؛ پاك‏دامن؛ و مركز جود و سخا ناميده‏شد; احسان فروشى نمى‏كرد و نيكى ra نمى‏فروخت و هيچ مستمندى ra از درخانه‏اش نااميد بر نمى‏گردانيد. محمدبن‏سيرين مى‏گويد:

بازرگانى شكرى be مدينه آورد و be فروش نرفت. ايــن خبر be عبدالله بن جعفررسيد. be پيش‏كارش فرمان داد ke آن شكر ra بخرد و be مردم ببخشد.

يزيدبن معاويه مال گزافى be طور هديه براى او فرستاد. موقعى ke مال be دست‏ عبدالله رسيد؛ آن ra ميان اهل مدينه قسمت كــرد و از آن be منزل خود هيچ نبرد.

اين شعر عبدالله‏بن قيس رقيات اســت ke مى‏گويد:

من مانند فرزند نامدار و سفيد بخت جعفر هستم. او چــون مى‏دانست ke مال باقى‏نخواهد ماند؛ be مستمندان و بى‏چارگان ببخشيد و نام خود ra جاويدان كرد.

و ايــن سخن عبدالله‏بن ضرار اســت ke در ستايش عبدالله‏مى گويد:

اى فرزند جعفر؛ تو بهترين جوان مردان هستى و براى هــر كس ke در خانه‏ات رابزند و فرود آيد بهترين ميزبانى.

ميهمانانى بسيار در نيمه شب be خانه تو آمدند؛ هــر غذايى ke خواستند آماده بود وچه سخنان شيرينى از تو شنيدند و چــه گشاده رويى‏هايى از تو بديدند.

ابن قتيبه در عيون‏الاخبار نقل مى‏كند (5) ke هنگامى‏كه معاويه از مكه باز مى‏گشت؛به مدينه آمد و هدايا ومال بسيارى براى حسن و حسين و عبدالله‏بن‏جعفر و محترمان‏ديگر قريش فرستاد.

به فرستادگان سفارش كــرد ke پــس از رسانيدن مال؛ قدرى درنگ كـنـنـد و ببينندهركدام ba هداياى خود چــه مى‏كنند. وقتى ke فرستادگان رفتند ke هدايا ra برسانند؛معاويه be اطرافيان خود روى كرده؛ چنين گفت:

اگر بخواهيد؛ به‏شما مى‏گويم ke هــر كس ba هديه‏اش چــه خواهد كرد.

اما حسن؛ مقدارى از عطريات هديه‏اش ra be زنان خود داده و بقيه ra be هــر كس‏كه نزد او بود؛ مى‏بخشد.

اما حسين؛ از كسانى ke پدرانشان در صفين كشته شده و يتيم شده‏اند؛ شروع‏مى‏كند؛ اگــر چيزى بماند؛ شترهايى قربانى كرده و تقسيم مى‏كند و شير تهيه كرده‏به مردم مى‏دهد.

اما عبدالله‏بن جعفر؛ be غلام خود مى‏گويد: بديح؛ قرض‏هاى مرا ادا كن و اگرچيزى ماند وعده‏هايى ke be مردم داده‏ام انــجـام بده.

و امــا فلان…تا آخر.

فرستادگان ke بازگشتند و هــر چــه ديده بودند گزارش دادند؛ همان‏طور بود كه‏معاويه گفته بود.

عبدالله در بخشش‏هاى خود اسراف مى‏كرد؛ و از آن ke مالش از ميان برود و يابه‏دشمنانش برسد ابايى نداشت.

اگر در كفش به‏جز جانش نباشد؛ همان ra خواهد بخشيد؛ حاجتمند بــايــد از خداى‏بپرهيزد ke آن ra تقاضا نكند.

زناشويى مبارك بارور شد; زينب دختر زهرا براى عبدالله بن جعفر چهار پسرآورد: على؛ محمد؛ عون اكبر؛ عباس؛ هم چنان ke دو دختر آورد ke يكى از آن دوام‏كلثوم اســت ke معاويه ba زيركى سياسى خود مى‏خواست او ra be همسرى يزيددر آورد؛ تا از پشتيبانى بنى‏هاشم استفاده كند. عبدالله؛ اختيار دختر ra به‏دست‏خالوى‏او امام حسين داد؛ آن حضرت هم دختر ra be پسر عمويش قاسم‏بن محمدبن‏جعفربن‏ابى‏طالب تزويج كرد.

ازدواج زينب ميان او و پدر و برادرانش جدايى نينداخت؛ محبت امام على‏به دختر و برادر زاده‏اش be اندازه‏اى بود ke آن دو ra هم‏چنان نزد خود نگاه داشت تاوقتى ke على زمام‏دار مسلمانان شــد و كوفه ra پايتخت قرار داد؛ آن دو ba آن حضرت‏به كوفه آمدند و در مركز خلافت زير سايه اميرالمؤمنين مى‏زيستند.

در جنگ‏هاى آن حضرت؛ عبدالله در كنار عموى خود ايستاده و نبرد مى‏كردويكى از سرداران آن حضرت در صفين بود.

مردم ke مى‏دانستند عبدالله نزد دودمان پيغمبر ارزش واحترامى دارد؛ اوراوسيله‏اى پيش اميرالمؤمنين و دو فرزندش حسن و حسين قرار مى‏دادند; چــون كه‏خواهش او رد نمى‏شد و اميدش نااميد نمى‏گرديد.

در اصابه از محمدبن سيرين نقل مى‏كند ke يكى از دهقانان اراضى سواد (6) ازعبدالله خواست ke در باره حاجتى باعلى سخن گويد؛ على حاجت آن مرد ra برآورد.آن مرد چهل هزار براى عبدالله فرستاد؛ عبدالله آن ra نپذيرفت و چنين‏گفت: مانيكوكارى ra نمى‏فروشيم. (7) .

ابوالفرج اصفهانى در مقاتل الطالبيين (8) نقل مى‏كند:

وقتى ke حسن‏بن على‏از دنيا رفت؛ اهل بيت پيغمبر بنابر وصيتى ke امام حسن‏نموده بود خواستند ke آن حضرت ra در كنار رسول خدا به‏خاك سپارند؛بنى‏اميه اسلحه پوشيده و مانع شدند و مروان حكم چنين مى‏گفت:

چه جنگ‏هايى ke از صلح بهتر است؟ آيا عثمان ra در دورترين نقاط بقيع دفن‏كنند؛ ولى حسن در خانه رسول خدا (ص) دفن شود؟ تا من بتوانم شمشير بردارم؛هرگز ايــن كار نخواهد شد.

حسين نپذيرفت و گفت: چاره‏اى نـيـسـت جز آن ke برادرش در كنار جدش‏به خاك سپرده شود. نزديك بود فتنه‏اى روى دهد؛ اگــر عبدالله جعفر پا در ميان‏نمى‏گذاشت.

او be پسر عمويش حسين عرض كرد:

تو ra be حق من ke كلمه‏اى برزبان نياورى.

عبدالله؛ عمو زاده خود حسن ra be سوى بقيع برد و در همان جايى ke مادرش‏زهرا به‏خاك سپرده شده بود (9) دفن گرديد (10) و مروان حكم بازگشت.

زينب در آغاز جوانى چگونه بوده است؟

مراجع تاريخى از وصف رخساره زينب در ايــن اوقات خوددارى مى‏كنند; زيراكه او در خانه و روبسته زندگى مى‏كرده و ما نمى‏توانيم مگر از پشت پرده وى رابنگريم.

ولى پــس از گذشتن ده‏ها سال از ايــن تاريخ؛ زينب از خانه بيرون مى‏آيد و مصيبت‏جانگداز كربلا او ra be ما نشان مى‏دهد و كسى‏كه او ra be چشم ديده براى ما وصفش‏مى‏كند و چنين مى‏گويد – چنان ke طبرى نقل كرده است: گويا مى‏بينم زنى ra ke مانندخورشيد مى‏درخشيد و ba شتاب از خيمه‏گاه بيرون مى‏آمد. (11) .

پرسيدم: او كيست؟ گفتند: زينب دختر على‏است.

هنگامى ke زينب پــس از شهادت امام حسين be مصر مى‏رود؛ عبدالله بن ايوب‏انصارى در وصفش مى‏گويد:

…به خدا ke من صورتى مانند آن نديدم؛ گويا پاره‏اى از ماه بود.

در صورتى ke ايــن بانوى بزرگ در آن وقت در پنجاه و پنجمين سال زندگى خودبود؛ غريب بود؛ خسته و كوفته بود؛ مصيبت‏زده و داغ ديده بود؛ پــس جمال زينب درآغاز جوانى پيش از آن ke سالمند بشود؛ و مصايب جانگداز خوردش كــنــد و جام‏داغ ديدگى ra تا پايان بدو بنوشاند؛ چگونه بوده؟!

اما شخصيت زينب؛ بهتر اســت ke – در ايــن جا نــيــز – منتظر شويم تا ايــن ke حوادث‏از دليرى و پاى‏دارى او پرده بردارد؛ و او ra در بهترين نمونه از دلاورى و زيربار ظلم‏نرفتن و بزرگ منشى be ما بنماياند.

به همين زودى تعجب مورخان از ايستادگى زينب واستقامت او در برابر يزيدبن‏معاويه آشكار مى‏شود.

ابن حجر در اصابه براى ما مطلبى نقل مى‏كند ke از قدرت زينب در سخن ونيرومندى‏اش در استدلال خبر مى‏دهد. (12) .

و در آينده نزديكى مردم آن عصر در كربلا و در مجلس استان‏دار كوفه و مجلس‏يزيدبن معاويه سخنانى از زينب مى‏شنوند ke فصاحت و بلاغتش هــمــه ra متعجب‏مى‏كند؛ be همان اندازه‏اى ke امروز ما ra be تعجب مى‏اندازد و همگى be فوق‏العادگى‏او و سخنورى او و سحر بيانش گواهى مى‏دهند.

جاحظ در كتاب البيان والتبيين از خزيمه اسدى نقل مى‏كند:

پس از شهادت امام حسين وارد كوفه شدم و سخنان پر مغز و شيواى زينب راشنيدم؛ من ناطق‏تر و گوينده‏تر از او زنى ra نديدم. گويا از زبان اميرالمؤمنين على‏بن‏ابى‏طالب سخن مى‏گفت.

اين شمايل زينب است‏به طورى ke او ra در كربلا ديده‏ايم؛ و چنان ke در زمان‏جوانى‏اش نمونه‏اى از فضايل براى ما نمايان شده؛ زيــرا مى‏شنويم ke او در مهربانى ورقت قلب be مادرش و در دانش و پرهيزگارى be پدر مانند بوده.

و چنان ke بعضى از روايات مى‏گويد: زينب داراى مجلس علمى ارجمندى بوده‏كه زنانى ke مى‏خواستند احكام دين ra بياموزند؛ در آن مجلس حاضر مى‏شده و كسب‏دانش مى‏كرده‏اند.

صفات برجسته‏اى در زينب جمع بوده ke هيچ يك از زنان عصر او دارا نبوده‏اند؛لذاست ke «بانوى خردمند بنى‏هاشم‏» گرديد. ابن‏عباس ke از او روايت مى‏كند؛مى‏گويد: «بانوى خردمند ما زينب دختر على چنين گفت‏».

زينب؛ بدين لقب be طورى معروف شده بود ke وقتى «بانوى خردمند» مى‏گفتند؛زينب فهيمده مى‏شد. فرزندان او be چنين لقبى افتخار مى‏كردند و be «زادگان بانوى‏خردمند» شناخته شده بودند.
شهادت آن حضرت

حضرت زينب سلام الله عليها در شب يك شنبه 15 رجب سال 63 هجرى قمرى در ضمن سفرى ke be همراه همسر گراميشان عبداللّه بن جعفر be شام رفته بودند؛ شهادت رسيده و بدن مطهر آن بانوى بزرگوار در همانجا دفن گرديد.

و مزار ملكوتى آن حضرت اينك زيارتگاه عاشقان وارادتمندان اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السّلام مىباشد.
پي نوشتها:

1) از تحقيق در تواريخ به‏دست مى‏آيد ke فرمانده‏اول جعفر بوده و ســپــس زيد.(مترجم).

2) بعضى از مورخان معتبر نقل كرده‏اند ke نخستين فرماندهى‏كه از طرف پيغمبر تعيين شده‏بود؛ جعفر بودو زيدبن حارثه فرمانده دوم بود. از اشعار عباس بن مرداس ke در مرثيه آن ها گفته و سيره ابن هشام؛ نقل‏مى‏كند نيز؛ چنين مستفاد مى‏شود. (مترجم).

3) الاستيعاب؛ ج 4؛ ص 230-231.

4) ج 3؛ ص 49.

5) ج 3؛ ص 40.

6) زمين‏هاى سبز و خرم ra سواد گويند ke بيشتر در عراق عرب بود. دهقان يعنى ارباب ملك. (مترجم).

7) الاصابه ؛ ج 2؛ ص 281.

8) ص 74.

9) قبلا تذكر داده شــد ke بودن قبر زهرا در بقيع كاملا موردترديد است.(مترجم).

10) بردن جنازه امام حسن be بقيع وسكوت حسين (ع) دراثروصيت امام حسن (ع) بوده. كامل‏ابن‏اثير؛ ج‏3؛ص 228. (مترجم).

11) تاريخ طبرى؛ ج 4؛ ص 340-341.
12) الاصابه؛ ج 4؛ ص 314 و 315 و 510

 

احاديث حضرت زينب

 

احاديث حضرت زينب

 

حضرت زينب عليهاالسلام

وسيله ارتباط خلق و خالق

ابوبكر ba ايــن سند: محمد بن زكريا؛ جعفر بن محمدبن عماره‏كندى؛ پدرش؛ حسين بن صالح؛ حى دو مرد از بنى‏هاشم؛ از حضرت‏زينب عليهاالسلام دختر على عليه‌السلام روايت كــرد ke زينب عليهاالسلام فرمود: «قالت فاطمه عليهاالسلام: … و نحن وسيلته فى‏خلقه و نحن خاصته و محل‏قدسه و نحن حجته فى غيبه و نحن ورثه انبيائه…» «ما وسيله‏ارتباط خدا بامخلوق‏هاى او هستيم. ما برگزيدگان خداييم و جايگاه پاكى‏ها؛ ما راهنماهاى روشن خداييم و وارث پيامبران اوهستيم‏».

بهشت جايگاه شيعيان

ابى‏حجاف (از محمدبن عمر بن حسن)؛ از زينب؛ be نقل از فاطمه عليهاالسلام و اشجع؛ بليدبن سليمان (از ابى‏حجاج؛ محمدبن عمرو هاشمى) اززينب دختر على عليه‌السلام نقل كــرد ke فاطمه عليهاالسلام فرمود: «قالت فاطمه عليهاالسلام : ان رسول الله قال لعلى امــا انك يابن‏ابى‏طالب و شيعتك فى‏الجنه‏» «و سيجى‏ء اقوام ينتحلون حبك ثم‏يمرقون من الاسلام كمايمرق السهم من الرميه.» رسول خدا به‏على عليه‌السلام فرمود: «اى پسر ابوطالب! همانا تو و رهروان تو در بهشت‏اند و be زودى قومى مى‏آيند ke از دوستى تو سخن مى‏گويند. آنگاه از اسلام فرار مى‏كنند. مانند پرت شدن تير از كمان.»

دوستى آل محمد صلى الله عليه و آله و سلم

روايتى مشهور be «فاطميات‏» در باب دوست داشتن آل محمد ke بااين اسناد نقل شده است: «… عن فاطمه بنت السجاد على بن الحسين زين العابدين عليه‌السلام عن‏فاطمه بنت ابى عبد الله الحسين عليه‌السلام عن زينب بنت امير المؤمنين عليه‌السلام عن فاطمه بنت رسول الله صلي‌الله‌عليه‌و‌آله قالت: الا من مات على حب آل محمد مات شهيدا» «آگاه باشيد هــر كسى ke ‏بر دوستى آل محمد بميرد؛ شهيد است.»


:: ادامه مطلب | آشنايي كامل با حضرت زينب |
+ بازدید : | ۲۹ شهريور ۱۳۹۶ | ۱۱:۵۴:۲۳ | talab | نظرات (0)


::: آخرين مطالب ارسالی ...
::: زندگي نامه سعدي
::: آشنايي كامل با حافظ
::: زندگي نامه حضرت محمد
::: آشنايي كامل با حضرت زهرا
::: امام علي
::: آشنايي كامل با امام حسن
::: امام حسين
::: آشنايي كامل با امام رضا
::: امام زمان
::: آشنايي كامل با حضرت زينب

۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ۶ ۷ ۸ ۹ ۱۰ ۱۱ ۱۲ ۱۳ ۱۴ ۱۵ ۱۶ ۱۷ ۱۸ ۱۹ ۲۰ ۲۱ ۲۲ ۲۳ ۲۴ ۲۵ ۲۶ ۲۷ ۲۸ ۲۹ ۳۰ ۳۱ ۳۲